اعترافات تیفا

 رام ... اومدم که بگم پیش تر اشتباه کردم.تو دنیای بدون تو هم نمیشود غلت زد لبی داد، لبی گرفت... و تو چه خوب می دونستی!!!

همه اش رو دیشب فهمیدم، وقتی نشسته بودم و اشکهام از برای خودشان به اینور و اونور می پاچید و من می پرسیدم چرا؟برای چی؟

رام ... من می ترسیدم، از تنهایی، از اینکه دیگه کسی رو نداشته باشم که بخواد به حرفام گوش بده، که بهم زنگ بزنه ، که احمقانه ترین چیزها رو هم میشه براش تعریف کرد، که اون آدم رو تو به عنوان یه فرد قابل اعتماد حساب ویژه باز کرده ،از اینکه عوض شه ... عوضی شه ...

رام ... خسته بودم ، شوکه شدم، گریه کردم ... و باز رسیدم به اون لحظهً خلسه بعد از گریه های عمیقم ... همون جایی که همیشه بدنم سرد میشه ، چشام و لبام باد کرده و قرمز شده ،و دستام ... که اطراف بدنم بی حرکت افتادن ... ساکت شدم ... آروم شدم ... چشامو بستم ،پلکام سنگین شد ، دیگه باید می خوابیدم نصفه شب بود. گفتم من از پسش بر میام ... تو هم منو تنها بذار ... برو ...

رام ... آدمای تنها همه مثل همن، همیشه چنگ می اندازن به اون چیزی که بهش چسبیدن، می ترسن شاید دیگه دستاویزی پیدا نکنن برای فرار از جهنم سکوتی که دور خودشون درست کردن ، منم یکی از این همین مدل  آدمام ...

رام ... تو بمون ، من باید برم.

tatayma

 بهم مسیج داده میپرسه ، آزادی چطوریه؟میگم شبیه یه دختر حموم رفته بعد یه هفته اس ،کسی که بدون اسپری و عطر بوی خوب میده!!، شبیه ناخوناییه که دیگه شبیه بیلچه مکانیکی نیست، زیرش جوهر و مرکبی و رنگی نیست، لازم نیست از کسی قایمش کنی یا روش لاک بزنی تا کج و کوله بودنش کمتر به چشم بیاد،شبیه موهای نشسته و کثیف و شکل کاموای گوریده نیست، موهایی که حتی بیشتر از یه هفته قبل حموم رفتنت هم شونه نشدن! شبیه موهای افشون وشونه شدهً بو خوب بده اس!! و همهً اینا یعنی آزادی!! یعنی تموم شدن اون همه استرس ، اون همه شب بیداری تا صب ، بعدشم درس نخونده رفتن نشستن رو صندلی و تیک زدن، فحش دادن به طوفان و اجرا کردن صفخان سایت شخصی و بعدم آپلود کردنش تو دبلیو دبلیویی که خریدی، همهً این روزای لعنتی تموم شد.

حالا این روزا روزای منه، می خورم و می خوابم و زنگ می زنم به لیلا چرت میگم تا هی قهقهه بزنیم تا مرزی که بگه ازم متنفره بس کنم دیگه چقد می خندونمش!!

فقط یه چیز باز داره این وسط تعطیلات منو خراب میکنه... طوفان!! انتظار دارم حالا که سایت همرو دیده و میل داده نمره هاشونو گفته همین کارم با من بکنه، نه اینکه هی برم سایتمو واز کنم ،هی از کارم لذت ببرم بعد برم سراغ میلم ببینم هنوز خبری از نمره ام نیست!!

              

 پ.ن۱: نمره مو میل می کنی یا زنگ بزنم فوت کنم؟هوم؟

پ.ن۲:اغراق نمی کنم اگه بگم دلم برا فضای مجازی و رفقا تنگ شده بود ، خصوصا صفحه خزعبلات خودم البته!!

ژ.ن۳:این وضع صفه دسکتاپ منه،و هیچ وقت به این افتضاحی نبوده!!

