حندق بلا و متعلقات

 بسته به شکل و شمایل خونوادگی هرکسی یه جور رفتار خاص توشون درست میشه، یه سری زود می خوابن، یه سری خیلی آرومن و خودتو جلوشون  بزنی  هم صدا از دیوار در میاد ولی از اینا نه ، یه سری مثل کولیا  یه بند زاییدن، انداختن رو هم و....، تو خونواده ماهم  همه علاقه و تفکر و لذتشون جمع میشه تو غذایی که می ذارن جلوشون. بزرگه تا تقی به توقی می خوره مزاجش به هم میریزه، کپل جان و موجو هم خوششون نیاد میرن نیمرو می خورن .

یه چند روزیه بابام بعد عمری دست عیالش گرفته و زدن به جاده و رفتن کربلا ، ماها رم به هم ول کردن درس بخونیم و در آینده کسی بشیم و نام خاندامونو یدک بکشیم تا هروقت تجمع فامیلی صورت میگیره افتخاراتمونو بپاشیم تو صورت همدیگه.

          

و از اونجا که ما بچه های خوش خوراک و تن پروری بار اومدیم ، نمی تونیم با آش و بلغوریایی که مامان بزرگه گل هم می کنه و به عنوان غذا  روز و شب میریزیم تو حلقمون کنار بیایم !! . مزاج داداش بزرگه داره روز به روز وخیم تر میشه.موجو رو هم دیگه میشه به عنوان تخم مرغ کاکلی گذاشت رو کابینت . التماس می کنن کانون گرم خونواده رو به دست بگیرم و خودم چیزی برای حندق های بلائشان درست کنم.حیف  که نمی تونم و از صب تا شب فقط باید طرح هام رو اجرا کنم و خودمو به ژوژمان آخر ترم برسونم.امیدوارم برادرا تا اون موقع زنده بمونن!!

حسن ختام

بعضی وقتا دوس درام وقتی بهش نگاه می کنم اونم به روم لبخند بزنه و مثل سابق چیزایی داشته باشیم که به هم بگیم.از بعد اون دعوا و کج شدن بک گراندامون به سمت هم انگار دیگه هیچ صوبتی نداریم که بکنیم.اون شب که وسط کوچه حس کردم شبیه خوک کثیفی ام که داره التماسای دلخراش می کنه .     می دونستم اینجا و دقیقا همین جا ... آخر داستان دختر خاله ایه که با همه وجود دختر خاله بود.خواستم بغلش کنم،نه به خاطر توهینایی که بهم شده بود،و نه به خاطر حسن ختام منت کشی  فاجعه آمیزم... فقط به خاطر اینکه هرچیزی حرمتی داره وهمینطور نیاز مبرم به هپی اندینگ ،و من نیز آدم صلحم!!

            

هنوز گاهی بهش خیره میشم و دوس دارم نگاهش تو مردمکم ثابت بمونه و لبخند بزنه،اما اون فقط سری تکون میده و میگه چیزی شده؟؟ اوه..نه... خیلی وقته که چیزی نشده...فک می کنم منم عادت کردم، درست مثل چند ماه پیش که تو به نبود من عادت کردی...

و عادت می کنم به نبود دیگران هم ...!!!

?what are u talking about

 بین رگالای پالتو واسه خودم می چرخیدم و به همشون می گفتم زشتی،زشت،کی دلش می خواد پالتویی که شبیه حوله حموم صورتیه تنش کنه؟کی می تونه اونی که شبیه پوستین ننه خرس قطبیه به کول بکشه.

جلوی یکی از پالتوا وایسادم و نگاش کردم، دستمو دراز کردم لیلارو بگیرم بکشم پیش خودم که دیدم نیست.بین اون همه پالتو گم شده بود.

چشممو می چرخونم بتونم ببینمش نگاهم قفل میشه تو چشم یکی از راهنماهای مغازه.به ثانیه فهمید مشکل من چیه و هی زور کرد فامیلی لیلا رو بگم.یهو صداشو انداخت به سرشو لیلا رو صدا کرد.دستمو تا جلو دهنش بردم بالا و گفتم ساکت شه داره آبروریزی می کنه همه دارن نگامون میکنن!!

