هى دارلینگ ...

نشسته بودم الکی سر کلاس کارآفرینی الهه اینا ، و چون کلاس به من مربوط نمیشد حس کردم مهم نیست یه کم خودم باشم ، حوصله خوب نشون دادن خودمو نداشتم ، یارو که نمیتونست برام منفی در نظر بگیره !هوم؟ پرسید کیا زبانشون واقعا خوبه؟چهار نفر دستشونو بلند کردن . نگا کردم به تعداد و خندیدم . باز پرسید کیا فک!! می کنن که زبانشون خوبه؟؟ هیشکی دستشو بلند نکرد ،داشتن فک می کردن چه جمله تحقیر آمیزیه ، من دستمو بردم بالا و لبخند می زدم .همه بم نگاه کردن ، الهه بازومو کشید و فاطمه از پشت سر اومد بیخ گوشم ریسه رفت و می گفت آبرو ریزی کردی چرا؟! یارو منو نشون داد و گفت آفرین همینو می خواستم ، فقط این اعتماد به نفس داره ، خوُدتونو باور داشته باشین!! جمیعا ضایع شدن و هی می گفتن اِ ما هم همینیم ،ما هم می خواستیم دستمونو بلند کنیم !!

بحث اعتماد به نفس سرشار من نبود ،تنها چیزی که تو من وجود نداره اعتماد به نفسه! فقط چیزی که به فکرم رسید اجرا کردم ، دلم می خواست فک کنم که زبانم خوبه ، دلم می خواست فک کنم که رویاهام براورده میشه و  یه روز با زبان فولم میزنم به جاده و میرم ... .

.

چند روزه زندگی مون پاچیده وسط پذیرایی و داریم اتاقارو رنگ می کنیم. هممون دور هم مثل مسجد می خوابیم و من هی فحش میدم و نق می زنم ، واسه طوفان پروژه دارم اما نمی تونم اجرا کنم .وقتی رنگکاره تمام روز داره می چرخه، منم خودمو تو آشپزخونه حبس کردم و هی با مامانم دعوا می کنم . خسته شدم از بس تکرار کردم اگه یه لپ تاپ داشتم ... اگه یه لپ تاپ داشتم . دارم این جمله رو بالا میارم دیگه.هر کیو سه روز یه جا حبس کنن روانی میشه .چه برسه که تحویل پروژه طوفانم داشته باشه...

مجبور میشدم تا بعد از ظهر صبر کنم تا یارو بره ، بعد بپرم پای این ، تازه اون ساعت ها حس کار نیست که، فقط نِت گردی می چسبه!!

عصری دیگه نتونستم تحمل کنم . رومم تو روی یارو رنگ کاره واز شده بود و خجالت نمی کشیدم که بخوام قایم شم یا یواش حرف بزنم! همون وسط اونقد نق زدم و گیر دادم که کلید خونهً اونور جوبیمون رو بهم دادن برم تو واحدمون بچرخم دلم واز شه.

پریدم تو آپارتمانه ، لَچَک و چادر چاقچورو پرت کردم اینور و جیغ جیغ کردم .دراتاقارو واز می کردم و می گفتم :هِِیییی!! ( خودمونیه "های" ) چه خوشگلی ! خونه به این میگن ! دیس ایز خونه ! آی وانا یو ! گِت آن دِ فلور دارلینگ !! (نیست که حس می کنم انگلیسیم قویه ، تنها که میشم هی صوبت می کنم ، امروزم  شعر جنیفر افتاده بود تو دهنم ، هروقت حالم زیادی خوبه و خجسته میشم و میخوام بگم خوشحالم ، یهو میگم گِت آن دِ فلور دارلینگ ،اصلا نمی دونم درست میگم یا نه ، یا اصلا معنیش چیه دقیق ، فقط میگم. چقدر خوب شد که ورون لینک دانلودشو گذاشت ، همیشه تا می خونم یادش می کنم . )

وقتی از چرخیدن خسته شدم دراز کشیدم رو دو تا قالی ای که اونجاست ، نمی فهمیدم این حس عمیق شادی واسه چی داره توم به وجود میاد ، یا چرا تو پوست خودم نمی گنجم ، فقط می خندیدم و داد می زدم خدایا زندگی مجردی ، آره ، یه آپارتمان 85 متری ، خدایا من دوست دارم ، چرا تو منو دوس نداری؟؟؟

