گربه کوره

 از در بوفه که میرم تو از دور یه لبخند پت و پهن می ذارم رو دهنم و واسه مسئول بوفه دست تکون می دم، بعدم می رم جلو میگم چطوری عزیزم؟چایی خونوادهً  منو بده.گنده ترین لیوانشو میریزه واسم،منم به بغل میگیرم میرم میشینم  دستمو دور بدنه لیوان حلقه می کنم تا گرم شه، دماغمم میگیرم جلو دهنش تا بوی چایی تا هم فی خالدونم رسوخ کنه بعد هی با خودم فکر می کنم.هیچ برنامه ای شگفت انگیز تر از این بین ساعتهای کلاسیم ندارم.

فک می کنم. یه ماهی میشه که بک گراندشو کرده سمتم.من نه منت کشیدم نه منتظرم خودش بیاد.بعد باز فک می کنم ، می دونم هروقت حالش خوبه به من نیازی نداره، احتمالا الان باز با یکی دوسته و سرش گرمه و اوضاع رو به راهه . فقط بعضی وقتا از خودم می پرسم یعنی حتی دلش واسه من تنگ نمیشه؟

درسته که خیلی وقته یاد گرفتم چیزی که وجود نداره هرگز از بین نمیره...!! ملاکمم رو این گذاشتم و دیگه از کسی انتظار خوبی ندارم.می دونم وقتی نصف پروژه اجرایی یکی رو میارم خونه به جاش انجام میدم،وقتی به خاطر کس دیگه از ساعت استراحتم می زنم، وقتی از دانشگاه خسته و کوفته می رسم ولی نمیرم خونه ،به جاش میرم یه ساعتی با یکی دیگه راه میرم چون مامان خواستگارش اومده خونشون و این نمی خواد ریخت زنک رو ببینه ، وقتی جامو میدم به طاها چون می خواد از رو دست رویا تقلب کنه....، و می دونم بعد از همه اینا ، خرشون که از رو پل بگذره یه حرکتی می کنن که حالم ازشون به هم بخوره ، اما بازم براشون وقت می ذارم و انتظاری ندارم.دلم براشون می سوزه نمی تونم کمک نکنم، اونا همیشه به یکی احتیاج دارن.

قبلا تا عمق قلبم سوخته دیگه بدتر از این که اتفاق نمیو فته، یاد گرفتم کسی رو خیلی دوس نداشته باشم و خیلی رو کسی حساب نکنم.زندگی کسل کننده ای میشه اما از گریه  زاری بعدش بهتره!!

اما بازم با همه این تفاسیر.......جاش بعضی وقتا خالیه واقعا دلش برای من تنگ نمیشه؟؟یادش رفت دفعه آخر که کنارم راه می رفت گفت واقعاا...واقعاااااا باز به معرفت تو.....!!! انگار خوبیا همیشه یادش میره...بچه تو مثل گربه کوره بی چشم و رویی!!!

بوسه راه دور از برای خواجه

تو هنرستانمون یه هم کلاسی داشتم که پدر و مادرشو به اسم کوچیک صدا میزد و منم همیشه باهاش دعوا می کردم که چرا تربیت نداره، پدر و مادر تنها اسماییه که نمیشه به هیچ کس دیگه ای گفت.چرا این لذتو از خودش دریغ می کنه.خوب استدلالش این بود که اونا بچه نمی خواستن و اصلا مامانه می خواسته اینو بندازه،آخر تصمیم بر این شده فرض بگیرن با هم دوستن و همدیگرو به اسم کوچیک صدا کنن.منم هروقت این از مامانش اینا حرف میزد و هی الهام و سعید می کرد حرص می خوردم.

ولی خوب ، من یه مرض عجیبی دارم ، اینه که همیشه کارایی رو که دوس ندارم به شکل ناخود آگاهی انجام میدم.یادمه اون سال می شستم لب باغچه شعر دختران ایران ،ماه هراسانو کش دار می خوندم،چند تا از بچه ها هم جمع می شدن خیال می کردن من تو جناح چپم باهام هم نوایی می کردن!! حالا من اصلنم نمی دونستم خوانندش کی هست، فقط جایی شنیده بودم و هی اون روز بهش فحش می دادم که خفه شو .... خفه شو .... تو چی از ایران می دونی که نشستی اینو خوندی زنیکه !!

القصه چون من آدم روان پریسی ام و اشاره کردم کارایی که دوس ندارم همیشه انجام میدم، چهار سالی میشه که مامان اینارو به اسم کوچیک صدا می کنم ....