پ.ن۴:تاتایما در ژاپنی به معنی برگشتمه:)

 

پیچ در پیچ

 صب با ویبره گوشیم از زیر بالشم می پرم می بینم ساعت نزدیک هشته ، هول می کنم و پا میشم بدوئم اینور اونور وسایلمو ببندم برم دانشگاه، ژوژومان هشت شروع میشد و راس هشت من هنوز لا پتو بودم.سرم گیج رفت ، چشام سیاه شد ، دستمو گرفتم به کابینت نشستم ، خودمو کشیدم تا ظرفشویی و تو لباسم آب می ریختم تا حالم جا بیاد ، باید زنده می موندم خودمو می رسوندم دانشگاه ...

تو مترو سرمو گرفته بودم و فک می کردم ، خودمو دلداری میدادم که ماهی خیلی هوای مارو داره حتما واسه من صبر می کنه تا برسم کارامو ارئه بدم ،برای اینکه حواس خودمو پرت کنم  یه لاک صدفی می خرم و سرمو می اندازم پایین و برسشو میکشم رو ناخونام، لاکه هم هی از تکونای قطار می ماله اینور اونور انگشتم.کارم که تموم شد دستمو آوردم بالا و لبخند گشاد زدم و هی واس رنگش ذوق کردم،کلمو کج کردم دیدم دختر بغل دستیم داره نگام می کنه فهمیدم باز آبروریزی کردم اینم فهمیده. هیچ وقت نمی تونم در مقابل لاک فروشا خویشتن داری کنم، تا میگن کی لاک می خواد من اشاره می کنم، می خرم و بعدم می ندازم گوشه کمد ، تا دفعه بعد که باز یکی دیگه بخرم تست کنم ...

رسیدم دانشگاه تند تند پله های خیسو می دوئیدم بالا، ماهی واسه من صبر کرده بود  هی بهم می گفت دختر خوب چرا دیر کردی، رفقای شاسی بلندم هم کمک می کردن کارامو بزم به برد، خیالم که از نمره راحت شد به گردن نوشین آویزون شدم و هی پشت سر طوفان فحش دادم و صفه گذاشتم که ازش متنفرم ، حالمو بهم می زنه ،مرتیکه چقد وقت کم داده بهمون ،من نمی رسم سایتمو واسش اجرا کنم... ، یهو طوفانو دیدیم که داره با کت شلوار مجلسی و دستمال گرن زرد خال خالی از پله ها میاد بالا و ایلی از دخترا دنبالش افتادن تا سوال بپرسن ، اینم می خنده از دستشون فرار می کنه و عوضی بازی در میاره، نیشم تا بناگوش واز شد و بازوی نوشینو فشار دادم و جیغ زدم  وااااااااای ... دوسش دارم... دوسش دارم، دروغ گفتم...!!

 

تمام مدت به شیشه بین صندلیا تکیه داده  بود و اینور اونورو نگاه می کرد، منم کلمو کج کرده بودمو با فاصله ازش وایساده بودم و نگاش می کردم،پیش خودم فک می کردم شاید بشناسمش، مطمئن بودم هیچوقت تو زندگیم ندیده بودمش ، اما چشماش ، حالت لباش ، فرم بدنش ، آرامش تو صورتش هی بهم سیخونک می زد اگه اون باشه چی؟؟کی می دونه؟تلفنش زنگ خورد ، از کیفش در آورد مختصات حضوریشو تفسیر کرد ، گوشمو تیز کردم که تن صداشو از همون چند تا کلمه تشخیص بدم، نگاش از روی نگام رد شد ، خودمو زدم به اون راهو یه جوری وایسادم تا کمتر منو ببینه ، پیاده شدم با این فکر که اگر اون بوده باشد یا حتی! نبوده باشه ، دلش برای من تنگ نخواهد شد ، مرا دوست نخواهد داشت ، و هرگز به من فکر نخواهد کرد .پس چه نیازی به این همه کنکاش...؟همه چیز به وضوح روی پیشانی ات نوشته شده...

 پ.ن: توقعات بیخود دارم ، خوب شاید واقعا حال و حوصله نداره ، چیز عجیبی نیس که، هرکسی حق داره لا اقل یه روز تو سال ،حال و حوصلهً احدی رو نداشته باشه ... والا!!!