شروع کردم به خندیدن و هی الکی خندیدم ، دلم خواست حِسَمو با جاست فرند تقسیم کنم ، اون همیشه وقتی می رفت میشست تو رستوران و سفارش غذا می داد زنگ میزد به منو کلی با خوشحالی  حس های خوبشو واسم تعریف می کرد ، با ذوق گوشیمو ور داشتم ، واسم مهم نبود سر دو دیقه ممکنه کل شارژم  بپره ، در اون لحظه فقط حس خوبم مهم بود ، اسمشو آوردم ، خواستم دکمه کال رو فشار بدم ، اما ... اما یادم اومد براش وجود ندارم ، چه بسا دوس نداشته باشه صدامو بشنوه حتی !! کسی چه می دونه ...  به اسمش یه بار دیگه نگا کردم و گوشی رو گذاشتم کنار ، بلند بلند تو خونه خالی براش تعریف کردم که چقد داره بهم خوش می گذره ، چقد تنهایی رو دوس دارم ، چه تنها تنها واسه خودم چایی درست می کنم و با کاکائو می خورم ، یادشه می گفت وقتی میاد ایران جا که نداره بره پس من ببرمش تو اون خونمون قایمش کنم؟حالا من کلید این خونه رو دارم!:)) ، آخرشم گفتم کوفتت بشه که واس خودت اونور خونه مجردی داری ، غرغر دیگرانو مجبور نیستی تحمل کنی !!

 وقتی انقد خوشحالم، هرچند الکی، باید اونو هم سهیم می کردم ، حق آب و گِل داره ، هوم ... چه دلم براش تنگ شده ، کاش زنده بودم و وجود داشتم ، زندگی تو عالم مرده ها خیلی بی روحه !

یک صورت، یک قلب

وقتی حسم بهم میگه یه کاریو نکنم  یعنی نباید بکنم،تا حالا چندباری گوش کردم و باهاش فکر مردمو خوندم ، چندباری ام گوش نکردم و مثل سگ پشیمون شدم.دیروز صب بهم می گفت سلام نکن ... سلام نکن ... آف شو ! گفتم حوصلم سر رفته هوا بارونیه حالا مگه چیه ؟ babeخودمونه دیگه، اصلا من و جاست فرند که با هم مشکلی نداریم ،خیلی هم با هم جوریم ، حِسَم حتما داری اشتباه می کنی، آره.

یه ساعتی تا رسیدن به دانشگاه با جاست فرند گفتیم و خندیدیم و سر به سر هم گذاشتیم، تا بحث رسید به اون نقطه که چند ماه پیش رسیده بود ، نظرش راجع به آدمای مجازی ... ، قبلا راجع به دوس دخترش گفته بود ، اینکه اون که اینجا نیست ، من تنهام ، تا کی با پسرا برم استخر و اینور و اونور ، بهم می خندن ، اصلا مگه من گ.ی ام؟؟

رفت با یه دختر سوری دوس شد و عاشق و شیفته و واله ، با دهن واز و چشمای خمار افتاد یه گوشه!تا دو هفته ازش هیچ خبری نداشتم.دیگه اصلا پیش خودش نگفت یه زمانی دوس دختر داشته ، یه زمانی رفیق فاب داشته (بنده) ، یا اصلا ماها اینور زنده ایم یا مُردیم .هیچ کس ازش خبر نداشت ،کار به جایی رسید که دوس دخترش بیاد واسه آف سِند تو آلیم بهم بگه با معرفت!

تنها شدم ، غمگین شدم ، دلم شکست ،وقتی نظرش راجع به کسی که یه زمانی اینور می دیده این بوده که مجازیا یه مشت نوشتن پس منی که اصلا تا حالا از نزدیک ندیده یعنی چیزی که در حد نوشته هم نیست . قلبم سنگین شده بود و هروقت یادم میوفتاد گریه می کردم ، پیش خودم می گفتم حتی دلش برام تنگ نمیشه؟منی که دو سال و نیمه بزرگش کردم ، بزرگم کرد ، با هم کلمات مشترک داشتیم ، چه شبا که تا صب فَک نزدیم و نخندیدیدم ، بعدم که سپیده میزد یه عکس از اسمون می گرفتم و واسش سند می کردم و می گفتم هی babe  ببین هوا داره روشن میشه ، یا می خوابیدیم یا باز اونقدر حرف می زدیم که صُبونه رَم با هم آن لاین می خوردیم.