 و حالا دلم برای مری تنگ شده،دلم می خواد باز صبح ها بیاد زیر سقف دالبریا ،پایین اون دوتا پلهً اتاقی که توش می خوابم وایسه بگه مجوجه پاشو ...پاشووووو...جوجه جووووون.بعد منم هی خودمو بیشتر بزنم به خواب  که بیاد بالا سرم منو ماچ کنه و ناز کنه.مرض عشق ورزیدن بهم ار.ضا شه بعد چشممو واز کنم یعنی من بیدار شدم مثلا!!!

سه روز پیش مامان بزرگم زنگ زد که می خوان با خاله کوچیکه و برو بچ برن شیراز ،اگه مری هم میاد، حاضرشه تا ببرنش.بعد مری نشسته بود پیش منو هی خودشو لوس می کرد که من برم جوجه جون؟ من برم تو باید مامان اینا باشیا.منم می گفتم پسرات به من ربطی ندارن اما تو باید حتما بری، فکر کردی باید تا ابد پیش شوئر زشتت بمونی ؟، ولش کن این خسیسه ما رو هیچ جا نمی بره، هشت ساله با هم هیچ مسافرتی نداشتیم ،حتی یه اپسیلونم نباید به رفتنت شک کنی ، معلوم نیست دیگه کی از این فرصتا پیش بیاد.منم اگه کار نداشتم میومدم ولی می خوام پول بیشتری واسه تو بمونه بهت خوش بگذره، باز کلشو کج می کرد و صداشو عوض می کرد که دلم براتون تنگ میشه.منم می گفتم دلتنگی نداره بلند شو وسائلتو حاضر کن باید بری.

فک می کنم کودک درون مامان من همیشه زنده اس ، همیشه داره صداشو عوض می کنه و شعر کودکستانی می خونه و دور پذیرایی می چرخه بعدش که خسته شد وای میسه میگه وااااااااااای من اگه 10کیلو لاغر شم خیلی خوبه!!

.حتی می تونم تصور کنم امشب که میاد اولین جمله اش اینه:سلاااااام بچه های خوبم،دلم براتون تنگ شده بود بعدم هی می خنده ما ها هم دنبالش سلام می کنیم و میگیم اوووووووووووووووه، کپل جان  لوس و ته تغاری هم می پره لپاشو می گیره میگه مامان جونم چقد خوشگل شدی !! (این جمله مسخره رو همیشه میگه منم همیشه بعدش بهش فحش میدم).

ری دیزاین

دیشب نشستم کارامو لیست کردم دیدیم دو روز وقت دارم و یه عالم کار که باید برا دو روز بعدش حتما انجام داه باشم، کارای طوفان،اتودای فضاسازی داستانیم برای طراحی که حتما باس تایید شه چون جلسه آخره،متن زبانمو تایپ کنم بدم بیرون برام ترجمه کنن،امتحان چاپ هم دارم.

حالا خوبه ماهی (استاد روزای سه شنبه مون) رفته خارجه فعلا مجبور نیستم کارای اونم انجام بدم،الکی به خودم امید میدم مگه چقدر وقت می بره؟ بلاخره انجام میدم.

همه کارام یه طرف ،بازم کار این طوفان یه طرف!!هفته پیش گفت سه نفر کاندید شن بیان از کار ری دیزاینشون دفاع کنن اینطوری یه نمره ارفاقی واسشون در نظر می گیرم که اگه کم آوردن اونو واسشون لحاظ کنم، تازه دیگه لازم نیست برنامه فلش رو هم امتحان بدن!!

من دیدم چه مزایایی در نظر گرفته شده تا اونجا که میشد دستمو کشیده بودم بالا و خوشحال و خندون نگا می کردم.دو نفر و انتخاب کرد بعد همینطور که داشت بهمون نگا می کرد تا نفر سوم رو انتخاب کنه ، منو نشون داد گفت اون که اون گوشه اس داره می خنده بذارین این بیاد یکم بخندیم!!