لیلا رو از دور می دیدم که داره میاد و خون جلو چشاشو گرفته و دستشو می کشه زیر گلوش .یعنی سرمو خواهد برید،اشاره می کردم تقصیر من نیست.

وقتی حوصلم سر میره شروع می کنم به حرف زدن،جمله های بی معنی و تند اونم پشت سرهم، عرصه رو واز میدیدم و یهو بین رگالا گام مورچه ای باله ور می داشتم و بعد یهو می دوئیدم.لیلا ئم دودستی موهاشو می کند که من دارم آبروریزی می کنم هی..

منو کشوند برد پیش پالتویی که انتخاب کرده و دل و قلوه هارو باهاش رد و بدل می  کرد ،منم رسیده بودم به اوج بی حوصلگی و تند تند با خودم حرف می زدم..

این؟

این چیه؟

این چی می تونه باشه؟

چی ؟

چی؟

به چه دردی می خوره؟

اوه خداوندا...

what are u talking about?

هی لیلا از پالتوئه تعریف می کرد و منم از خودم صدا در میاوردم و جمله های بی سرو ته می گفتم یهو یکی از فروشنده ها از پشت اومد وایساد پیش ما بهم نگاه کرد وگفت:

این پالتوئه ...

می پوشنش ...

تو روزای سرد آدمو گرم می کنه ...

بعد خوشگلم هست ...

و اینا...

منو لیلا یه نگاهی به هم انداختیم . فقط قبل اینکه از خنده منفجر شم منو از مغازه برد بیرون.

کینگدام بلاگی

 یه زمونی بود با دختر خاله می شستیم و تفسیر می کردیم اگه غیبت کردنو از ملت بگیرن اونا دیگه راجع به چی می تونن حرف بزنن ، تصویب شد ملت می میرن چون نمی تونن غیر از سرک کشیدن تو هم فی خالدون همدیگه کار دیگه ای انجام بدن.

ملت چی کار می تونن بکنن جز پروندن تیکه های بی معنی نفرت انگیز و بعدش کرکر به ریشت خندیدن...

ملت خواه دوس داشتنی ،خواه نفرت انگیز به زندگیشون ادامه میدن، ما نیز در این وانفسا می تونیم نگاشون کنیم.و من باب همین موضوع و موضوعات دگر.دوس دارم تا مدت مدیدی واسه خودم زندگی کنم .بخورم و بخوابم و غلت بزنم و وقتی دارم تیکه میوه و خوراکیای خوشمزه ای که گاها تو دستمه می خورم ، چشمام سطرهایی رو بخونه که دوس داره وخودمم فقط ساکت باشم.

من می تونم مدت ها و مدت ها فقط به یه کار فکر کنم و فکر کنم  اما در یک لحظه جست می زنم و تمومش می کنم.و الان هم مدت ها و مدت هاست که می خوام کامنتدونیامو ببندم ،زمانی بیشتر از چند ماهه.

تو هیچ به کبک فکر کردی ؟خیلی کودنه وقتی احساس خطر می کنه ،جای اینکه فرار کنه سرشو می کنه تو برف بعد هیشکیو نمی بینه همشم فک می کنه کسیم اونو نمی بینه و خطری نیست پس!!

 و فی الحال چون منم دوس دارم خودمو بزنم به اون راه! ، مثل کبک سرمو انداختم  پایین و فقط فک می زنم مثل وقتایی که دیوونه میشم و کار دیگه ای ندارم جز اینکه یه سری جمله پشت سر هم میگم تا دلم واز شه، نمی تونم همش بترسم که حرفای بی سر و تهم کسی رو ناراحت کنه.حوصله هیچ جلف و جفنگ بازی ای رو هم ندارم.پس تا ابد قراره ساکت بمونم مگه اینکه دلم خیلی تنگ شه ... که می دونم لعنتی میشه!!

اون دورانی که نمی نوشتم وبلاگ خون حرفه ای ای شده بودم، اما الان حتی وقت نمی کنم به دوستام سر بزنم یا سر که می زنم نمی تونم کامنت بذارم،اما در همین حال که نشستم و دارم چاییمو سر می کشم و خرمای مورد علاقمو می خورم خیالم دیگه راحته که اگه فرصت هیچ کدوم از کارای فوق رو هم نداشته باشم کسی ناراحت نمی شه و برداشت بد نمی کنه چون اساسا من دیگه مرده ام !!