جاست فِرند دیروز آخر حرفش باز رسید به صوبت چند ماه پیشش ، گفت آدمای مجازی فقط باید مجازی بمونن و همینطور می خندید! دید ساکت شدم ... گفت نارحت نشو babeجان :) ...  ، درسته ، منم یه آدم مجازی ام ، کسی که دو سال و نیمه مجازیه ، کسی که هر روز بوده ،چه تو افسردگی شدید و روزای بعد کُمای جاست فِرند ،چه روزایی که از شادی و خوشحالی لبخند می زد . من هر روز ِو هرشب این دو سال و اندی رو بودم  ، اگه من هنوز بعد این همه روز و داستان و ماجرا واقعی نیستم و وجود ندارم پس من چی ام؟؟

تمام مدت دیروز نمی فهمیدم سر کلاس چی طراحی می کنم ،گوشه کاغذم زیر طرح هام می نوشتم وقتی دختر کوچیکی بودم ... فکر می کردم ادامه جمله چی باید باشه، بغض می جوشید میومد تا زیر پلکام ، چشمام داغ میشد و می خواست فَوَران کنه، جلوشو می گرفتم و می گفتم نه ... من واقعی ام ... من به خودم مسلطم ... ناراحت؟ نه babe ناراحتم نکردی، تو راست میگی ... آره تو درست میگی ، این منم که زیادی همه چیزو جدی میگیرم ... من ناراحت نیستم!!!

              

 صُب ، ظهر شد و ظهر، عصر. آهنگ سیروان تو گوشم هی ریپلی میشد و من مثل مجسمه خشک  و ساکت شده بودم ، عصر، شب شد و من حتی دلم نمی خواست فک کنم صُب چی شنیدم و چی گذشته ، با همهً تلاشی که از صب کرده بودم قبول نکنم جایگاهم کجاست ، آخرش تسلیم مغزم شدم ، گریه کردم ... گریه کردم ، داد زدم ... babe ناراحتم کردی ... ناراحتم کردی ، دروغ میگی ... اشتباه کردی ... من وجود دارم ... وجود دارم.

.

من وجود دارم babe، من حرف می زنم ، راه می رم ، یک صورت دارم و یک قلب ... من وجود دارم ... من مجازی نیستم ... مجازی باقی نمی مانم ...

قلبم رو شکستی babe جان ، خیلی بد ...

 

پ.ن: babe جانم ، باید یه مدت دور بمونیم ، متاسفم ، می دونم تنها هستی . اما باید یاد بگیری من وجود دارم ...

when i was a little girl

                         

وقتی من دختر بچهً کوچیکی بودم تو اصلا به دنیا نیومده بودی...

بهت گفته بودم اگه ناراحت بشم ، تو دنیای تخیلی مغزم . ماگ پر از نسکافمو ور می دارم و میرم میشینم جلوی شومینه و به شعله هاش نگا می کنم و با خودم تکرار می کنم ازت متنفرم ... ازت متنفرم ... پشتم بهته و تو ازم می پرسی ناراحتم؟؟منم لبخند می زنم لیوانو میارم بالا و یه جرعه می خورم ، بدون اینکه نگامو از شعله ها ور دارم میگم که اینطور نیست ... اما اینطوره !!

من وجود دارم babe، من حرف می زنم ، راه می رم ، یک صورت دارم و یک قلب ... من وجود دارم ... من مجازی نیستم ... مجازی باقی نمی مونم ...

join us in f.b

از زمانی که این ترم شروع شده تا رسیدم دانشگاه گفتم اینجا دیگه صفا نداره، حالا دیگه بچه های ترم چهاریمون فارغ التحصیل شدن و رفتن ، دیگه هیشکی نمونده بشینیم با آزی و نیلو پشت سرشون حرف بزنیم  یا آمارشونو دراریم.

