روز دوست داشتنی من

 کلا تصمیمم تو زندگی این بود که تا بیست  سالگی یه تعریف درست حسابی از خودم داشته باشم.چهارتا کلاس رفته باشم،یه گواهینامه رانندگی بگیرم،تحصیلاتم یه چیز معقولی باشه،چهار کلوم زبان بلد باشم،اصلا چهارتا زبان می تونستم بلد باشم .حتی اینم هستا!!

اما....چشمم و واز کردم دیدم اونچه در زندگیم زدم گندی بیش نبوده،بیست سالگی اومد و رد شد ومن یه چیز چندش چربی بی هنر عاشق تهوع آور بودم،سعی کردم به روی خودم نیارم ولی خوب می دونستم دیگه همه چی تموم شده و برنامه ریزی و فرصت دیگه ای باقی نمونده، مسیرسرازیری شده بودو بنده باهاش رفتم ببینم به کجا می رسم،هنوز که هنوزه گواهینامه ندارم،کار بانکی بلد نیستم،تو حرف زدن یهو اعتماد به نفسم پایین میاد زبونم رو هم میوفته(یه بار سر شیمی شولز رو گفتم شول)،از رشتم متنفرم،چربیه با اندکی تغییر همچنان سر جاشه،کمر من باس 63 میشد اما از 70پایین تر نرفته،رقاص نشدم که هیچ اونچه هم از این و اون یاد گرفته بودم بر باد رفته....

اصلا از اونروز که با هانی اینا کوه رفتیم  بیشتر اعتماد به نفسم پایین اومده،هی نگا می کردم تو صورتش ببینم این کیه که من نمی شناسم ولی اون هی داره بام چاق سلامتی می کنه؟!!،صداش می گفت هانیه، اما قیافش می گفت یه دختر جینگوله...دقت کردم زدم زیر خنده گفتم تنها صداست که می ماند،سیم دندوناشو ور داشته بودو یه ترکیب عالی از دندونای صاف بهم نشون می داد،دماغ غوزی شده بود سانت دارو رو خط،موهاشم با کرم موس فر کرده بودوافشون به این ور و اونور...!!بعد تو صورت من نگا می کنه میگه تو حتی یه ذره هم عوض نشدی....!!!

خیلی تحقیر کنندس آدم از پونزده سالگیش به اینور حتی یه ذره هم عوض نشه و به شکل چندش آوری بیبی فیس بمونه، بعد از اونور تحقیر کننده تره که زیر سیبیل مامان و بابات باشی نذارن به خاطر حرف  مردم و چیزای مفت دیگه که حتی پشیزی  اهمیت نداره تو خودت دست ببری!!خداوندا من همیشه دارم فحش میدم و داد میزنم و اعتراض می کنم اما خوشحالم بچهً پشمالویی نیستم، که ابروهام اونقدی پاچه بزنیست، که صورتم اصلا مو نداره،که موهای پر کلاغی تنها رنگیه که به پوست میونه سبزم میاد و تو بهم دادی،اما من چیزی ام که دوست ندارم باشم ،من چیزی ام که وجود خارجی نداره از نظرم،چیزی ام که گاهی تو خیابون یادم میره هستم،من چیزی ام که نمی خوام و تو می دونی...

به خودم فکر می کنم زیاد!!!خودموتوذهنم ساختم اونجور که می خوام باشم، خود واقعیمو، اونقدر برام زندس و باورش دارم که توعالم واقعیت اگه انعکاس خودمو تو شیشهً مغازه ای  ببینم نمی شناسم ،دوستش ندارم ،حتی بهش تیکه هم می ندازم...

اوه... نه امروز حوصله ندارم باز به خودم گیر بدم،امروز می خوام خودمو دوس داشته باشم،حتی همین خود بی خودی که هستم،همین چیز چندش کار نابلد،همین دخترهً ریزه میزهً بی مزه رو ،همین دختره که دو تا دندون جلوش یه کم اومدن رو هم و گند زدن به کل ردیف دندوناش،همین دختره که دلش می خواست چشماش جا قهوه ای روشن عسلی باشه،همین دختره که قد 168 رو واسه اندام زن بهترین می دونه نه خیلی کشیده نه خیلی ریز، قدی که در کنار قد هر نوع مردی بشه صکثی، اما خودش 155بیشتر نیست،تز زیاد میده ،حرف زیاد میزنه ولی خودش همین چندش خانومیه که هست...اوه..نه..نه...می خوام خودمو دوست داشته باشم،همین یه امروز،همین امروز که بقیه هم یادم میوفتن و منو دوس دارن.