نفر اول رفت دیدم طوفان داره هی ضایعش می کنه،نفر دوم رفت دیدم تا جا داشت بهش تیکه انداخت و خندیدن،چشمت روز بد نبینه همون جا فهمیدم چه غلطی کردم، استرس گرفتم رعشه افتاد تو تنم ،گوشیمو دیگه نمی تونستم تو دستم نگه دارم گذاشتمش تو جیبم تا از دستم پرت نشه، دندونام به هم می خورد و صدا می داد حالت تهوع گرفتم و همش یاد جاست فرند میوفتادم، بهم می گفت داره واسه تمدید گواهینامه اش هی امتحان میده،هر هفته ثبت نام می کنه اما تا می شینه تو ماشین استرس میگیره همه چی رو اشتباه می زنه ،چقد من بی خودی بهش گیر دادم که استرس چی آخه؟؟چیز استرس آوری وجود نداره! یه ماشینه و یه افسر و تو که سه سالم هست رانندگی می کنی!! فقط می گفت نمیدونم، حالم بد میشه دیگه ، نمی تونم توضیحش بدم. بیچاره جاست فرند ،راست می گفت.

لبمو گاز می گرفتم و جلو دهنمو نگه داشته بودم تا بالا نیارم، با اون یکی دستمم پامو می مالیدم تا اینقد نلرزه، بینشم هی شوکولات می نداختم تو دهنم.

آخر نوبت من شد،آزی اینا برام آرزوی موفقیت می کردن و هی با چشم اشاره می کردن چیزی نیست و قوت قلب می دادن.نشستم پشت لپ تاپ طوفان و حالا هی می خواستم فلشمو بزنم توش و نمی رفت،سر فلشم چند وقتیه خراب شده تا می خوای بزنیش به لپ تاپ میره تو،واسه همین باید اطراف کلشو نگه داری بعد بزنیش تو! طوفانم بهم گفته بود دورشو چشب قطره ای بزنم منم نزدم.تا دید من باز با این فلش کله خراب دارم ور می رم گفت گدا تو بازم به این چسب نزدی؟ الان یه خاطره ای واست درست کنم که یادت نره ، زود باش اسمتو بگو بینم، حواسشو پرت کردم یادش بره واسم علامت بزنه.( طوفان اونقد شاگرد داره که فقط قیافه ای و خاطره ای یادش می مونه کی به کیه، منو از فلشم می شناسه و وب گرد بودنم ، هی بهم میگه فنچ وبلاگی)

من استرس داشتمو طوفان هم هی بهم  گیر می داد که درست حرف بزن، علمی صوبت کن، کسی حرف زدن به شماها یاد نداده؟ آخر زودی سایتمو واز کردم و نشانه هایی از خوش اومدن تو صورت طوفان دیدم،یهو گفت فایل اصلی اینو واز کن بینم،وقتی دید همرو به صورت عکس انتقال دادم  رو برنامه فهمیدم با جفت پا می خواد بیاد تو حلقم، هی سرشو تکون می داد ومی گفت تو با خودت چی فک کردی؟چی فک کردی؟الان واست یه نمره ای بذارم، اسمت چیه؟اسمتو بگو بینم؟بچه ها همگی جای من جواب دادن محبوبه  فولااااانی !!؛ طوفان در حالی که اسممو پیدا کرده بود ادامه داد جنابالی از 4 میشی 1، تازه با اون نمره ارفاقیه میشی 2.همشو حالت عکس انتقال دادی تو برنامه؟خسته نباشی..!!فک کردی من نمی فهمم؟؟ من این کاره ام، صد تا مثل شماهارو درس میدم.

بچه ها هم نامردی نمی کردن و هی تکرار می کردن، اووووووووو همش عکسی بوده و آتیش ماجرا رو زیاد می کردن.

تا اون موقع از استرس داشتم دیوونه می شدم اما یهو افسار پاره کردم و تند وتند پشت سر هم گفتم این انصاف نیست، من این همه زحمت کشیدم ، اون سایت زشت احمقانه رو تبدیل کردم به این!! دو روز کامل داشتم روش کار می کردم.از دو نفر قبلی هم کارم بهتر بود. من چمیدونستم عیب داره همش عکس باشه؟ اصلا من فک نمی کردم مهم باشه؟اصلا من هیچ فکری راجع بهش نکردم.من دیگه نمی تونم این استرسو تحمل کنم، همش دارم خواب شمارو می بینم ، استاد چطور می تونی با من این کارو بکنی؟؟

یهو طوفان خندش گرفت و بچه ها هم زدن زیر خنده، اصلا انتظار نداشت از استرس هی خوابشو دیده باشم و اینقد رک بگم، سعی می کرد لک و لونجشو جمع کنه گفت خیل و خوب، هفته دیگه میری درستش می کنی میاری اما فعلا نمره ات همینه!!