   

اتاق جنی

 یه زمانی بود من وداداش بزرگه واس سرگرمی می رفتیم می شستیم سرکوچه اونور خیابونو نگاه می کردیم که داره یه خونه خفن ساخته میشه، بعد میومدیم مرحله به مرحله واسه بقیه تعریف می کردیم و کل کلاس محل شده بود به این خونه با طرح عروسکیش وآجرای قرمزش، گذشت و گذشت و روزگار جوری شد که گذاشتنش واسه فروش و یهو بابام خریدش، اینجوری شد که ما از اون ور جوب اومدیم اینور جوب و شاد بودیم خونه ای که این همه باهاش پز دادیم وحال کردیم شده مال ما، یه هشت سالی میشه همینور جوب ساکنیم و هی به اونور جوب نگاه می کنیم که حالا که ساخته شده کی بریم اونور...

                                  

القصه...حالم از اینجا به هم می خوره!! در ورودیش آپارتمان زرت واز میشه رو به در کوچه یه چندباری درآپارتمان که واز بود در حین جوادبازیام اون جلو توسط همساده ها تابلو شدم، لوله هاش از تو دیوار آشپزخونه رد میشه میره پشت بوم، هروقت میترکه رنگ دیوارم باهاش ترکیده اومده پایین،از لای پنجره های خوشگل و گنده اش که کل سمت بالکنو میگیره  همیشهً خدا داره سوز سگی میاد، یه عالم کیسه و عایقم چپوندیم لاشون، شومینش از سال دوم به بعد کلا از بین رفته، شوفاژاش جون میکنه که گرم کنه بعد به اتاق آخریه که میرسه اصلا دیگه نا نداره.اون اتاق تو زمستونا سرده تو تابستونا گرم ،در هر حالتی طراحی شده منو روانی و آواره کنه.اینجوری شد که من مجبور شدم تمام بساطمو بیارم وسط پذیرایی اتراق کنم.کیس رو زده بودم زیر بغل و همین طور فحش می دادم اگه یه لپ تاپ داشتم...اگه ... اگه...

قطعاتو پهن کردم رو میز چرخ خیاطیو چهار زانو نشستم پاش پشتمم دادم به شوفاژو به همین حالت دو روز گذشت و من هی کار می زدم.وقتی اومدم پهن شم بخوابم دیدم دردم میاد نگاه کردم دیدم اندازه کف دستم پشتم قرمز شده و سوخته.حالا دیگه نمی تونم تکیه بدم!!

کی بشه ما باز بار کنیم بریم اونور جوق...

on time

ادامه نوشته

...

 موجو واسه کپل جان تعریف می کرد: داشتیم شام میخوریدیم یهو دیدیم  بابا داره سرشو تکون می ده و بغض کرده ،نگاه کردم دیدم این وزغ نشسته جلوش با اون چشاش داره گریه می کنه و شامو بهش کوفت می کنه. منم  به مامانم گفتم پس یقهً این احمقو می گیرید خرکش می کنید با خودتون می برید بالای قبر اونقدر تو سرش می زنید که خون گریه کنه.هیچی حالیش نمیشه.نه خاک سپاری اومد ، نه تشییع جنازه، نه هیچ کدوم از مراسمای دیگه ، کی نزدیک تر از مادربزرگ؟!!

 

صبح پاشده بودم و تند تند ورقای امتحانمو پیدا می کردم تا جمع شن بخونمشون و برم امتحان بدم.می رم به صورتم آب بزنم چشام واز شه....یهو نگام میوفته تو آیینه....خداوندا درسته من خوشگل نیستم...درسته اکثرا وقتی بیدار میشم چشام گنده اس از پف پلکام معمولا گنده ترو افتضاح ترم میشه...اما این یارو که تو آیینه اس دیگه خیلی فاجعه اس....مطمئنم این دیگه من نیستم....!!!