گوشیمو بردم تو حموم و naturally سلنا گومز روهی پلی می کنم صداش حموم و می ترکونه، ادا اصول در میارم و بپر بپر میکنم جیغ می زنم وهی لیف می زنم و می خونم،دستامو تو هوا تکون میدم، کفارو پخش می کنم رو تنم و باز هی جمع می کنم ،پرتشون می کنم رو آینه، رو کاشیا، می چرخم موهامو وحشیانه پرت می کنم این ور اونور قطره  های آب از نوکشون می پاچه به اطراف وباز جیغ جیغ می کنم،امروز باید یه روز خاص باشه،امروز باید سرحال تر و پر سر و صداتر از هر روز دیگه ای باشم،امروز روز منه پس اشکال نداره میتی و لیلا رو بکشم بیرون و بعد بریم پیتزا به حلقمون کنیم، امروز روز منه...امروز مال منه...امروز تولدمه، ودقیقا بیست و دوساله ام!!!

همراهی با نقشهَ دزدا

 قبل اینکه دانشگا واز شه یه برنامه  مخفی داشتم برا نصفه شبا،از بیکاری روزا هی میوفتادم تو جام و مثل افسرده ها می خوابیدم بینش هم هی زنگ تفریح می دادم به خودم غذا می خوردم و هی در جهت عریض شدن گام بر می داشتم.یه روز دیدم می تونم شبا که دیگه خوابم نمیبره کارای مفید تری انجام بدم!!

موجو و کپل جان یه لپ تاپ مشترک دارن که هیشکی اجازه نداره بهش دست بزنه القصه توشم فرار از زندان ریختن.هروقت موجو می رفت نگا کنه منم به زور خودمو می چپوندم تو اتاق و جیغ و داد که بیرون نمی رم.هی با نوک خودکار منو تهدید می کرد، آخرم مچ دستم و می گرفت کشون کشون منو می انداخت بیرون،خوب، روز مبادا رو گذاشتن واسه همین جاها.بله...من پسوردشو دارم!!!هوم...!!

شبا صبر می کردم خوابش ببره، بالای سرش وای می ستادم تا حرکت پلکش رو ببینم، هیشکی نمی تونه به خوبی من خودش و به خواب بزنه خصوصا موجو ،که تا بفهمه بالای سرش وایسادم خندش می گیره!!وقتی مطمئن می شدم خوابه می رفتم سراغ لپ تاپ هدفون و بهش وصل می کردم و تو تاریکی زل می زدم تو صفحه و داستان ومی جوییدم و قورت می دادم!!

مایکل اسکوفیلد مهندس و نابغه، نقشه زندان فاکس ریور رو، رو تنش خالکوبی می کنه بعد میره الکی دزدی بانک که بگیرن ببرنش زندان تا، داداشش لینکولن باروز و که اون توئه و قاتل برادر معاون رییس جمهوره  بتونه  نجات بده چون مطمئن شده این یه پاپوشه که د.و. لتیا واسش درست کردن!!

زندان تشکیل شده از یه سری زندانی سیاه و سفید که هر چند یه بار دوس دارن به هم بپرن و یه عده هم هر بار این وسط می میرن ،آدم دلش می خواد کلهً تی بگ رو بکنه خصوصا وقتی آستر جیب مبارک رو هی به این و اون تعارف میکنه یعنی بگیر بشو گی خواب بنده. بعد نیست که کله گندهً زندونه ضمانت می کنه هواتو داره!! یا اون هم سلولیه توئینی که یه پارچه آویزون می کرد جلوی در سلول بقیه نبینن و هی می خواد با اون هیکل پرچربی و پشم و پیل زیر بغل رو توئینی بخوابه!! بچهً بیچاره دچار افسردگی شده بود،هی التماس می کرد نگهبان سلولش و عوض کنه.آخر یه روز که جناب باز می خواست بیاد پایین بخوابه با یه تیغ یه حالی به عضو مربوطش داد!!منم دست می زدم ماچ می فرستادم که آفرین توئینی خوب کردی!!این همه داستان جانبی و مسیر کندن تونل وکارای مایکل هیجاناتی بهم وارد می کرد که یه بار یهو لنگم خورد و سیم هدفون و از پایه کشیدم بیرون و صدا یهو تو اتاق پیچید! تا یه ربع منتظر بودم یکی بیاد تو اتاق و دستم رو شه ولی خوب خبری نشد!!

بعد یه هفته دیگه اونقدر روم زیاد شده بود که روزا هم که موجو اینا می رفتن بیرون من می رفتم سر لپ تاپشون و یه جوری لم می دادم انگار خونهً بابامه!! تا.... اون روز آخر که کپل جان تو هال خوابیده بود و من یه جور زاویه ام روتنظیم کردم که حجمش از زیر پتو رو از لای در ببینم که اگه تکون خورد حواسم باشه!!