همهً امروزم تا الان اختصاص داشته به طوفانو سلول بندی کارم تو دیریم ویور و اجرای کار آبرومند در آن ، و همچنان هم ادامه داره و تموم نشده!!

پ.ن: پروژه ری دیزاینمون اینجوری بود که باید یه موضوع انتخاب می کردیم.بعد سه تا سایت با طراحی وب استاندارد  با اون موضوع پیدا می کردیم تا ازشون ایده بگیریم.و یک سایت ایرانی داغون رو هم  معرفی می کردیم که با توجه به سه تا سایت استانداردی که قبلا پیدا کردیم ری دیزاین کنیم.

پ.ن۲: دقیقا ساعت ۲:۱۵ دیقه طراحی وبم تموم شد.چشام داره می سوزه، خوابمم میاد کلی.همین دیگه، اومدم بگم موفق شدم،حالا دیگه طوفان نمی تونه بهم حرف بزنه!!:((

gigli

”فلانمون به هم نمی خوره" از دیدن فیلم گیگلی به بعد افتاده بود تو دهنم ، حالا  مراعات می کردم جلو چهارتا آدم با آبرو که چشمشون میوفته به این صفحه اینجا استفاده نمی کردم یا چی نمیدونم. این جمله مال وقتیه که ببینم کسی درک درستی از شرایط نکرده .  ابدا واسه فلان دنبال کلمه جایگزین تو مغذتون نگردین ، من دقیقا همین که می نویسم تلفظ می کنم و به کار می برم و اصلا منظورم از فلان، فلان!! نیست. پس با ین تفاسیر می شه فهمید که فلانامون به هم نمی خوره می تونه هرچیزی باشه که به هم نمی خوره!! مثل اخلاقامون ،منطقمون ، تیکه کلاممون  یا حتی......بله.....فلانمون!!!

من دوس دارم که بچه مودب و خوبی باشم ، اما از قضای روزگار چیزی که تو جامعه داره بینتون وول می خوره علاقه ای به ادب اونچنانی  نداره، من راحتم وکسایی رو دوس دارم که راحتن ، وگرنه که بینشون عذاب می کشم و مودب میشینم و اونا هم هی لپ منو می کشن و ماچ می کنن و حالمو می پرسن و باز از اونجایی که من یه شماره 9 زاده شدم بازیگرم و خوب بازی می کنم. براشون میشم یه بچه مودب.

می خوام تو مترو فقط یه دونه دونات بخرم پولم خورد شه تا بتونم کرایه تاکسی بعدش رو باهاش حساب کنم،زنک باهام چونه می زنه قانونش اینه یا دوتا یا چهارتا یا هیچی، حالا چندتا می خوای؟؟من رو یه دونه ام اصرار دارم، انگشت بغل اشارمو میارم بالا و پشت سرش می گم همین یکی!!

میخوام این ترم مزخرف با هم گروهیای مزخرف مودب تموم شه با دوستام باشم، کسایی که یکشنبه ها میان پشت در صف می بندن تا کلاسم تموم شه باهم بریم خونه، کسایی که از اون سر حیاط جیغ می کشن تا ببینمشون برم ماچ بدم و اونام با قاشق دهنی غذا به حلقم کنن، کسایی که بودن باهاشون لذت بخشه ، کسایی که جلوشون فیلم بازی نمی کنم و همه بلدیم انگشتامونو بدیم بالا و پسوند ا.ن.ه رو به هر چیزی اضافه کنیم و بخندیم و هیچ کودنی بینمون راه نداره، من اینارو می خوام اینا دوستای منن و فلانامون هیچ مشکلی با هم نداره.

                   

پ.ن1: ما اونقدری هم آدمای فلانی نیستیم .هرکدوممونم در نوع خودش آدم با شخصیت جامعه به حساب میاد،ماها اداهامون زیر زیرکیه .کلا بخش جنبه آدما منظورمه. گفتم که اشتباه برداشت نشه حرکاتمون:))

پ.2: شخصیت شناسی رو گذاشتم تو ادامه مطلب ، هرکی دوس داه بدونه شماره چنده ، اون تست رو انجام بده.

