هم صحبتی با شیر برنج ها

آتوسا شده  خلاصه شدهً آرزوهای من.

.

پیدا کردن کار نیمه وقت برای طراحی لباس در کرل

 رفتن به پارک چیتگر و ثبت نام تو تیم دوچرخه سواری

 خریدن دوچرخه ً حرقه ای

 رفتن به شهرک غرب برای دیدن شرکت کنندگان جام ریاست جمهوری

صحبت با پسرای کله زرد چشم آبی

( این آخری دیگه جدا اشکمو در آورد ، کلا همه می دونن چقدر به این کار علاقه دارم .طوری شده که هر کی یه خارجی می بینه سریع یاد من میفته و بعدش برام تعریف می کنه)

 

آه ...........آتوسا

.

.

چند وقت پیش به طرز فجیهی دلشوره ی آتوسا رو پیدا کردم . از اونجایی که بلد نیستم مثل آدم زنگ بزنم هی اس ام اس میدادم که نمی رفت. بعد از دو روز به این نتیجه رسیدم این کار فاییده نداره باید زنگ بزنم .

 

آتوسا رو جو گرفته همه جا رو با دوچرخه سیر می کنه .مسیر حرکت همBRT.

نه نه ............با اتوبوس تصادف نکرد .با یه 206 بود .رانندش هم از نوع woooooow

.

 

هر سری  هی فک می زنم عزیزم میدونی که تو جامعهً ما جنبهً جالبی نداره

-          برو بابا . محبوبه حوصله داری 

( بعدشم کلی می خنده. به نظرمن که کرم از درخته)

.

.

.

خوب دیگه به این نتیجه میرسیم که خدا لعنتم کنه اگه منم مثل آتوسا تو دانشگاه3 ترم رو شاگرد اول میشدم دیگه لازم نبود اینقدر تو خونه بشینم خر خونی کنم .منم راحت برای کارشناسی فقط کافی بود دانشگاه رو انتخاب کنم اونم بدون کنکور .بعدش هم می رفتم پی عشق و صفا

 

سم طلا در دو برداشت

 این روزا به مناسبت هفتهً پرستار یه سری جملات قصار تو رادیو و تلویزیون تحویل مردم میدن . البته همییشه گفتن شنیدن کی بود  مانند دیدن .

.

.

.

پزشک ؛ وقت شناس و سخت کوش

 

بعد از یک درگیری نا خواسته (روز اول عید 1382)

بیمار خونی و مالی در حالی که خون زیادی از چشمش فوران می کرد و هیچ کس حتی نمی تونست حدس بزنه که چی شده یا چی میتونه بشه و همه هم که معلومه اسم جراحت چشم که میاد حس بد و چندشی بهشون دست میده و تنها فکرشون سریع رسوندن مریض به بیمارستانه . اما..................

.

عیده آره خوب همه می خوان برن خوش گذرونی . از جمله دکتر ای محترم ...هان؟ مریضا چی میشن ؟ جهنم می خواستن مریض نشن.

( آره عین همین جمله رو گفت ...حالشو نداشت اون روز عمل کنه .........آره .مریض 24 ساعت درد کشید چون دکتر  حالشو نداشت . می خواست بره آجیل بخوره)

.

.

.

پزشک ؛ مهربان و دلسوز

 

1.

زن تخت بغلی من/ درد شدید شکم و عدم اجابت مزاج برای سه روز(1385)

یه لیوان یه بار مصرف میزارن جلوش تا براشون نمونه ادرار بده ........به ترکی می خواد حالیشون کنه که نمی تونه اگه می تونست دیگه برای چی اومد بیمارستان؟

پرستار: خیل و خوب .....خیل وخوب ...أه ......من که ترکی نمی فهمم .........من نمی دونم باید اینو پر کنی.

 .

.

.

2.

دختردانشجو تصادفی

در اون حالت شب رو از روز تشخیص نمی داد . صورتش ورم شدیدی کرده بود ؛ تنها ؛ تو شهر غریب ؛ ..مهرهً کمرش مو برداشته بود و دستش نیاز به بخیه داشت............

پرستار با توصیه تخت بغلی اومد بهش سر بزنه !!!!.....................أ ه این چیه؟ دستت هم که بخیه می خواد ..امشب همهً بخیه ها رو انداختن به من ..........

.

.

.

می دونستم که از شنیدن صدای جیغ مریض لذت می برن. این طوری می تونن تمام عقده هایی رو که دارن خالی کنن .رفتار زشت و زنندشون به خاطر بر آورده نشدن تمام اون رویاهاییه که تو ذهنشون از شغل پزشکی و پرستاری داشتن اما حقیقت نداشته .....................