بابای من عادت داره هی بیاد و بره و زنگ بزنه، صدبار آدم مجبوره تو طول روز بره آیفون و بزنه و درو واسش واز کنه،بعد از چند بار بلند شدن دیگه خسته شدم و مسائل امنیتی رو فراموش کردم، وقتی باز زنگ زد و من باز پاشدم در و واز کنم، دیدم موجوئه، با تموم سرعتی که می شد می دوئیدم سمت اتاق، از صدای پای من کپل جان هم بیدار شد و به ضرب را افتاد دنبال من،فک می کرد یه غریبه داره میاد اونم مجبوره خودشو از وسط اتاق جمع کنه، چشماش درست واز نمی شد و هی تند تند از من می پرسید چی شده چی شده؟!!منم چشام گشاد شده بود و هی تحلیل بررسی می کردم چقدر دیگه تایم دارم تا موجو برسه تو اتاق و کپل حافظشو به دست بیاره و اطراف و بهتر ببینه!!هر جور بود جمعش کردم اما حجم شوک اونقد زیاد بود  تا یه ساعت بعد هی می رفتم از لای در به موجو نگا می کردم ببینم به چیزی مشکوک نشده آیا؟؟اونم زیر چشمی نگا می کرد می گفت امروز یه کاری کردی هان؟!!!

حالا هم که دیگه دانشگا واز شده و نتونستم پروژه مو ادامه بدم، تو قسمت هفده سیزن دو موندم،اما چند وقته موجو نشسته داره باز از قسمت اول می بینه حالا هر سری که لپ تا پو روشن می کنه منم صدا می کنه دو تایی ببینیم!! بعد من هی فک می کنم می ارزید این همه استرس این همه خل و چل بازی؟خوب آخه بچه جون همون دور اول که می دیدی منو صدا می کردی.تازه من باز مجبورم هی فیلم بازی کنم جلوش و الکی جو بدم که یعنی اااااااااا دفعه اولمه دارم فلان قسمت و می بینم!! وسطش هم که می خوام برم یه چی بیارم بخوریم کلی می زنمش و می گم استوپ می کنی تا بیام....!!

خوب دقیق که فک می کنم می بینم، درسته الان دو تایی می شینینم راحت و تو نور روز فیلم و می بینیم چشممونم کور نمی شه، اما هیچی مزهً هیجان شب ودزدکی فیلم دیدن رو نداره!!! 

ما دوتا،داداشیم!!

 نشستم تو جام و دارم با گوشوارم بازی می کنم.اکثرا وقتی می خوام فک کنم این کارو می کنم.به سرگذشت گوشی بیچارم فکر می کردم،می دونی زندگی خوبی نداشت تو یه سال و اندی پیش همهً تلاشش رو کرد که بهترین خدمت رو بهم بکنه اما من همش بهش فحش می دادم، بعد همین چند روز پیش چند باری بهم چشمک زد و ال سی دیش واسه ابد خاموش شد.

تمام سال گذشته رو که بیکار بودم و هیچ مسئولیت دیگه ای غیر از شکست عشقی خوردن نداشتم اندک اندک پول هامو جمع می کردم و می ذاشتم لای دفترم ته کمد!!اصلا خیلی چیز چندشی ام حتی کار بانکی ام بلد نیستم مثل یه آفرقایی می مونم که از جزایر بورا بورا آوردن انداختنش بین آدمای متمدن.تازه من خیلی کارای دیگه ام بلد نیستم ،رو نمی کنم که آبروم نره !!

خیلی چیزا تو فکرم بود با پول جمع کرده هام بخرم اما پسرخاله وسطی پسشنهاد کرد گوشی دوستش و بخرم.هیچی بیشتر از داشتن یه گوشی دوربین دار زیر قیمت نمی تونه دل یه آدم مفلس و شاد کنه، مفت مفت به پول اون موقع صاحب  یه 80n شدم!!

به یه ساعت نکشیده بود که فهمیدم بیخود نیست 50 تومن زیر قیمت داد باطریش عیب و ایراد داره و گوشی در حالت فول شدش هم فقط تا 30 دیقه روشن می مونه!!نمی شد برگردم پس بدم که، اسب پیش کش و دیگه دندونش رو نمی شمرن، کل این یه سال و اندی هی باطری می خریدم روش کار می ذاشتم و این هی سولفاتشون می کرد ،آخر فهمیدم عیب از باطری نیست از سیستم برق داخل گوشیه خرجش می شه اندازه کل قد وبالای گوشی!!هرجا می خواستم برم فولش که می کردم هیچ شارژرشم با خودم حمل می کردم تا بشینم زیر اولین پریز برق محل مورد نظر.

چقد به این دختر خالم حسودی می کردم که سونی اریکسونش رو هر دو روز یه بار شارج می کرد، تازه یه بندم یا داشت باهاش می چتید یا استفاده های جانبی دیگه، منم که اصلا آدمی نیستم بتونم جلو دهنم و بگیرم حتی وقتی حسودیم میشه هم میرم میگم.هی تا چشمم بهش میوفتاد که باطریش خالی نشده نق می زدم می گفتم واااااااااای چقدرگوشی من آشغاله، اونم نگا می کرد و می گفت خوب بفروش...!!! منم که هزار دفعه نمی تونم به یه نفر بگم مفلسم تا بهم نگاه ترحم آمیز کنه.می تونم؟!باید با همین که تو پاچم کردن می ساختم!!

خواستم چهارجا آبرو دار ببرمش دور خانواده عکس بگیرم خاموش شد،خواستم هنزفری هارو ازش در بیارم تهش کنده شد موند توش،خواستم ببرمش کوه... اوه..