پ.ن3:حالم خوبه ، کمی اعصابم متشنج بود. :)

ادامه نوشته

فلانمون

تو فیلم گیگلی(اگه درست یادم مونده باشه)که جنیفر لوپز و دوس پسر سابقش با هم هم بازی بودند و مثلا دوتا تبهکار بودن که مجبوری تو یه خونه بودن و فقطم یه تخت خواب بود.پسره رفته بود تو توالتو جلو آیینه فیگور میومد و عضلاتشو میداد بیرون که تمرین کنه وقتی برمیگرده تو اتاق چطوری جنیفرو تحت تاثیر بذاره تا به خوابیدن رضایت بده.اما از شانس بد وقتی کلی بیرون تحت و روی تخت و زیر لحاف براش ادا اومد جنیفر زیر چشمی نگاه عاقل اندر سفیه انداخت و بهش گفت می دونی ما به هم نمی خوریم...... . پسره میگه چیمون به هم نمی خوره؟؟جنیفرم میگه فلانمون...چون من هم.ج.ن.س ب.ازم!!!

حالا میدونی ما چیمون به هم نمی خوره؟؟فلانمون!!!

 

پ.ن: اینجور موقع هاس که متنفر میشم ... !!

رژیم بگیر اونم از نوع حرفه ای

 من عاشق مهمونیای خونوادگی ام  اونوقت مگه میشه مامان بزرگ آدم شب یلدا دعوت کنه و من نخوام برم حتی اگه کارای طوفانو نکرده باشم و دوشب پشت هم باشه هی خوابشو دیده باشم!!

مثل ارتش بربر میریزیم خونه مامان بزرگ و با بچه خاله ها سر و صدا می کنیم.پسرخاله کوچیکم همیشه از در که میاد تو من شروع می کنم به جیغ زدن و بهش میگم فندوووووق بعد می دوئم دنبالش اونم داد می زنه فرار میکنه و میگه باز این اومد، منو از دست این نجات بدین!! می گیرمش دهنمو می ذارم رو لپای گندشو اونقد ماچ می کنم که سیر شم.فسقل بچه هنوز پاش به راهنمایی واز نشده اما قدش داره از من بلندترمیشه،بعضی وقتا میاد دوستانه نصیحت کنه میگه تو چرا اینقد کوچولویی؟چرا شیر نمی خوری بزرگ شی؟!!  بعد من نزدیکه از خنده بمیرم..!! توضیح میدم  درسته من نسبت به بقیه ریزترم اما هیچ دختری لزوما نباید مثل پسرا خیلی بلند باشه که.

من در همه حال حواسم هست که رژیمم و فکر اول و آخرم رو بک گرانده. با همین فکر می شینم پا سفره و قرمه سبزی مفصل با ترشی  می خورم بعد بساط میوه رو پهن می کنیم من از خجالت انار و پرتقال هم در میام، بعد باز کیک میاریم و پیش دستیمو می برم جلو میگم خاله سفارشی رو بذار اینجا.....سه تا تیکه کیک می خورم...آخر شب هم  ولو شده بودیم عکس و فیلمای گرفته شده رو به هم بلوتوث می کردیم ،من داشتم  دکمه تمبونمو واز می کردم یکم شل شه هندونه رو که دارم گاز می زنم تو شیکمم جا شه.شیکمم باد کرده بود و درد می کرد و من هی گاز می زدم و تخمه هارو تف می کردم بیرون،از درد اشک می ریختم و باز گاز می زدم!! اونقد باد کرده بودم که حس می کردم هر حرکتی موجب انفجار من میشه ،دختر خالم هی میزد به پام منم داد میزدم هیشکی به من کار نداشته باشه، سر به سر من نذارید که اصلا تو حال خودم نیستم!!

دیگه نمی تونستم به هیچ حالتی بشینم فقط یه ور افتادم رو زمین و به همون حالت خوابیدم که تا صبح هضم شه.

صبحم پاشدم دور خونواده با نیش باز نشستیم پا بساط کله پاچه و نونارو تیلیت می کردم تو کاسم و مغذ و لپ می خوردم وهمواره فک می کردم inna خیلی خوش هیکله می خوام بشم مثل اون...!!