همیشه این رفتارا رو با رفتار سریال پرستاران مقایسه میکنم . اونجا پزشکا مثل سگ می ترسن که خدمات بد ندن ازشون شکایت بشه .......اونوقت اینجا ما باید پاچه شلوارشون و بچسبیم که بین چایی بیسکوییتشون نیم نگاهی بهمون بندازن ......

آخرش هم کی خوبه؟ کی فرشتس؟ کیه که تو بیمارستان از مریض مراقبت میکنه تا خوب شن و از خوب شدنشون لذت میبره؟ آره ...آره ....پاچه سفیدا ....سم طلا ها

.

.

.

لعنت به پرستار و روز پرستار

هفتهَ بدون مامان

1.

همه جا ساکت شده بود ، آرامش محضی که برای من خیلی خوب بود اگه درس می خوندم . شستن ظرفها یا درست کردن غذا و پذیرایی از میهمانان نا خوانده هم چندان نمی تونست بد باشه ، چون همه ی اینا یه طرف و این سکوت فوق العاده هم یه طرف.

.

.

خوب نمی ذارن مثل بچه آدم زندگی کنیم .هر روز یه بامبول جدبد دارن که رو کنن . ده بگیر بشین دیگه یه جوری رفتار میکنن که آدم به تهرانی بودن خودش شک میکنه .

( اینا عین جملاتی بود که زنگ میزدم و به دوستام میگفتم . چون مینایی ( همسایه ً طبقه سوم و اهل اراک ) طرح جدید آیفون تصویری رو ییهو به اجرا گذاشت . طبق معمول بدون مشورت ونظر خواهی فقط یه خرجی میتراشه که بگه بابا ما هم اومدیم شهر . ما گوشرد کرده بودیم که تو  چیزی از جنس خوب سرت نمیشه  ما خودمون به موقع اقدام میکنیم اما بازم سرخود کار کرد و مدل چینی تو این خونه آورد منم جلوی کارگر های ناشی در نصب ، هی پشت سرش  حرف میزدم .)

.

آدم تو شیلنگ آب شنا کنه.ولی ضایع نشه ................... کارگرهای نصب آیفون بچه خواهرهای مینایی بودن.

.

.

.

.

 این جکی ( داداش کوچیکه ) هم خوشش اومده تو نبود مامان هی خودش رو میزنه به مریضی و مدرسه نمیره میدونه که برای من فرقی نمیکنه وبه نظرم هر روز مدرسه رفتن مسخره به نظر میاد ( این طرز تفکر  از دانشگاه رفتن 3 روز در هفته ناشی شده )

اما این سری برام مهمتر بود تنها خونه نباشم  ، چون مینایی سمپاش خبر کرده و من هم اصلا خوش ندارم با یه مرد غریبه تو خونه باشم و ناظر کارهاش .با یه حساب سر انگشتی هم به این نتیجه رسیدم که جکی باید باشه.

.

دقیقا وقتی که اون مراحل اولیه کارش رو انجام میداد دیدم خونه خالیه و جکی در رفته ، منم مجبور شدم برم پارکینگ به بهونهً  پیدا کردن کتاب هام  برای خوندن کنکور. فقط امیدوار بودم بعد از اتمام کارش خودش بره و لازم نباشه من برگردم بالا باز همون لحظهً مزخرف ....منم و خودم و خودش .

.

آه ....نه ......من و صدا کرد .دو تا کتاب دستم گرفتم رفتم بالا تا ضایع نباشه و از خالی بودن خونه خودم رو به خنگی بزنم .

چشمهاش برق زد .....( من خودم رو به خنگی زدم )  توضیحات و مکالمه مزخرفی  رو در مورد وجود سوسکها  ادامه میدادیم در حالی که سرم رو پایین نگه میداشتم  و از نگاه کردن به چشمهای وحشی قهوهایش طفره میرفتم (من خودم رو به خنگی زدم ) .مکالمهً سوسکی نتیجه نداد مجبور شد بگه تلفنم رو یاد داشت کن (البته در مورد سوسکها .......من خودم رو به خنگی زدم ) ...................

شماره یادداشت شد ( کد شماره 1 نشان از در آمد خوب سمپاشی میداد)  انگشتم رو رو جای اسم مردد نگه داشتم . رو صورتم خم شد ..... پشتم لرزید....اما به روی خودم نیاوردم ......آروم گفت ...دوستی     ( من خودم رو به خنگی زدم )  نباید ، میدونستم که نباید ، مثل این بود که یه جور الهامه ،...نگاه کردن من مساوی بود با منفجر شدن اون احساس دریده و........ پس من نگاه نکردم .