چند ماه پیش خواستم ببرمش کوه.....،پنج سالی میشد گروهمون دور هم جمع نشده بودو هانی و زی زو رو ندیده بودم.تو دوسال هنرستان پنج نفر بودیم که همیشه ته کلاس می شستیم و هزارتا خاطرهً توپ باهم داریم،بعد از دیپلم نمی دونم چی شد که ناخود آگاه به سه گروه تقسیم شدیم.من و لیلا،هانی و زی زو و دخترک کم حرف بینمون که همون سال اول دانشکده هنر دانشگاه تهران قبول شد و دیگه هیشکی ازش خبر نداره،اینجوری شد که دیگه  گروهمون همدیگرو ندیده بودن تا اونروزی که من و گوشیم راه افتادیم بریم سر قرار.بعد از ماچ و بوسه و جلف بازی همچین که رسیدیم پای کوه دقیقا جلوی لواشک فروشیا، یعنی دقیقا همون جا که اولشه،دستم و کردم تو جیبم و خشک شدم، چشام گرد شد و فریا بر آوردم که ....گوشیم!!!

دست از پا درازتر و خشک شده ولو شده بودیم رو چمن های بلوار کشاورز و هایدا هامون و سق می زدیم و تحلیل می کردیم کار راننده تاکسیه اس، من هیج جا غیر اونجا نشستم و جیبم کجه و حتما افتاده رو صندلی، اونم که حرکاتش خیلی تابلو بود تا رفتیم سمتش هر چهارتا در و باز کرد و گفت بگردین!! مشت به سینه می کوفتم و نفرین می کردم از گلوت پایین نره، عتیقه تر از گوشی من نبود که ببری؟زشت تر و خراب تر از گوشی من نبود؟الهی نخوری....الهی ابورا بگیری اینقدر خون از همه جات بزنه بیرون که بمیری!!

اومده بودم خونه وسط هال پشت به تلویزیون دراز کشیدم و به سقف نگا می کردم،  تجزیه تحلیل می کردم موقعیت بی گوشی جدیدم و کارایی که باید بکنم، حالا کیو شبا بزارم زیر بالشم؟چه جوری صبح ها پاشم؟چه جوری دیگه می تونم شبا کلمو کنم زیر پتو و تو جام با جاست فرندم چت کنم؟سیم کارتم چی میشه؟و کلی سوال اساسی دیگه.....

شب پاهام درد می کرد سینه خیز رفتم سمت کیفم از توش خودکار ور دارم،چشمم افتاد به یه سری دکمهً قرمز و آبی رو زمینهً سیاه!! با دهن واز از زیر آثاثها کشیدمش بیرون، جل الخالق این گوشی منه، اینجا چیکار می کنه!!!تا چن وقت اصلا صداشو پیش هانی اینا در نیاوردم چون حتما منو می کشتن!بیچاره راننده تاکسیه چقد بهش فحش دادم،خدا همرو ببخشه!

من و این گوشی شبا و روزای زیادی رو با هم گذروندیم یه چند باری هم اصلا خیلی بد جد و آبادش و آوردم جلو چشمش وقتی که افتاده بود به چشمک زدن و هی صفحش سفید می شد و باز میومد و نفس های آخرش رو می کشید نشسته بودم جلوش و بهش نگا می کردم،موجو می گفت باهاش خداحافظی کن آخه نیست که فرستادیمش کلاس تعمیر مبایل اینه که یه چی می دونست لابد،بعد دیدم که صفحش کامل سفید شد  و همونجوری موند همون لحظه فهمیدم تموم کرده و رسیده به عرش، خاموشش کردم و یه ملافه سفید کشیدم روش.بعدم نشستم فک می کردم به گوشوارم ور می رفتم.

موجو دل و رودش و در آورد و دیدیم سیم رابط صفحه ال سی دیش خراب شده و عوض کردیم، حالا روشن شده و نیشش تا بناگوشش وازه، پر رو شده باز ، چند وقت دیگه هم میرم یه آی سی منبع تغزیه میگیرم ببینم مشکل خالی کردن باطریش حل میشه یا نه!!

از بحث مفلسی که بگذریم خوب ما یه جورایی به هم عادت کردیم،نمی تونم تصور کنم یه گوشی باریک و نانازی بگیرم دستم، یا بالشتم و صبح ها بلند کنم بگم این غریبه کیه دیگه زیرش، من خیلی با تغییرات میونه خوبی ندارم شایدم فوبیا دارم کی می دونه خوب!!بعدشم هر جار فتم گفتن گوشیت شکل خودته چه بهت میاد!! حالا نمی دونم شایدم فحش باشه این، آخه منم یه کمی اضافه وزن دارم مثل 80n که گرم و عرضش بالاست، به هر حال مهم اینه که به هم میایم اصلنم دوس ندارم بفروشمش حتی اگه بشم اندازه رشته نخ!!

زاخارا به صف!!