 

بک گراندیسم

 به چشم خواهری بگم که چند کیلویی اضافه وزن دارم الان که مایه ننگمه و ازش متنفرم .از اول بچه چاقی نبودم همیشه استخونام مثل اتیوپیا نمایان بود. اونقد منو یه گوشه گیر انداختن و غذا به حلقم کردن،اونقد بهم گفتن مارمولک هندی(به خاطر پوست سبزه ام  و ته چهره هندیم) و بساط کره عسل تو حیاط خونه قدیمیمون پهن کردن و من خوردم که سوم راهنمایی همچون دایره ای بودم که روی دو پا راه میرود.فرض بگیر با این دو وجب قدی که من دارم سی کیلو هم اضافه داشته باشم!!بعد جالبش اینجا بود خودمم نمی فهمیدم چاقم .فک می کردم خوبم!! تا اینکه رفتم دبیرستان و یهو فهمیدم فک کنم اضافه وزن دارم....یه دونه از این رژیم وحشتناکا گرفتم و شربیشتر چربیارو کم کردم اما مونده یه هشت کیلویی که همش جمع شده یه جا و احتمالا خون گریه کنم هم آب نمیشه انگار....

بعد من همیشه دارم فک می کنم یه بار دیگه اراده کنم و دو هفته هیچی نخورم و واسه یه عمری راحت شم.خوبیش اینه که الان دیگه شکل دایره نیستم شاید بشه گفت بیضی پنهان آخه هرکی تا دقت نکنه نمیتونه بفهمه چربیا کجاست بعد من خودم از محل چربیا آگاهش می کنم،من همیشه دارم ناله می کنم و همهً بد بختیای زندگیمو ربط میدم به این اضافه ها.میگن بیا بریم سر کار...میگم نمیتونم با بک گراند.میگن بیا بریم استخر...می گم با بک گراند؟؟میگن محبوب چیزی هست که وجود نداشته باشه اما بخوای بپوشی؟ میگم یه کت کوتاه لی  تیره....میگن از اینا که وجود داره خوب بپوش....بعد من باز داد می زنم با بک گراند؟؟یعنی بک گراندو بندازم تو چشم؟؟بک گراند باید مخفی باشه هیشکس نفهمه وجود داره!!!

دیگه همه می دونن اگه دهنشونو واز کنن هر حرفی بزنن من لنگ و پاچه بک گراندو می کشم وسط و کل داستان و بدبختیارو ربط میدم به اون.اونقد این کلمرو گفتم کل کلاس فقط میگن بک گراند....شده جزو کلمات روز مره شون.حرف که می خوان بزنن جا کلمه اصلی میگن بک گراند .

 چن وقت پیش داشتم به دوستم می گفتم چرا هی بک گراندت عوض میشه؟دیدم داره هی به من و دور و ورش نگا می کنه جوابمو نمیده...باز می پرسم چرا عوض میشه؟ به خاطر پک جدیدیه که ریختی؟نگاه منو دنبال می کنه میبینه دارم به لپ تاپش نگا می کنم و راجع به عکسای دسک تاپش حرف می زنم تا بک گراند خودش می خنده میگه آهان منظورت اینه؟؟!!  کل دانشگاه و گروهو با این کلمه به گند کشیدم.مثل طوفان که انقد گفتم دیگه همه جای فامیلی اصلیش طوفان صداش می کنن. یه بار به رفیقم گفتم ورون ...کلی اونروز واسم احساسات در کرد بچم.دیگه اگه تونستی یکیو گیر بیاری که درست بیاد بگه ورونیک !! اونقد ور می زنم که میشه ملکه ذهن دور و وریام.فک کنم اصلا باید یه فرهنگ لغات بدم بیرون.

این هفته سر کلاس طراحی نشسته بودیم هی با بچه ها کرم میریختیم.یکی از دوستان می خواست کاراکتر کلاغ طراحی کنه.اون یکی هم نشست ماهارو به شکل کلاغ ترسیم کرد.نوبت به کاراکتر من که رسید بحث شد سر بک گراندو بنده رو از پشت کشیدن و کلی خوشحالی کردن ،دور و ور کله ام هم چندتا علامت سوال گذاشتن یعنی من آدم مرموزی ام و اونا از کارام سر در نمیارن و نمی فهمن چرا تا وقت گیر میارم تو نت می پلکم!!

منم گفتم خودتون بک گراندی هستین!! اصلا خودتون سرشار از بک گراندین!!

 

روزی که طوفان مرد

 تو کل هفته هیچی مثل ترس از طوفان باعث نمیشه پاشم  کارای دانشگامو انجام بدم،فقط استرس اینو دارم اگه کارمو سر موقع براش نبرم از اون نگاهای بد که آدم به کرم خاکی می کنه به من بکنه،ما بچه های ترم دویی همیشه خدا داریم ازش حساب می بریم .صبحای تعطیل با ترس از خواب می پرم و هی فک می کنم چرا؟چمه؟بعد یادم میاد باید برا طوفان میل بفرستم...یا باید برای طوفان انیمیشن بسازم، یا اگه سایتمو نخریده باشم طوفان منو می خوره!!بعد تندی می پرم با موهای ژولیده و چشای داغون پای کامپیوتر و تا کار اینو انجام نداده باشم پا نمیشم،کار طوفان همیشه خدا ارجح به همه چیزه.