تو کل این دانشکده یه نفر چشم منو گرفته بود و هی واسش غش و ضعف می رفتم که اونم دیگه نیست! چشم روشن ِ دندون ردیف ِ لنگ و پاچه قشنگ ، ما سه نفر هر جای دانشگاه که بودیم سریع آمار طرف رو به هم گزارش می دادیم...

            تو سایت هستیم نیما کنار ماست بدو بیا ...

            تو راهرو طبقه سه ام نیما نشسته ته کلاسشون تو زاویه دیدمه ...

            نیما تو سلف داره به نیلوفر نگا می کنه، تعارف چایی زد!! ... خاک ...

تو همین روزا که من دچار یاس فلسفی شده بودم و فک می کردم دانشگاه از حجم قشنگش خالی شده و هرجارو نگا می کنم جای خالی معشوقمو می دیدم .آزی اومد گفت چه نشسته ای که بچه ها همه تو فیس.ب.و.ک جمعن!! چه عکسایی و چه جاهایی که با هم نرفتن . همهً دانشگاه اون توئن غیر تو!!

بهش گفتم بیست قرنی هست که منم دارم دارم تلاش می کنم بیام اونجا اما پیش نیومده،اینگونه شد که آزی دست منو گرفت ، از تو جوب نجاتم دادو عضوم کرد. از صب هرچی عکس بود درو کردم و با نیش واز دارم رو عکس نیما زوم می کنم و سر تکون میدم :دی

 

پ.ن1: خداوندا اف . بی رو از ملت نگیر.

پ.ن2: نتونستم رفیق قدیمیم (صبا) رو پیدا کنم، چندتا ازش وجود داشت!!

پ.ن3: غیر از عکس دزدی کار دیگه ای که بلد نیستم ، آخه چه توقعی از من دارین الان ... :(

خز و خیل

داره عید میاد و بوی عید هنوز به مشام من نخورده ، انگار تا تو کوچه سبزه و ماهی نفروشن ، باور نمی کنم قراره خبری شه . خیلی ساله که عید واسه من معنی نداره ، فک می کنم دقیقا از وقتیه که خاندان الف . نون عادت کردن کل عید و دسته جمعی برن ویلاهاشون شمال دور هم باشن ، ما هم که ویلا نداریم می موندیم همین جا ، خاندان مادری هم که هر هفته به طریقی می بینیمشون ، عید و غیر عید نداره دیگه .بنابر این عید واسه من کلا خلاصه میشه تو سبزه و ماهی خریدن ، بعدم سفره هفت سین چیدن و اخوی های صدا و سی.ما یه توپی در کنن ، ماها هم اینور دست بزنیم .بعدم گلوی بابامو بگیرم بگم عیدی بده ولاغیر!!

سال به سالم سیزده به در برناممون اینه بریم خونه خاله کوچیکه برامون سبزی پلو درست کنه، ورداریم ببریم کله پشتبونشون بخوریم و هی از فضا لذت ببریم، وسط خوردن هم تاکید کنیم سال دیگه زودتر بجنبین تا به برنامه پارک رفتن هم برسیم ...

پیراسال بعد خوردن غذا با بچه ها دوئیده بودیم پایین و جیغ و داد تو خونه ، یه سری دارت بازی می کردن ، یه سری دوز ،یه سری ظرف کثیفارو جابه جا می کردن .منم نشسته بودم رو مبل و صدامم انداخته بودم بیخ گلوم و یاهو 360 ساسی مانکنو می خوندم ، دیگه صدا به صدا نمی رسید . اون وسطم ، فندوق ،پسرخاله کوچیکه  واسه خودش می چرخید تا تو دارت بازی راش بدن و همش سوال می کرد جواد یعنی چی؟چرا هی به هم میگید جواد؟

رفت پیش موجو ، موجو بهش گفت جواد یعنی مسخره ، بیخود ، آهان مثل الان که موری یه پرتاب جواد کرد... ، بعد اومد پیش من و پرسید جواد یعنی چی؟ منم وسط خوندنم کات کردم و گفتم :جواد یعنی خز و خیل ، آشغال ، چیز ضایع ، لِو ِل پایین ،از این جور چیزا ...!!

