هى دارلینگ ...
نشسته بودم الکی سر کلاس کارآفرینی الهه اینا ، و چون کلاس به من مربوط نمیشد حس کردم مهم نیست یه کم خودم باشم ، حوصله خوب نشون دادن خودمو نداشتم ، یارو که نمیتونست برام منفی در نظر بگیره !هوم؟ پرسید کیا زبانشون واقعا خوبه؟چهار نفر دستشونو بلند کردن . نگا کردم به تعداد و خندیدم . باز پرسید کیا فک!! می کنن که زبانشون خوبه؟؟ هیشکی دستشو بلند نکرد ،داشتن فک می کردن چه جمله تحقیر آمیزیه ، من دستمو بردم بالا و لبخند می زدم .همه بم نگاه کردن ، الهه بازومو کشید و فاطمه از پشت سر اومد بیخ گوشم ریسه رفت و می گفت آبرو ریزی کردی چرا؟! یارو منو نشون داد و گفت آفرین همینو می خواستم ، فقط این اعتماد به نفس داره ، خوُدتونو باور داشته باشین!! جمیعا ضایع شدن و هی می گفتن اِ ما هم همینیم ،ما هم می خواستیم دستمونو بلند کنیم !!
بحث اعتماد به نفس سرشار من نبود ،تنها چیزی که تو من وجود نداره اعتماد به نفسه! فقط چیزی که به فکرم رسید اجرا کردم ، دلم می خواست فک کنم که زبانم خوبه ، دلم می خواست فک کنم که رویاهام براورده میشه و یه روز با زبان فولم میزنم به جاده و میرم ... .
.
چند روزه زندگی مون پاچیده وسط پذیرایی و داریم اتاقارو رنگ می کنیم. هممون دور هم مثل مسجد می خوابیم و من هی فحش میدم و نق می زنم ، واسه طوفان پروژه دارم اما نمی تونم اجرا کنم .وقتی رنگکاره تمام روز داره می چرخه، منم خودمو تو آشپزخونه حبس کردم و هی با مامانم دعوا می کنم . خسته شدم از بس تکرار کردم اگه یه لپ تاپ داشتم ... اگه یه لپ تاپ داشتم . دارم این جمله رو بالا میارم دیگه.هر کیو سه روز یه جا حبس کنن روانی میشه .چه برسه که تحویل پروژه طوفانم داشته باشه...
مجبور میشدم تا بعد از ظهر صبر کنم تا یارو بره ، بعد بپرم پای این ، تازه اون ساعت ها حس کار نیست که، فقط نِت گردی می چسبه!!
عصری دیگه نتونستم تحمل کنم . رومم تو روی یارو رنگ کاره واز شده بود و خجالت نمی کشیدم که بخوام قایم شم یا یواش حرف بزنم! همون وسط اونقد نق زدم و گیر دادم که کلید خونهً اونور جوبیمون رو بهم دادن برم تو واحدمون بچرخم دلم واز شه.
پریدم تو آپارتمانه ، لَچَک و چادر چاقچورو پرت کردم اینور و جیغ جیغ کردم .دراتاقارو واز می کردم و می گفتم :هِِیییی!! ( خودمونیه "های" ) چه خوشگلی ! خونه به این میگن ! دیس ایز خونه ! آی وانا یو ! گِت آن دِ فلور دارلینگ !! (نیست که حس می کنم انگلیسیم قویه ، تنها که میشم هی صوبت می کنم ، امروزم شعر جنیفر افتاده بود تو دهنم ، هروقت حالم زیادی خوبه و خجسته میشم و میخوام بگم خوشحالم ، یهو میگم گِت آن دِ فلور دارلینگ ،اصلا نمی دونم درست میگم یا نه ، یا اصلا معنیش چیه دقیق ، فقط میگم. چقدر خوب شد که ورون لینک دانلودشو گذاشت ، همیشه تا می خونم یادش می کنم . )
وقتی از چرخیدن خسته شدم دراز کشیدم رو دو تا قالی ای که اونجاست ، نمی فهمیدم این حس عمیق شادی واسه چی داره توم به وجود میاد ، یا چرا تو پوست خودم نمی گنجم ، فقط می خندیدم و داد می زدم خدایا زندگی مجردی ، آره ، یه آپارتمان 85 متری ، خدایا من دوست دارم ، چرا تو منو دوس نداری؟؟؟
شروع کردم به خندیدن و هی الکی خندیدم ، دلم خواست حِسَمو با جاست فرند تقسیم کنم ، اون همیشه وقتی می رفت میشست تو رستوران و سفارش غذا می داد زنگ میزد به منو کلی با خوشحالی حس های خوبشو واسم تعریف می کرد ، با ذوق گوشیمو ور داشتم ، واسم مهم نبود سر دو دیقه ممکنه کل شارژم بپره ، در اون لحظه فقط حس خوبم مهم بود ، اسمشو آوردم ، خواستم دکمه کال رو فشار بدم ، اما ... اما یادم اومد براش وجود ندارم ، چه بسا دوس نداشته باشه صدامو بشنوه حتی !! کسی چه می دونه ... به اسمش یه بار دیگه نگا کردم و گوشی رو گذاشتم کنار ، بلند بلند تو خونه خالی براش تعریف کردم که چقد داره بهم خوش می گذره ، چقد تنهایی رو دوس دارم ، چه تنها تنها واسه خودم چایی درست می کنم و با کاکائو می خورم ، یادشه می گفت وقتی میاد ایران جا که نداره بره پس من ببرمش تو اون خونمون قایمش کنم؟حالا من کلید این خونه رو دارم!:)) ، آخرشم گفتم کوفتت بشه که واس خودت اونور خونه مجردی داری ، غرغر دیگرانو مجبور نیستی تحمل کنی !!
وقتی انقد خوشحالم، هرچند الکی، باید اونو هم سهیم می کردم ، حق آب و گِل داره ، هوم ... چه دلم براش تنگ شده ، کاش زنده بودم و وجود داشتم ، زندگی تو عالم مرده ها خیلی بی روحه !



nobody love you