حالا از اون ور رمضون، استاد طراحی سرمون جیغ می زنه ،تهدید می کنه،قهر می کنه میذاره از کلاس میره بیرون..چرا؟چون براش کار نمی بریم،هی کلاس و جیم می زنیم میریم میشینیم تو بوفه کلمه میگیم جمله سازی می کنیم می خندیم!!واقعیتش اینه که هیچوقت طراحی رو دوس نداشتم،دو روز مونده به ژوژمانش همیشه تند تند یه کاری زدم داداش بیست رو هم گرفتم و درسمو پاس کردم، آخه کی علاقه داره با کلمات شورش ،دختر ، درخت و غورباقه بشینه فضاسازی کنه؟؟!!!

چیزی که این روزا طوفانو ترسناکتر کرده دعواش با این ترم چهاریاس،هرچی ما ازش می ترسیم اونا به جاش شاخ بازی در میارن،سر کلاس دختربازی می کنن،با فندک دست همو می سوزونن، رو کفش طوفان می زنن از کلاس می رن بیرون،بعد هی می رن راپورت شوخیای طوفانو می ذارن کف دست مدیر گروه،باهاش عکس آشتی کنون می گیرن بعد از تو عکس براش حرف در میارن,کیک میگیرن و دست می زنن و قول می دن کدورتا برطرف شه بعد باز زیر آبشو می زنن،بعد فرض کن طوفان با اعصاب قاطی بیاد بشینه سر کلاس ما فنچولا (به قول خودش)،بگه نه شوخی بامزه سر کلاس داریم،نه فیلم آموزشی بهتون میدم، نه دیگه به کسی رحم می کنم نه هیچی... اون طوفان مرد !این یه طوفان جدیده که جلوتون وایساده!!

طوفانو این چند هفته نمیشد با کیلو کیلو عسل هم قورت داد،یه نامه نوشتیم و از مدیر گروه خواستیم به طوفان بگه با ما به از این باش که با ترم چهاریایی طوفان جون،ما را اخلاق خوشت آرزوست،ما را خواندن شعرهای جوادت و ضرب گرفتن روی میزت را آرزوست،ما را آن شکم برآمده و درس دادن با دهن پر از گاز ساندویچت را آرزوست ،با ما به مانند سابق باش،مانند آن دورانی که دوس داشتیم زنگ بزنیم بگیم استاد دوست دارم !!بعد بگیم نه دروغ گفتم غلط کردم منو نکش!!

حالا قراره از این هفته برای ما از اول متولد شه،بگیم و بخندیم و اونقد خوش بگذره و من بهش علاقه مند بشم که بخوام بپرم بناگوششو ماچ کنم بگم طوفان...تو مال منی!!!

پ.ن: بچه ها چرا کامنت دونی تونو بستین!!؟:(جسی، ورون....تا ابد تصمیم گرفتین بسته باشین...صدا در حلقمان خشک می شود که...!!

عاشقانه ها

ادامه نوشته

هشت

هشت روز، هشت هفته،هشت ماه.....

.

هیچ تا حالا تو روزای سرد بوی نسکافه رو از اعماق وجودت حس کردی،وقتی شیشه ها بخار کرده و بیرونم بارون میاد همراه با سوز سگی؟هوم؟؟ من همیشه فک می کردم قهوه هم احتمالا همین مزه و بو رو داره ،مدیونه اگه کسی بهم بخنده اما من تا حالا یه قهوه درست حسابی رو از نزدیک ندیدم،چیزی غیر از کافی میکس پاکتی آشغالیا....وقتی قرار شد با چهارتا از بچه ها جیم شیم بریم فال قهوه بگیریم همش می ترسیدم مزه واقعی قهوه رو تاب نیارم مدهوش شم یا از اون بدتر، حرف که تو دهنم بند نمیشه،افکارمم بلند  بلند میگم معمولا،یهو یه چی بگم آبروی خودمو ببرم،همه بفهمن من تا حالا قهوهً واقعی نخوردم...چه اهمیتی داره بدونم تو قهوه ترک شکر ریختن جواده و حتما باید تلخ خورد تا مست شی،یا قهوه فرانسه رو معمولا شیرین می کنن مهم اینه که نخوردم ...به هر حال، با همه این تفاسیر شوق و ذوق واسه فال گیری و کف بینی میتونه رو همه تفکرات منفی ماله بکشه!!