فندوق چشاش گرد شده بود و دهنش شروع کرد به لزیدن ،بهمون زل زده بود و می خواست بزنه زیر گریه، بعد داد زد ... پس معنی اسم من ایناست؟چرا اسم منو گذاشتین جواد؟!!

یه لحظه همه ساکت شدیم  و بهم نگاه کردیم ... ،اونقد خندیدم و خودمو زدم که نفسم بند اومد و از رو مبل افتادم پایین ...

 

پ.ن: اون زمون هنوز ساسی مثل الان خزو خیل و جواد نشده بود ، الان حتی یه آهنگم ازش گوش نمیدم!

غول پیکرهای دوست داشتنی

نشسته بودم تو سایت و به طوفان که تو چند میلی متری من نشسته بود نگاه می کردم و بهش توضیح می دادم این میل نمره ای که واسه من فرستاده اشتباهه، اونم هی لیستشو چک می کرد و می دید راست میگم ، آخرشم نمره طراحی وب منو داد .بیست هم داد! فقط مرض داره هر سری مارو تا حد مرگ بترسونه و عصبی کنه بعدم بهمون بخنده ، خودش هزار بار اعتراف کرده دوس دارم بهم التماس کنید ، کم باشه هم وسطش میگه شله ... شله ! تا ما درجه التماس و ببریم بالا ...

طوفان از اون زاویه با اون بازوی تپل و لپای با مزه منو یاد یه همسفریم تو راه قزوین(دوره کاردانی) انداخت، هم سفری ای که یادش همیشه منو خنده می ندازه و خوشحال می کنه ، هرچند وقتی پیاده شد حتی بهم نگاه نکرد ، حتی بهم فکر هم نکرد چه برسه به اینکه منو یادش بیاد !

متنفر بودم که کله صبح باید پاشم برم ترمینال سوار ماشین شم و بعدم یه ساعت و نیم تو راه باشم که برسم دانشگاه ، از همه بدترم این بود که اگه صندلی جلوی سمنده پر شه من باید می رفتم عقب با سه تای دیگه می شستم و احتمالا مرد بودن ، منم هی باید تا آخر مسیر حواسم باشه جای اینکه چرت بزنم بچسبم به در !

 من همیشه زیر چشمی حجم ملتو کنترل می کردم(می کنم) و عاشق این بودم پسر بغل دستیم زانواش چسبیده باشه به صندلی جلویی و صندلی از فشار زانوی این رفته باشه تو ، بعد همینطور از برای خودم عشق می کردم و بهش می گفتم غول پیکر دوست داشتنی لنگ و پاچه قشنگ!! هم سفر اون روز منم از همین غول پیکرای باحال بود که با همه توان داشت روکش صندلی جلویی رو می درید و پیشروی می کرد ، منم مثلا از پنجره داشتم بیرونو نگاه می کردم می خندیدم  و چسبیده بودم به در.

وسطای راه غول پیکر خوابش برد و همینجور ولو شده بود از برای خودش و حجمشم داشت کل صندلی رو اشتغال می کرد ، اونقد ولو شد و ولو شد که نصفش افتاد رو من!هرچی زور می زدم و خودمو می چسبوندم به در و بازومو از زیر بازوش در میاوردم بازم رو من بود، اخمام داشت چشم خودمو کور می کرد ، بهش زل زدم تا مثلا اونم از ابهت و اهن و تلپم کور شه اما خواب بود ... و عمیقا هم خواب بود ، بیرونو نگاه کردم و فک کردم پس انسانیتم کجا رفته؟؟ بچه خوابه دیگه! منم بهتره اینقدر وول نخورم ،  بازوی بزرگش داره تو این سوز سگی گرمم می کنه ، و خداوندا ما را ببخش که سمت چپمون به سمت راست این مماس شده و من جای تکون خوردن ندارم! سرمو کج کردم به سمتش  و نزدیک بازوی بزرگش چشمامو بستم و از بازوی بزرگش لذت بردم و خوابیدم ...