یکی از جاهای جذاب مجله وانگهی همون صفحه تست خودشناسیشه،یکی از سوالاشم این بود که اگه سرقرارفرد مذکور دیرکنه چی کار می کنی؟از اونجایی که خودمو خوب می شناسم گزینه بازم وای میسم تا بلاخره بیاد و انتخاب کردم، ولی خوب هیچوقت فکر نمی کردم بخوام امروز یه ساعت و نیم وای سم تو لابی دانشگاه تا لیلا بیاد!!!

گوشیم همراهم نبود که مداوم تماس بگیرم و نابودش کنم هی می رفتم از تلفن عمومی رو گوشیش پیغام می ذاشتم و مختصات وجودی و حضوریم رو عرض می کردم بعد باز میومدم می نشستم و فکر می کردم وقتی رویت شد چیکارش کنم ، بپرم بخشی از گردنشو گاز بگیرمو خونشو بریزم؟با تبر نصفش کنم؟یا نه اصلا می تونم سرشو ببرم و بگیرم بالا آخه شنیدم سر انسان تا هشت ثانیه بعد از مرگ هنوز زندس و محیط و درک می کنه و می بینه ،اینطوری بعد مرگشم باز می تونم تا هشت ثانیه بهش فحش بدم، اون قدیما که سر طرف رو تو اروپا قطع می کردن و می گرفتن بالا نمی خواستن مردم سرو ببینن بلکه می خواستن سر بد بخت جمعیت و رویت کنه و ضایع شه،می بینی این کله زردا تا کجاها رو فکر می کردن؟!!همش رو مغز این آدمای اعدامی بودن!!

عین یک ساعت ونیم مجبور بودم تیپای خنده داری  که تو لابی دور می رن و ببینم و بخندم خوب اونقدری هم گذر زمان و حس نکردم.امان از دست این بچه های دانشگاه آزاد!! بازار مد راه می اندازن.یکی موهاشو کرده یه سانتی  و نارنجی مغنعه اش هم انداخته پشت گوشش تا گوشوارهای تا یه تای بافتنی اش بهتر معلوم باشه، اصلا فک کنم مد شده بود همه گوشاشون بیرون بود!!

هروقت میام اینجا کلی سوژه پیدا می کنم واسه تعجب کردن و خندیدن، انگار جامعه کوچیک بی حیایی هستن که باکی از چیزی نداره حتی انجام اعمال قبیحه با بی اف هاشون در لابراتوارچاپ عکس رنگی!! بله، پس چی فک کردی من آمار تک تک این لیدی هارو دارم !!

وقتی از انتظار اشباع شدم راه افتادم سمت در تا با کیسه ترشی برگردم خونه که لیلا خانوم با خنده و سلام وصلوات وارد شدن!!شیطونه خیلی بهم گفت بیا بریم تا درس عبرتی باشه برای جمع ولی خوب دلم به رحم اومد، کلا آدم قهر و این ادا اطوارا هم که نیستم ، خوب گشنمم بود گفتم میرم ناهارش رو می خورم ،تا خونه شاید نکشم!!

فکر می کردم امروز تنها باشیم و هی خاله زنک بازی در بیاریم ولی سه تا از دوستان هم به میمنت و مبارکی حضور داشتن و کلی با ترشی خوردن ما رو همراهی نموندن، من از شلوغی هم خوشم میاد عیب نداره اگه بخوایم با ترشی مون هم ملت رو خوشحال کنیم، من بچه بسیار بخشنده و خوش برخوردی هستم برعکس لیلا که همیشه رسما دوست و آشنای منو به بدترین شکل ممکن از کنارم می پرونه تا خودش تنهایی فقط باشه، هیچ وقت یادم نمیره چطوری وقتی آتوسا از راه دور بهمون ملحق شده بود تا بعد دو سال من و ببینه چیکار کرد!! تمام مدت رو نیمکت پشتش رو بهش کرده بود و قیافه گرفته بود ویه کلمه هم حرف نمی زد!!حالا الان نمی خوام نبش قبر کنم اما دومین دعوای وحشتناکمون تو دوستی سر همین نوع برخوردش با دوستام اتفاق افتاد،اوایل می خواستم همین مدل رفتار و نسبت به دوستاش انجام بدم اما اصلا تو رگ و پیم نبود پس فقط از اون به بعد سعی می کنم از دوستان غیر مشترکمون جدا نگهش دارم، اینطوری همیشه همه چی سر جاش می مونه.از جمله مراسم ترشی خورون

عزلت نشین غر غرو

هیچی احمقانه تر از این نیست که هم گروهیا غریبه باشن بعد تا کلاس بعدی هم 3ساعت دیگه مونده باشه!! اینجوری همه میرن دنبال کار خودشون منم مجبورم مثل بدبختا یه گوشه گیر بیارم و وقتم و به سختی بگذرونم . دوست داشتم برم سلف ناهار بخورم یاحتی یه چایی، ولی نیلوفر اونجا بود،مثلا جیم زده بود که بره خونه ولی با یکی از پسرای دانشگاه گرم صوبت بود،خوشم نیومد برم تو و باهاش چشم تو چشم شم بعد فک کنه من فوضولشم لابد و معذب شه.نمی دونم چرا اینقدر اسمش پیش پسرای دانشگاه خوب در رفته و همه فک می کنن یه پا دافه!!،من چیز خاصی توش نمی بینم شایدم واقعا یه چیزی هست و من نمی بینم!!