به پمپ هواش نگاه میکردم و تو دلم  قسمش میدادم این بار که دستش میره طرفش مردد نشه و اون رو بر داره و از این خونه  بره......... یه بار دیگه بهم نگاه کرد  پمپ رو برداشت و آهسته بیرون رفت ( احتمالا بلاخره به iq  .پایین من پی برد). ...من اما همونجا خشک شده بودم و به کشیده شدن لوله دنباله پمپ نگاه میکردم تا اون هم از در بره بیرون .......با یه پرش در آپارتمون رو بستم .

.

نرفتن من به بدرقش خودش نشون دهنده ی درک من از اون و موقعیتم بود . من میفهمیدم و حالا اون هم فهمید که من می فهمیدم.

.

.

. جا به جایی وسایل آشپزخونه  واقعا پدر آدم رو در میاره  ، خصوصا وقتی کمک بخوای و کسی به روی خودش نیاره . ظرف 4 روز اونقدر راه رفتم که پاهام رو نا بود کردم  . حالا باید مثل پیرزنها زیر آب داغ ماساژشون بدم .

.

.

بلاخره مامان از مسافرت اومد . حالا میتونم مسئولیتها رو واگذار کنم .

 

                                                                                                         خوش اومدی

 

 

 

 

چه زندگی پوچی داریم

1. 

مامان ، نرفته برگشت .

.....محبوبه ، حاج احمد مرد.....

 ( اون پسر دایی مادرم بود)

.

در این گونه موارد من کاری جز باور نکردن موضوع نمی کنم . حتی سوالاتم در مورد نحوه ی مرگ اون شخص هم در بهبود این وضعیت کمکم نمی کنه .

.

اوه .....خوب اون طبق معمول مثل هزاران روز قبلش ماشین رو تو پارکینگ بیهقی میذاره تا ادامه راه تا محل کارش رو با مترو بره ( آخه ماشین نمی تونسته تو طرح ترافیک بره) تو مترو حالش بد میشه بعد از تماس با خانوادش و انتقال به بیمارستان اون تو 6 ساعت ( از ساعت 9 صبح تا 3 بعد از ظهر ) چند با سکته کرد و هر با با شوک برش گردوندند ولی  آخر هم اشهد ش رو گفت و به دیار باقی شتافت و همه رو تو خماری نبود وجودش تنها گذاشت.

.

تو هیچ کدوم از مراسمش شرکت نکردم ، احساس می کردم که نمی تونم،  اونجا رفتن به معنی پذیرش این واقعیت بود . خصوصا این که دیدن چهره های دردمند و خسته ، خیلی رو روان من اثر میذاره و نمی تونم تا مدتها فراموش کنم . حتی موقع خاک سپاری که بر طبق وصیت باید در حاجی آباد استان اصفهان انجام میشد نرفتم....مامان فکر می کرد از بی احساسیمه  که  نمیام یا هیچ کاری نمیکنم .برای بردن من هزار جورحرف زد و می گفت تو فکر کن یه جور سفره آب و هوات هم عوض میشه . همیشه دلم می خواست برم اونجا ولی نه حالا و نه به این دلیل.....پس نرفتم .

 

(تا چند روز مادرم فقط خاطراتش رو تعریف می کرد . به دلیل طلاق دایی مادرم از زن دیوانش و ازدواج مجددش ،حاج احمد و خواهرش بی سرپرست شده بودن مادر بزرگم  اونو پیش خودش بزرگ کرد و یه جورایی مادرم احساس میکرد برادرش رو از دست داده نه پسر داییش رو.)

 

................چه زندگی پوچی داریم.....................

 

 

 

2.

- فرشته اینا دارن از این خونه میرن؟

- دارن اساس کشی میکن . چرا از ما خداحافظی نکردن ؟

.

فرشته همسایه ی طبقه چهارم همزمان با ما وارد این خونه شد . اون و شوهرش جاوید تازه با هم ازدواج کرده بودن .وزندگی ساکت و آرومی داشتن .مادرم هم هر وقت می خواست یه زندگی خوب  و با مهریه ی کم (100 سکه ) رو مثال بزنه سریع از فرشته اسم می برد و تاکید می کرد که فرشته و جاوید تک فرزند های خوانواده ی خود بودند  زندگی خوب که به مهریه نیست  پسر خوب باید باشه هر دو خانواده هم با فرهنگ و کمالات .

.