زندگی یک خطی

خیلی وقته دلم می خواد بنویسم و نوشتنم نمیاد، آدم وقتی تو ذهنش حرف می زنه می بینه کلی صوبت داره ، ولی پای نوشتن که میاد وسط می کشه کنار ...

فکر می کنم الان دوران یه خطی نوشتن احساساتمه، یعنی کل حرف و حسمو می تونم بکنم یک یا چند تا جمله و بگم ، بیشتر از اینم توان ندارم صرف کنم انگار !!

پس حس های من تبدیل میشه به اینا:

*پشیمون؟نه البته که نیستم

*تعجب نمی کنم وقتی باز شنیدم خورشید یه دروغ گنده بافته که لو رفته،خیلی وقته یاد گرفتم بدون حضور نفر سوم هیچ جمله ای کنارش نگم ، چون همون جمله بی معنی منو می تونه 180 درجه بچرخونه و برام حرف در بیاره، فقط نمی فهمم دیگران چطور مساله به این مهمی رو یادشون رفت،مگه ماجرای ترم یک من براشون درس عبرت نشد! حالا همشون با هم قهرن و هی پیش هم زیر آب نفر غایب رو می زنن، همشم زیر سر خورشیده!!

* قرار نیست همه مثل هم فکر کنن ...

*طوفان ... دوست دارم ...

 Babe*... تو رو هم همینطور ... خیلی !!

            

fuckin green way

مهم نیست که باز مرضشون زده بالا و می خوان شلوغ کنن، اصلا بکنن به درک!مهم نیست باز که من سمت مقابلشونم و 9و 22 و بقیه مراسم بیرون بودم و تو صلح و صفا و خنده پیاده روی می کردم ،بازم مهم نیست عاشورا ریختن این سمتی و کل محل منو به گند کشیدن و منم وسط مراسم عزاداری پریدم کنج یه مغازه جلوی بخاری چشامو داغ می کردم که از اشک آور می سوخت ،می گفتم می خوام برم خونه ... می خوام برم خونه ... مرده هم دلداری می داد که میری خونه فقط صبر کن خلوت شه ، می دیدمشون که دستاشونو کردن تو سطل رنگ سرخ و گرفتن بالا و داد می زنن بیاااااین بیاااااین بیااااااین جلووو، که سطل مکانیزه ها رو با آشغالاش انداخته بودن وسط و آتیش می زدن ، می دیدمشون که چقدر جوونن ، چقدر قشنگن ، فرقی با دیگران ندارن ، کتک می زدن با پاره آجر و چوب ، و کتک می خوردن با باتوم و اشک آور.داد می زدم وقتی باتوم می خورد فرق سر اینوری یا چوب می خورد تو صورت اونوری! چه فرقی برای من دارن ، جفتشون مثل هم بودن ... نمی خوام خال به تن هیچ کدومشون بیوفته ... نمی خوام وقتی بیرونم هی استرس و نا امنی باشه ... نمی خوام وقتی جزو اولین نفراتی ام که سایتشون آپلود شده و واسه طوفان میل زدن ، وقتی واسه رسوندن کارم سه روز تمام نخوابیدم ، وقتی وقت نمی کردم به سر و شکلم برسم که شکل انسان به نظر بیام ، اونوقت واسه پاچیده شدنشون وسط روزی که میلم چک میشه اینترنتا به ف..ک بره ، بعد زحمتای من به هدر بره و بشم 0!!

می خوام بمیری و مردمو اینجوری به جون هم نندازی، می خوام نباشی و راه و مسیر درست نکنی ، می خوام نباشی و امنیت جانی داشته باشیم، می خوام نباشی و مردم زندگیشونو بکنن، اصلا می خوام نباشین و من اینطور اعصابم خورد نشه ، نه واسه نمره ، واسه اینکه دلمون تو مشتمون نباشه که کپل جانمون کل اون مسیر و اون روز از دانشگاش پیاده میومد ، و فقط کپل جان ما نبود ،کپل جان های خانواده های دیگه هم بودند !!

گور بابات با اون راهی که شروع کردی ،سرتو بذار زمین و بمیر!!

خواسته های بنده

 

You belong to me

I belong to you

Fire from my heart

Burning just for you

When you're far away

I`m in love with you

Feeling that so high

What can I do ??