اصلا از روزی که پسر مورد پسندم تو کل دانشگاه اومد از بین این همه دختر دست گذاشت رو اینو نامبر داد حس بدی نسبت بهش پیدا کردم! نخیر حسودی نمی کنم!!فقط برام عجیب بود چرا پسر مورد پسند من عهد اومده دست گذاشته رو همکلاسی من!!

نیما(فقط یه تشابه اسمیه با آشنای لیلا) همه چی تموم بود از نظر متدای من.مثلا قد 185سانتی،عضلات ورزیده بادی بیلدینگی،چشم تیله ای،پوست روشن،پیشونی بلند،دندونای ردیف،اوووووومم دیگه عرضم به حضورت که ......طراح گرافیست فلان شرکت!!خلاصه که خیلی nice بود،بعد اومد زرت دستشو گذاشت رو این دخترهً ترم یکی که لنز طوسی دور مشکی میذاره و موهاشو دکلره کرده!!

اونموقع ها هی می رفتم واسه جاست فرندم تعریف می کردم که بیا و ببین کار دنیا به کجا کشیده نیما اومده دست گذاشته رو این دخترهً لنزو!!حالا به نظرت بهتر نیست منم دماغمو عمل کنم موهامو های لایت بعد لنز عسلی هم بذارم که به پوست سبزه ام بیاد؟اونم فقط بلد بود بگه :ول کن این کارارو، خودت باش!!!

اصلا من نمیدونم چرا صوبتای خاله زنکیمو می برم پیش جاست فرند می کنم، اونم که اصلا نمی فهمه من چی میگم ،پسرا خیلی خنگن هیچی از دنیای رنگ و لعاب دخترا نمی فهمن،آخه اگه قرار بود این خود موندن جواب بده تا حالا یه فرجی تو کار من شده بود که!!یه بار اساسی نشستم روشنش کردم چه جوریه که اون و امسال اون با همین چیزا تور شدن و تور میشن و خواهند شد.

.

تو این حال و اوضاع و بدبختی و تنهایی هیچی جز نگا کردن به لاکای صورتی چرکم نمی تونه منو خوشحال کنه،خوب دقیقا هم نمی دونم رنگش چیه ولی از نظر مبانی رنگ اگه کمی قرمز با چند نقطه خاکستری و دو بخش سفید رو با هم تو پالت قاطی کنم میشه رنگی که الان رو ناخونامه،ماته من عاشق رنگای مات تو رنگ و لعاب آرایشم، حالا برعکس هرچی رنگ لاک و رژ و اینا جیغ تر باشه بیشتر بدم میاد بعد نه میزارم و نه ور می دارم میگم دختره ج..دس،استغفرالله!!

این لاکو دیروز از هفت حوض خریدم، وقتی این لیلا منو می بره اونجا تا چیزی نخرم ولم نمی کنه،نمی دونم چه جوری میره تو جلدم ولی تا به خودم میام می بینم پولام تموم شده لامصب!! کلیپس و سه رنگ لاک و لواشک و فلان و فلان و.....ترشی!!راستش یه ترشی فروشی اونجاست اصلن از جلوش که رد میشی بوی ترشیا مستت می کنه بعد مجبوری بری بخری، منم که شیکم پرست..لیلا هم که تو جلدم بود اینه که..... بله رفتم زدم تو گوش ترشیه!!

کل مسیر لیلا آویزون کیسه بود که پارش کنه از توش ترشی بخوره،نمی تونستم بازش کنم گند سرکش بریزه به سر و تنمون، قرار گذاشتیم همشو نخورم شنبه ببرم سلف دانشگاه اونا با ناهارش بخوریم(می بینی تو رو خدا؟الان میگن اینا چه نخوردن!!)

از الان دلم داره قیلی ویلی میره واسه شنبه.....وااااااااااای حتی می تونم تصور کنم باز من و لیلا یه گوشه نشستیم داریم حرفای خاله زنکی می زنیم و غیبت می کنیم و ناهار می خوریم!!!خیلی خوبه رفیق فابریک آدم فک فولادی ای مثل خودش داشته باشه اینطوری میشه هی حرف زد و خندید!!

درسته که بعضی وقتا رو اعصاب هم پیاده روی می کنیم ولی هر دو می دونیم چقدر همدیگرو دوست داریم، چقدر با هم جوریم و هیچ بشری نمی تونه جای خالی دیگری رو واسمون پر کنه،اختلاف طبیعیه قرار نیست همهً آدما مثل هم باشن، دیگه برام مهم نیست داستاناشو با سانسور تعریف کنه، اجازه میدم هر چی رو دوست داره برام بگه،دیر یا زود داره اما سوخت و سوز نداره، باید بزاریم آدما تو روابط باهامون راحت و آزاد باشن،تا حالا برای هم مرز نداشتیم خوب از این به بعد باید مرز هارو هم دید و احترام گذاشت، به قول خودش روش نمیشه بگه خوب همه که مثل من نباید بی حیا باشن!!