 پ.ن2: میشه حال و حوصله منو همیشه داشته باشی؟؟

            

 

مهمونی الف . نون

خانم والده اینا برگشتن و مهمونیشونم را انداختن و زحمتهارم خودشون کشیدن چون من بیشتر از نصف وقت مهمونی رو تنهایی تو اتاق چپیده بودم تا مهمونا منو نبینن و منم اونارو نبینم...!!

موقع خدافظی عمو و پسر عمو اومدن جلو .پسرعمو دستشو دراز می کنه تا دست بده ، تو بکن نکن ماجرا مونده بودم که عموم میاد دم گوشم میگه، امل بازیارو بذار کنار ، خاندان الف . نون هان؟؟

رنگم مثل گچ شد ، یاد پستم تو اینجا افتادم، داشتم خودمو واسه زدن به اون راه آماده می کردم .گفتم هان؟

گفت یعنی جمعشون،یعنی چندتا از اونا ، الف . نون علامت جمع دیگه! تو اینجوری نباش . نفسمو راحت دادم بیرون گفتم آهان... بله خوب... چشم.

 پ.ن۱: چه تو نام گذاری با عموم یه شکل بودم!!!

پ.ن۲: یکی یه لطفی بم بکنه... بیاد سر این کیس رو بگیره بذاریمش سر کوچه ، دیگه نمی تونم تحملش کنم ، چند بار  باس ویندوز بریزم؟؟

زمین صافه عزیزم ،گرد و کوچیک مثل نافت عزیزم

 رفتم سرش تا آخرین دفاعیات خودشو بکنه،نه سلام و نه احوال، بش میگم چطور جرات می کنی ؟ منظورت از این کارا چیه؟ میگه چی؟من؟داری راجع به چی حرف می زنی؟؟

از  من اصرار و از اون انکار که اصلا روحشم خبر نداره من چی دارم میگم، و اونقد ادامه میدیم تا می فهمم این بدبخت نبوده که سرشو کرده تو زندگی من،زندگی من یهو رفته از پیش اون سر در آورده، می خندیدم و هی می گفتم دنیا رو ببین...

دیگه لازم نشد به جاست فرند بگم ورداره این  بخش از زندگی نکبتیمونو هک کنه و بذاره اون به زندگی مجازیش ادامه بده، از همون اول باس می فهمیدم مغز اون در حد زیر آب زدن من نیست .

داستان اینجوری بوده که صبا میشه دوست و هم دانشگاهی خانم میرزایی ، که القصه این خانم میرزایی شوئر و بچه هم داره و تو اداره احسان اینا کار می کنه.یه فایلی قرار بود صبا بفرسته که چون میل خانم میرزایی خراب بوده می فرسته به میل این بخش زائد از زندگی ما و میشه کانتکت همیشگی اون...!!

می پرسه صبا کیه؟

میگم دوست صمیمی و قدیمیمه ، هر روز همو می بینیم..

میگه پس خیلی با هم صمیمی و خوب باید باشین

میگه دوس پسر داره و قزوین درس می خونه ، همکارم بهم سپرده مخشو نزنم ولی حالا که دوست توئه حتما این کارو می کنم ...

بهش میگم ،بچهً بیچاره... اون خوشگل و قد بلند و صدا قشنگه و تورم خوب می شناسه و هرگز... هرگز ... هرگز به تو اهمیت نخواهد داد ، بهتره دنبال چیزی باشی که بهت بیاد ( این تیکه بود ، چون اون خیلی زشته و تیکه ام هم کلی بهش برخورد) ، و لازم نیست راجع به دوستم تو بهم اطلاعات بدی ، خودش هر روز داره باهام حرف می زنه...

 

و بدین ترتیب من و صبا با هم فامیل از آب درومدیم و سپردم حتما خانوم میرزایی سلام منو بهش برسونه...!!:دی

پ.ن1: صبا شاید اگه بیشتر سرچ کنیم بفهمیم حتی از نزدیک همدیگرو دیدم  ولی خبر نداریم :))

پ.ن2: دیشب همینجور از شوک این ماجرا می خندیدم .کی فکرشو می کرد صبا همین بغل گوش منه.بهم بگو صبا ،مرگ من، تو شوکه نشدی الان؟؟:))

مرگ تدریجی یک رویا

 ستاره هارو خط نزن

ستاره هارو خط نززززن

پایان جشن گریه شد

راهم بده به آسمون...