هیچ وقت ندیده بودم پلک پایینمم پف کنه..با انگشتم می زدم به پفه ....بعد زورش می کردم می رفت تو باز میومد بیرون....پلکام مثل بادکنک پف کرده بود و چشام وسطش مثل نخود این ور اون ور می رفت، مثل وزغ زشتی شده بودم که هر کدوم از چشاش یه ورو نگا می کنه بلکه جونوری گیر بیاره بخوره ، موجو راست می گفت ..... کی می تونه اینقد زشت باشه مگه اینکه قبل خواب و تو خواب و بعدش گریه کرده گرده باشه....آب سردو می گرفتم رو چشمم نمی تونستم با اون قیافه برم دانشگاه.....  

و تاریخ، رفت ...

بهش گفتن گو.هر تاج ، آقا ابو.ال.قاسم اینا اومده بودن، داشت لی لی بازی می کرد و موهای طلایی شو باد می داد و عروسک پارچه ایشم تو بغلش بود، برگشت و گفت :اومده بودن که چو کونن؟؟جواب اومد اومده بودن خواستگاری، تورو می خواد.میگه:منو می خواد که چو کونه؟؟

اینطوری شد که ننه بزرگ ما به عقد آقا بزرگمون دروومد بدون اینکه اصلا بفهمه ازدواج چیه و اومدن که چو کونن؟؟

1301 تا 1389 میشه کلی از سرنوشت ممکلت به این ور.میشه سرکار اومدن رضاشاه،عزلش، ملی شدن صنعت نفت و ......... اووووووووه هزار تا جریان دیگه ای که اون دیده و من ندیدم.میشه هزار جور خاله خان باجی بازیای اون دوران سر مادرشوئرا و عروسا که اون دیده و من ندیدم، میشه صد جور مراسمای مختلفی که قبلا بوده و اون دیده و من ندیدم، می خواستم بپرسم.....نشد.....نشد وقتی بالا سر حفره ای وایساده بودم که پونزده سال پیش ابوال.قاسم توش خوابیده.حالا طبقه دومش مال گو.هرتاجه و خاک میریزن و فقط نوه نتیجه های نزدیک میشن بالای صدتا !!

       

می خواستم پیشش بمونم،قرآن بخونم، اون همیشه از تنهایی و مردن می ترسید، از تاریکی ، از شب.چشامو که می سوخت بستم.سرمو تکیه دادم به شیشه اتوبوس.عزیز.......واقعا تموم شد؟حالا من به چه امیدی بیام دو ایستگاه پایینتر از جلوی خونت رد شم وقتی می دونم واسه مریضی نیست که دیگه پشت پنجره نیستی واسه اینه که اصلا دیگه نیستی......

یه هفته شده.....کی باور می کنه....هنوز کسی باور نمی کنه......هنوز یهو وسط کارم صدام بلند میشه و واسه خودم حرف می زنم......واااااااای عزیز ...تو مردی!!! واقعا مردی....مرد....وااای مرده....

resident evil

دولا شدم تا سیب زمینی رو ور دارم بکوبم تو صورت گربه سیاه پررو تا حالش جا بیاد یا لا اقل بترسه فرار کنه.هی از در بالکن می خواد بیاد تو خونه.یکم می ترسی می پره تو حیاط  ودیوار و می گیره میره بالا و  به کرکرها که می رسه بر می گرده عمیق تو صورت من نگاه می کنه.دستمو بیشتر می برم بالا و حالت پرتاب شدید می گیرم اما تکون نمی خوره . از نگاهش می ترسم می فهمم طبیعی نیست.نه ...  این یه گربهً طبیعی نیست، ازم نمی ترسه حس می کنه از من برتره، می خواد با چنگاش بپره تو صورتم ، فرار می کنم می پرم تو اتاق در بالکنو محکم می بندم با صورت می خوره تو در......

.

رفتم رو پشت بوم خونه کلنگی سابقمون و شاخ و برگارو می جورم و هی انجیر و انگور پیدا می کنم  و یه گوشه جمع می کنم تا بعدش داد بزنم برام سبد بندازن.از لای برگا یهو چندتا گربه می پرن بیرون.همشون فرار می کنن غیر از یه گربه سیاه . پشتشو خم کرده و از خودش صدای خرخر در میاره یواش یواش  به من نزدیک میشه.هرچی چخ می کنم نمی ترسه و هی جلوتر میاد.دارم فک می کنم چطور می تونم از پشت بوم بپرم پایین.راهی نیست.......، سعی می کنم بترسونمش نمی ترسه، یهو به زبون میاد میگه اینجا مال منه؛قلمرو منه ...!!!