از رفتن اونها احساس خیلی بدی پیدا کرده بودم ، مثل اینکه بخشی از وجودم داشت کنده می شد. 5 سال زندگی در کنار هم کم که نیست .یادم میاد سال اول باد کولر زد درآپارتمانشون رو بست .اونم مجبور شد بیاد خونه ی ما زنگ بزنه به شوهرش تا کلید رو بیاره و یه ساعتی پیش ما بود به نظر من که از هر لحاظ اون دختر خیلی کاملی بود اما همیشه می گفتم این شوهرش یه کم خنگ میزنه ، یه جوریه موهای لخت ،عینکی ،ریز نقش ،کم حرف بهش نمیاد .من جاوید رو دوست ندارم اما والدینم نصیحت می کردن که : - یعنی چی ؟ چه معنی ؟ ذات آدم باید خوب باشه قیافه که ملاک درون آدم نیست............... ( وهمون بحث همیشگی زیبایی درونی به از زیبایی بیرونی )

.

.

و اما..... داستان فقط یه اساس یه اساس کشی ساده نبود . شب معلوم شد به دلیل رو آمدن بیماری روانی جناب جاوید و پدید آمدن دست بزن در این اواخر . دیگه کار رو به اینجای فرشته ( اشاره به زیر گلو) رسونده بود و ظهر هم فرشته داشت جهیزیه رو بار میزد میبرد . اون با یه بچه طلاق گرفت ، بچه ای که بزرگ شدنش رو به چشمم تو این ساختمون دیدم، بچه ای که صدای جیغ های دم صبحش  تو راهرو من رو مجبور به فحش دادن میکرد نگو بچه ی بیچاره زیر کتک کاری غیر از این نداشته بکنه.

.

چرا ما صدای این کتک کاری ها رو نمی شنیدیم ؟ خوب معلومه چون بین طبقه 1 تا 4 فاصله بسی طولانیست

و ما در خواب خرگوشی بودیم

( انصا فا مینایی به هر دردی نخوره تو این فضول بازیا حرف نداره)

.

( قابل توجه مادرانی که میگن زن میگیره آدم میشه ...........خواهش میکنم به بدبختی خودتون بسوزید ولی کس دیگه ای رو بد بخت نکنید.)

.

.

.......................چه زندگی پوچی داریم...............................

 

 

 

 

 

 

نقشه بازی

 

این یه طرح جدیده زنگ میزنن خونت ( البته شمارتو رو هوا میگیرن هر جا افتاد) میگن ما از فلان جا و بهمان جا هستیم .شما که  اهل کتاب خوندن هستید..........

.

.

این مدل دیگه برای من خیلی قدیمی شده نمیدونم چون شمارمون خیلی رنده هی تو دست میاد یا آمار منو درآوردن که هر چی بگن قبول میکنم یه بند زنگ میزنن اینجا .......کتاب یا کارت اینترنت فرق نمیکنه این یه بیزنس جدیده .

.

.

برای من قرار شد از طرف سروش یه کتاب به همراه کارت عضویت بیارن ....البته من فقط به خاطر صدای ظریف و ملوس دختر منشی قبول کردم .....رودست تمام آدمای موًدب دنیا بلند شده بود یه جوری حالم رو پرسید که اولش فکر کردم منو میشناسه.

(اینجاس که حکمت آگهی هایی که میگن منشی زیبا با روابط عمومی بالا می خواهیم  رو متوجه میشی)

.

.

قرار بود فرداش کتاب رو بیارن اما سه روز بعد آوردن دیگه تقریبا خوشحال شده بودم که این یکی هم سرکاری شده و مجبور نیستم پولم رو بدم پیک موتوری.

.

اسم کتاب رازهایی برای کسب موفقیتو ثروت بود .....بله شماره اشتراک من همون شماره تلفن مان است

فقط  نصف کتاب میگه به خودت اعتماد به نفس داشته باش ، پول رو دوست داشته باش تا بیاد پیشت،

و هر صبح که بیدار میشی بعد از چایی شیرین شدن برای خدا اسم خودت رو صدا کن.

( فکر کن  صبح ها که بیدار میشم بگم محبوبه)

بقیش هم به نظرم به درد بچه مدرسه ای ها می خوره برای تقویت حافظه ست .

.

.

خوب به نظرم اصلا به خوندن این کتاب نیازی نداشتم چون من منبع اعتماد به نفسم که با دادن اون به دوستام تقسیمش می کنم پول هم که با من دوسته فقط می مونه صدا کردن خودم ....که.اشکالی نداره اینم برای خودش میشه خنده منم که اهل خجسته بازی...............