بی من نرو

با من بمون

بی من نروووووووووو

با من بموووووون

 

دستاتو میگیرم نروو

دستاتو میگیرم نروووووو

من بی تو می میرم ، نرو

تنها میشم بیتو ، نرو

عاشق تر از این شو ، نرووو

عاشق تر از این شوووو، نروووو

 

دستاتو میگیرم نرو

دستاتو میگیرم نرووووو

من بی تو می میرم ، نرووو

تنها می شم بی تو ، نرو

عاااشق تر از این شووو ، نرووووو

عاشق تر از ااااین شو ، نروووووو

 

پ.ن1: آره عاشقم...

پ.ن2: اما دقیقا تو یکی ، گمشو از زندگی من بیرون !! امشب میدم جاست فرند هکت کنه، تا نتونی دیگه تو تمام سوراخای زندگی من سرک بکشی....!!

پ.ن3: سعی می کنم تا شب که جاست فرند تازه بیدار میشه ، عصبانیتمو حفظ کنم...

خاندان الف . نون

 دوس دارم اومدن خانوم والده اینا تا ابد طول بکشه و منم همینطور گوشهً پذیرایی بساط کرده باشم و  لنگام از دو طرف میز چرخ خیاطی زده باشه بیرون و همچین لم داده باشم و زرت و زرتم به اینترنت وصل شم، هیشکیم نباشه بم بگه خرت به چند من؟!!

دیروز وایساده بودم جلو حراستمونوواسش تفسیر می کردم هیچ دلیلی نداره هر فامیلی ای که اینجوری شروع میشه به ی ختم شه  و مال من مسلما به الف.نون ختم شده و از این مدل فقط یه دونه تو دنیا هست اونم ماهاییم. باز اون تو تکرار فامیلیم ختمش می کرد به ی ...

راه می رفتم و فک می کردم چطور بچه گیام خیلی به فامیلیم فک نمی کردم و واسم عادی میومد ، انگار هرچی بزرگتر میشم  درکم عمیق تر میشه وفامیلیمم به نظر عجیب تر و خفن تر!! فامیلیمون در تضاد کامل با فامیلمون و خاندانمون ، خاندان الف . نون...!!

پسر ابو.القاسم تصمیم گرفته وقتی میاد یه ولیمه را بندازه و فک وفامیلشم دعوت کرده،حتی حال ندارم فکر کنم باید پاشم بساطمو جمع کنم ،خونه رو تمیز کنم، یا بدتر از اون هی خم و راست شم و از خاندانمون پذیرایی کنم.

گوهر.تاج که رفت به نظر من همه چی رفت ، دیگه مهم نیست پسرعموم همونه که تا چند وقت دیگه با بهاره ره.نما یه فیلم را می ندازه ، عموم کله گنده فلان چاپ خونه اس ، یا اون دونفری که چند ماه پیش تو تلویزیون هی کله هاشونو تکون می دادنو رفته بودن بالا منبر، همین موجو و کپل جان خودمون بودن، فامیلیت رگ و پی اش پاچیده شده  این بساطا رو باس جمع کنیم !!

باید ریختمو حاضر کنم واسه کله گنده های فیس و چسی ،  گوشمو باز کنم واسه شنیدن تیکه های سردسته شون ، زبونمو تمرین بدم واسه جواب دادنای تو لفافه و بعد از اون هم چرخوندن بک گراند شریف  و رفتن به سمت مجاور!!

اما بدتر از همهً اینا یادم میوفته باید کیس و مونیتور و باز به زیر بغل بزنم برگردونم تو اون اتاق سرده ، دیگه از دراز کردن لنگ و چایی خوردن و تو اینترنت ول موندن خبری نیست...

                    

                       

مخ دستمالی

نشسته بودم کنج اتاق صفحه های جزومو می زدم تو سرم، نمی تونستم یه کلمشو بخونم، بعد هی غلط می زدم و از خودم صدا در میاوردم فضام عوض شه درس بره تو کلم آشغالای فرشم همینجور می رفت لا موهام، بعد دراز کشیدم پاهامو چسبوندم به دیوار، دیگه دیوونه شده بودم، به هیچ ورژنی درس تو کلم نمی رفت، نشستم به دستمال تقلبیم نگاه کردم، تو سخت ترین روزا کنار من بود تا هی امتحانای کلاسیمو صفر نشم...