وقتی ما با هم شادیم و اینقدر می خندیم بقیه چیزا چه اهمیتی داره؟مگه من تو زندگیم چی می خوام؟جز آرامش،دوست خوب، اوقات خوب وخرید خوب؟؟هوم؟؟!!

چیزی که لای کتاباست

 نشستم دارم دوناتم و سق می زنم،غیر از من یه دختر دیگه هم تو کلاس هست،این ترم گروهم عوض شده و این یعنی اینکه قراره هیشکی رو نشناسم، آخه من دیر رسیدمو همهً گروه ها پر شد و بچه های گروه خودمون سریع رفتن خودشونو تو گروه c چپوندن منم سرم بی کلاه موند از همراهی آشناها!!هرچند آشنایی با آدمای جدید همیشه برام سخت بوده و دوست ندارم خودمو از اول بهشون معرفی کنم اما تا الان که راحتم شاید چون کسی نیومده هنوز معذب نشدم،نمی دونم.

چقدر از دانشگاه و راه طولانیش بدم میاد،بعضی وقتا فکر می کنم اصلا چرا باید درس بخونم وقتی رشتمو دوس ندارم یا حتی قرار نیست در اون زمینه کار کنم،بعد دقیقا به اینجای افکارم که میرسم یاد هدفم میوفتم و اون چشم انداز کذایی،اینکه لیسانس من به هیچ دردی هم نخوره حداقلش اینه که منو عضو کتابخونه ملی که می کنه،آخه فقط لیسانسه هارو راه میدن منم هرجور که حساب کردم دیدم نمیتونم از کتابای اون تو بگذرم،اینجوری هم میتونم کتابای عزیز عتیقمو ببینم هم   گوریل فهیم و دید بزنم که یه بند اونجاست.چقدر من این بشرو دوست دارم،یکی از جالبترین مذکراییه که تا حالا دیدم،اصلا دوست دارم بشینم  اون برام حرف بزنه،از اون پسراییه که احساسات درونیشو خیلی راحت میگه،چه عشق باشه،چه نفرت چه هرچیز دیگه ای!!خیلی شجاعت می خواد آدم بیاد تو وبلاگش بگه به دوس دخترش گفته بیا پیش من بخواب،اون نیومده اینم رفته مثلا یکیو از میدون ونک انتخاب کرده !! حالا گیریم هزار نفر فک کنن یارو چقدر بیب بیبه لابد، اما کسایی که کل وجودی این آدمو میشناسن می دونن والا اینجوری نیست، انسان است و جوان است و جایزالخطا!!(البته بگم اصلا با اینجور حرکات موافق نیستم)

من هرچی از علاقمندیم به این گوریل بگم کمه،گاهی تا مرض مشت به سینه کوفتن هم پیش رفتم حین خوندن پستاش،با کل احساسش میومد می گفت ویلسون اذیتش کرده و جلو چشم این تو کتابخونه ملی با یکی دیگه می پره،بعد این اشک تو چشمش جمع می شده...آخی ..گوریل من....گوریل چقدر تو با احساسی!!

اوه خداوندا استادمون از در اومد تو!! یعنی این پسر متوسط القامهً 27 ساله استاد صفحه آرایی ماست؟؟!! جل الخالق می بینی ملت چجوری ترقی می کنن؟هی میگم بذارین برم من به درد این رشته نمی خورم هی میگی نه بمون!!

پ.ن1:استاد!! میگه کتابخونه ملی فقط با  فوق لیسانس عضو می کنه، اصلا حالم بده فشارم افتاد،اگه قراره لیسانسم بیهوده باشه از الان بهم بگینا من بیخود زحمت نکشم بعد برم اونجا ضایعم کنن!!!

پ.ن2:واسه استاد اس ام اس اومده داره برای ما هم می خونه همه هم میگیم چه جالب:

امروز در تاریخ 89/7/6 دقیقا راس ساعت 1:23:45  اعداد 1تا 9 پشت هم ردیف میشن و این اتفاق هر 100سال یه بار میوفته!!

پ.ن3:این پستو تا استاد بیاد سر کلاس نوشتم دیگه تاریخ و زمان فعلارو عوض نکردم بگم دیروز اینجوری شد مثلا ،شما با همین لحن زمان حال بخون!!

پ.ن4:چقدر خوبه که من وب اونقدر معروفی ندارم که هر حرفی بزنم همه بفهمن و هی مجبور باشم خود سانسوری کنم.حتی 1% هم احتمال نداره گوریل اینجارو بخونه و آبروی من بره !!

 

دیدی سلام منم برسون!!