 دلم می خواد یکی رو با تمام وجود دوس داشته باشم.من مال اون باشم اونم مال من فقط!!صب به صبم کلمو از لای گردنش در بیارم بذارم رو سینهْ ستبر کار کرده اش و ماچ کنم.خسته شدم از این همه تک بودن، یه طرفه کسی رو دوس داشتن یا یه طرفه دوست داشته شدن ...

Inna همیشه بهم انرژی میده.دائم صدامو جیغ جیغو می کنم این شعرشو می خونم و می خندم ...

            

                                                                

I realy miss you,but ...

نشستم رو صندلی سلف لیلا اینا و چایی رو که برام آورده مزه می کنم، صندلی رو تنظیم می کنم و یه نگام به تلویزیونه یه نگام به لیلا.داره غر می زنه که پول می خواد و همش صد تومن داشت که ده تومنشم خرج اون سامان احمق شد و پول غیر رند شده .می خواد بیاد با هم بریم حراج پاساژ رضا، یه دست بوت و پالتو ورداره.اما مامانش نمیذاره ، گیر داده باید بیای عروسی پسر عموت حتما باید با اون پول لباس شب بخری، بعد این تا میگه پس آموزش رانندگیم چی میشه ،باز بهش میگن مگه صد تومن پول نداری؟؟اینم پیشنهاد میده:می خواید با اون صد تومن یه پنت هوس تو میامی بخرم؟

دیوونه شده و بود و اوج گرفته بود .خندیدم ، نگامو از زنگوله گوش میرزا ورداشتم و یه نفس ادامه دادم ، خوب ... چند ماه پیش ،از پول شهریه دانشگام صدتومن اضافه اومد که پسش ندادم، یعنی کودوم آدم احمقی حاضره پول به اون خوشگلی رو پس بده به بابای خسیسش که بعدا باز بخواد به زور ازش بگیره؟پنجاه تومنشو دادم موجو، بیست تومنشو خرج گوشیم کرد بقیشم خورد، یعنی خودم باس بفهمم نمیتونم ازش پس بگیرم دیگه،چند ماهه دارم فک می کم با اون پنجاه تومن بقیه اش چی کار باید بکنم.مشالله اونقد چاله چوله های زندگیمون زیاده نمیدونم به کودومش وارد بشم.قرص گیاهیا، کرم فرانسوی ترک پوست ، خرید دمبلا ، کتاب آموزش زبانه ، و اوه .. از همه مهمتر  باید مسواک هم بخرم... بابام اشتباه مسواکمو زد به دندونش منم هردو تا مسواکارو از وسط شکستم داد زدم و پرتشون کردم وسط اتاق ،کمونه کرد رو نلبکی زیر استکان چایی ، بعد بلبکیه به سه قسمت نامساوی تقسیم شد .مامانم تشخیص گواتر سمی برام داد و اینکه طبیعی نیستم ، اصلا این روزا دارم فکر می کنم برم زن همین یارو بشم که ریزه و کوچولو و نفرت انگیزه، پولاشو میگیرم بعد جیم میزنم ژاپن .از پسش برمیام اون خیلی کودنه ،خوب ... فکرم خیلی مشغوله.حالا شاید نقشه هامو بذارم برای بعد از انتخاب واحدم.یحتمل بازم بشه پولی از تهش به جیب زد . بهش نگاه می کنم و میگم چطور بود؟؟...

می دونی ... چیز عجیبی نیست ،جفتی مثل همیم ،ما همه مفلسیم!!

یه کم دور و ورمون نگا می کنیم و دوتایی می زنیم زیر خنده، چندتا مجله در میاره و باداد و گیس و گیس کشی طرح یه کارت ویزیتو میریزیم.تا دو سال آینده رم پیش بینی کردیم.به هم نگاه می کنیم نیشامون وازه ، داد می زنیم ما پولدار میشیم!!

فوتوگرافر اند دیزاینر!!

 

پ.ن: بعد از ظهر اس ام اس زده: من زیر پتوام ، دارم از خنده می میرم!!میگم واسه چی اون زیر می خندی ؟؟ میگه : به تو و حسن آقا... !!