شلنگ تخته می نداختیم و سرپایینی خیابونو می دوییدیم،پخش شدیم رو چمنای پارک،بعد از اولین قلپ فهمیدم مزه اش با پاکتی آشغالیا همچین توفیری نداره،حتی بوی خوب نسکافه پاکتی آشغالیارم نداشت،خیالم راحت شد که بقیه هم مثل خودم قهوه نخوردن،یه قهوه واقعی نمی تونه در این حد آشغالی باشه اینا حتی درست کردنشم بلد نیستن ،مهم خاک اره های ته قهوه بود که بیوفته رو هم ببینم شوئرم توش هست یا نه..

.

فنجونو بیشتر می گیرم جلو چشم دوستم میگم بهتر نگا کن حتما همون دور و وراس،مگه میشه هیچ لنگ و پاچه ای ازش تو کادر نباشه؟؟ پول زیاد و نامزدی اطرافیان و ترقی تحصیلی و ... مهم نیست...شوشو کجاست؟میگه هشت روز،هشت هفته، یاهشت ماه...یه اتفاق مهم.. معلوم نیست چیه!!

اون یکی کف دستمو میگیره نگاه می کنه میگه یه بچه داری پس شوشو وجود داره،میگم لنگش چی؟چقدره؟میگه اوووم.. دراااازه...!!

هیچ تا حالا به لنگ پارتنرت فک کردی؟؟پس از این به بعد بیشتر دقت کن...هیچی مثل لنگ دراز پارتنر نمیتونه منو خوشحال کنه،می تونم بشینم رو پاهاش دستمو حلقه کنم دور گردنش،چشمامو ببندم بزارم رو رگ گردنش جریان خونشو حس کنم،کف پاهام هیچوقت به زمین نمیرسه مثل تاب خوردن زیر درخت می مونه وقتی باد میاد و موهاتو تکون میده،آفتاب از لای شاخه ها هی می خوره به چشمات،چشماتو می بندی و نیشت تا بناگوشت واز میشه...نگو نه!!

هشت روز،هشت هفته،هشت ماه....!!

تو روز هشتم، یه فنچول عینکی لاغر مردنی که بک گراندش می تونه نصف بک گراند من باشه دوس داره بیاد خواستگاری!! از اونجا که آشنایی قبلی خانوادگی داریم و یکی دو باری از لا حصیر نگاش کردم می دونم هیچ کدوم از توهمات منو نمی تونه برآورده کنه خصوصا با اون لنگای کوتاهش!!

مامانم چند روزه هی می خنده و میگه دلش برا دومادش تنگ شده!! من جیغ می زنم و می گم هر کی جرات داره با اینجور تیریپا سر من قرار بذاره بعد ببینه چیکارش می کنم، دوباره ساکت میشم و نگاه می کنم، نمی تونم راجع به بک گراند یارو نظر بدم که،یا راجع به تاب خوردن رو لنگاش، یا نگاه افکنده اش به زمین و ندید بدید بودنش،یا مهم تر از همه... اهن ... اهن..... نمی تونم که چیزای مگو رو بگم!!چطور می تونم به دیگران بفهمونم دلایلم منطقیه...چیزاییه غیر از پول و کارو نجابت یارو...!!نمی تونم..نمیشه..این حقایق مگو هستن...!!

بعد باز جیغ می زنم می گم اون کودنه......اوووون کوووووووووووووودنه!!

 

پ.ن1:امیدوارم مورد هفتهً هشتم و ماه هشتم دیگه خوب باشه!! البته فقط امیدوارم...نکنه باز این بیاد! ..ول نمی کنه که..،هرچند نه کسی به زور می تونه خودشو به من قالب کنه،نه من مدلی ام که خونواده بتونن مجبورم کنن بیچاره ها. تازه کف بینم کارش رد خور نداره اونم که گفته یارو لنگش درازه ،دیگه بعید می دونم پارتنرم این بشه..!!

پ.ن2:آیا به کف بینی و فال بینی اعتقاد دارم؟؟در پاره ای از موارد و پاره ای از افراد که دیدم و شناختم... بله!!