.

پنج نفری نشسته بودیم ته کلاس و هی هماهنگ می کردیم  چه جوری به هم برسونیم .همه امیدشون به دستمال من بود، کل جزوه رو ریز ریز روش نوشته بودم، تو سر و کلهً هم می زدیم و هی می نوشتیم ، آزاده هم از ردیف جلو برمیگشت و فحش می داد که دستمالو یه نظر بدیم بهش، می زدم تو سرش و می گفتم ساکت شه تا لومون نداده، این بکش و اون فحش بده که استاد منبع اغتشاش رو من تشخیص داد تبعیدم کرد به جلو ، بلند شدم بچرخم یواشکی دستمالو بچپونم جیبم ،ت این هیر و ویر آزاده هم دستشو آویزون کرده بود به جیب منو ولم نمی کرد . رفتم اون جلو تنها تنها از رو دستمال بنویسم ، هرچی گشتم پیداش نکردم ، کلمو چرخوندم عقبو نگاه کردم و دیدم کلهً همشون پایینه و دارن تند تند می نویسن ، آزاده هم ماچ می فرسته ، شصتم خبر دار شد دستمالو رو هوا زدن، انگشت معروفمو آوردم بالا و تا آخر امتحان من و آزاده هی از خجالت هم در میومدیم ، دستمال نامبرده تو امتحانای بعدی هم به همین تمیزی نقشش رو ایفا کرد...

.

باز غلت زدم و غلت زدم ، چایی خوردم و هی با خودم ور زدم و تخیلات بافتم ، بند کردم به جاست فرند و هی به هم تیکه انداختیم و خندیدیم ،هیچی مثل فک زدن با این بچهً خوش مشرب دل منو واز نمی کنه ،موهامو تکوندم و پاشدم ، باز به دستماله نگاه کردم فشارش دادم و گفتم تو لعنتی فردا نمی تونی بیای ، چی میشد اگه هیچوقت امتحان تئوری نمی دادم...!!!

          

پ.ن.1: نصفه شب خوابیدم ،کله ی صوبم پاشدم خوندم.لابد بیست میشم.

پ.ن.2: حالم از هر امتحانی به هم می خوره...!!

پ.ن.3: اصلا حالم از درس خوندن به هم می خوره...!!!

پ.ن.4: چرا نمی تونم برم پیش جاست فرند تا ابد پیش هم بخندیم؟؟؟ 

Honor him

میشه تصورش کرد ... ،لیوان نسکافشو دستش گرفته، روبالکن وایساده  و داره فکر می کنه قدم بعدی چیه ، موهای لختشو باد تکن می ده ، لیوانو میاره بالا و یه جرئه ازش می نوشه ، فکر می کنه کاش هوا شرجی بود، مثل شمال، مثل کشورای شرق آسیا....، اون عاشق همچین هواییه، می تونه تا ابد کنار حوض یه خونه قدیمی بشینه و لبخند معروفش رو لباش باشه.

تو آینه که نگاه می کنه دیگه خودشو نمی شناسه ، چند تار موی سفید و صورت شکسته و ریشای بوری که دیگه سیاه شدن، کسی نمی دونه که اون فقط بیست و یک سال و اندی داره ولی با تجربه یه مرد پنجاه ساله است . با سفر به اینور اونور و کشیدن درد غربت بین یه مشت زبون نفهم ، فرار کردن  با یه تا پیرهن از گروه قصاص کننده ها ، زخم خوردن از نزدیک ترین دوستاش ، چنگ زدن به تموم اون چیزی که تو این سالهای غربت کم کم جمع کرده ، گرفتن تخته پاره های قایقش  که غرق نشه ، کما رفتنش و دست و پنجه زدن با مرگ... . زندگیش مثل رمانهای پرماجرای دیوانه کننده اس اما اون فقط یه بچه اس ، چرا باید اینقدر زجر بکشه...

              

می چرخم وقتی شاده، می خندم وقتی لبخند می زنه، گریبان می درم وقتی آه بکشه و می خوام دنیا نباشه اگر جاست فرند من ذره ای درد داشته باشه که بخواد بی خداحافظی بره تا گریه کنه ...