نفسم بند اومده هی تکرار می کنم گربه که حرف نمی زنه...نه این گربه نیست...گربه حرف نمی زنه......

از ترس با زانو میشینم رو کمرش .تمام گوشت و استخونشو زیر پام حس می کنم .جیغ می زنه و چنگ می ندازه.جرات ندارم از روش پاشم .از چندشیت گوشتاش زیر پام می خوام بالا بیارم و از ترس جونمم نمی تونم از رو کمرش بلند شم منم جیغ می زنم......جیغ می زنم.....

.

میتی رو دعوت کردم خونمون تا وسیله ور داریم باهم بریم جایی، پیش خودم فک می کنم درسته لیلا قهره اما چه خوبه که من هنوز میتی رو دارم که بهم اهمیت بده و منو دوس داشته باشه، میرم تو بالکن بازم گربه سیاهه اونجاست ، بازم می پره رو من.دیوونه شدم .کاترمو از جا مدادیم در میارم و هی می زنم بهش .  همه جاش خونی شده .بعضی تیکه های تنشم کنده شده و این ور اونوره.داد می زنم و بازم تیغ کاترو می کنم تو تنش، نگاش می کنم داره تکون تکون می خوره انگار داره جون میده....وحشت زده ام اما خیالم راحته که دیگه مرده......

برمیگردم تو خونه تمام درای بالکن به سمت اتاقو می بندم .دست میتی رو می گیرم و می خوام از خونه بریم بیرون، از پشت شیشه می بینم که کلهً جدا شده اش باز سر دیوار رفته و کمین کرده.یه گربهً سیاه کور.....!!!

 

"چند شبه کار من  فقط شده دیدن خواب گربه ای.نه گربهً معمولی.گربه ای می دونم عادی نیست ، هی تو خواب از کرم می گذره شیطان!! .حالم داره بد میشه .مثل سریال هی تکرار میشه .هی قسمت جدیدش شب بعد پخش میشه.نمی دونم دیشب که کشتمش و تیکه تیکه اش کردم.امشب قراره فقط با کله اش بجنگم یا باز با چنگش می پره تو صورتم؟؟"

make my day

نشستم تو تاکسی و  منتظرم پر شه تا حرکت کنه، یه صدای آشنا می شنوم سرمو برمی گردونم ،فکم واز می مونه!! خوش استیل ، ابهت دار ، راکت بدمینتون به پشت ، صدای تحکم آمیز!! آخرم  به همراهش دست میده و خدافظی می کنه.منم فقط می تونم با نگاهم دنبالش کنم، می خوام پیاده شم و به شک ام خاتمه بدم.می خوام جلوش وای سم ببینم واقعا خودشه یا دارم توهم می زنم!!! راننده میشینه و حرکت می کنه و من هی دور و دورتر میشم.فکم جمع میشه و لبخند پت و پهنم نمایان.خداوندا من کسی رو دیدم که دو ساله داریم سعی می کنیم باهم قرار بذاریم، دو ساله دلم براش تنگ شده بود  و هی خاطرات دانشگامونو مرور می کردیم.تو احمقانه ترین شرایط و روزی که حتی فکرشم نمی کردم از کنار ماشینم رد میشه.من می بینمش و اصلا خوشحالم که اون منو ندید ...تحملشو ندارم باز یکی دیگه بهم بگه ...هی محبوبه تو هیچ عوض نشدی، هنوز همون شکلی هستی...!! آره همون صدا ، همون اخلاق ، همون قیافه بچه دبیرستانی!!

تاآخر روز با خودم می خندیدم و شاد بودم و پله های دانشگاهو تند تند می رفتم بالا، روزمو ساختی بچه، چه حس عمیقی داره وقتی دوستتو می بینی که اینجور خانوم شده و جذبه به هم زده ، به دوست اجتماعی اش دست میده وخدافظی می کنه بعد  با اون استیل خاصش به راهش ادامه میده.اصلا این صحنه رو فقط میشه حس کرد و شاد بود نه اینکه بپری وسط بگی هی الی.... خودتی ؟.منم محبوب گل گل مشاالله!!!