 به یکی از فامیلا ماشین زده و یه هفته ایه بستریه،بیمارستانه هم از این دولتیای داغون و معروف به غسال خونس،هرکی تا حالا رفته توش سالم برنگشته،معلوم نیست آخر عاقبت این بنده خدا چی میشه.تا همین دو روز پیش گیر داده بودن می خوایم اکسیژن و قطع کنیم،شما هم زودتر تصمیم بگیرید که آیا می خواید اعضاشو اهدا کنین یا نه،حالا این گریه اون گریه تا بلاخره یه دکتر درست حسابی نمیدونم از کجا اومد بنده خدارو چک کرد گفت این که مرگ مغزی نیست،تو کماست!!اگه سطح هوشیاریش به 7 برسه عملش میکنیم ،تازه حتی گفتن دیگه از طریق لوله بهش آب و غذا هم بدین!!! دیگه کار فک و فامیل شده دیدن این مریض تو بیمارستان و بعدشم تشریف آوردن به خونهً ما!آخه دوتا ایستگاه بیشتر فاصلمون نیست.

من اکثرا از مهمون خوشم نمیاد خصوصا وقتی بی خبر بیان و منم حوصلشونو نداشته باشم.یا سلام می کنم و میرم تو اتاق تنها واسه خودم میشینم یا کلا حتی سلام هم نمی کنم وتو همون اتاق بازم تنها می مونم.مامانم میگه من آدم غیر اجتماعی  بیتربیتی هستم که آبروشو میبرم چون همه می دونن که من تو اون اتاقم و از قصد بیرون نمیام.منم بیشتر از هزار دفعه گفتم مجبور نیستم کسایی رو ببینم که ازشون خوشم نمیاد و حرف مشترکی واسه زدن نداریم و هی الکی منو صدا نکنه جلو اونا که از اتاق بیام بیرون بهشون سلام کنم چون اینطوری بیشتر آبروریزی میشه، من خودمو به خواب میزنم و آخرشم نمیام!!

ولی خوب این سری دیگه نشد از زیرش در برم،کسی جز من خونه نبود و مجبور بودم درو باز کنم،یه سری از فامیلای مامانم اومدن تو از قضا خونواده منم بیمارستان بودن بعد اینارو جلوتر از خودشون فرستاده بودن خونهً ما!!

اینقدر بدم اومده بود از این حرکت که وقتی مامان اومد هی با عصبانیت نگاه می کردم و غر میزدم،دلیل نداره مهمون جلوتر از صاحب خونه بیاد  بشینه تو خونش.تازه من اصلا فرد جلو آیفون و نشناختم اگه باز خودمو می زدم به اون راه و درو باز نمی کردم چی؟؟!!

آخ که من چقدر از بچه های پرو و فضول بدم میاد، از اینایی که یه بند مثل بیش فعالا دارن از در و دیوار بالا میرن و از خودشون صدا تولید می کنن بعد میان تو آشپزخونه به طرز میوه چیدنت خیره میشن و یه بند ور میزنن هرجا هم بری دنبالت میان..دیدی از اینا؟منم دیدم ...مهمونمون از این بچه های نفرت انگیز داشت،پاشدم برم لباسمو عوض کنم دقیقا وقتی تنبونمو کشیدم پایین کلشو از لای در کرد تو و پرو پرو تو چش من زل زد آآی کارد میزدی دیگه خون من در نمیومد بعد برای خالی نبودن عریضه گفت نمیای؟!! تقریبا داد زدم شما تشریف ببر بنده هم الان میام!!

فک کنم حتی مامانشم شنید هرچند که اینا خانوادگی پروتر از این حرفان ،نه تنها بچشو جمع نکرد که خودشم پاشد اومد تو آشپزخونه به مکالمه تلفنی مامانم با داداشم گوش می داد و اظهار نظر می کرد،معلومه دختر به کی میره دیگه، به مامان عتیقش!!بعدش بچه دمب من راه افتاده اومده تو اتاق داداشم اینا وسط حرفشون شروع کرده به اظهار فضل که آره فردا قراره با باباش اینا بره پارک و تازشم ساندویچم بخوره....اوووممم .... اااوووومممم!!!(اینا الان آوای پز دادنه که بچه ها از دهنشون واس مردم در میارن).یه لحظه کپل جان و موجو به هم خیره شدن و کرکر خندیدن ولی من فقط حرص می خوردم بهش چشم غره رفتم و گفتم:مثلا داری به این دوتا پز میدی الان؟؟!!

من اگه دختر به این پروئی  داشته باشم اونقدر تو دهنش میزنم که بمیره،امیدوارم بچم مثل کل زمان طفولیت خودم ساکت و مظلوم و با تربیت باشه!!

والا!!

چند روز پیش بم زنگ زد گفت بیا سر کوچه، همیشه همینطوری قرار میذاریم.خونه هامون فقط یه ایستگاه فاصله داره وقتی بیرونیم و هوس می کنیم همو ببینیم میگیم بیا سر کوچه!! دوست داشتم خودم اول این کارو می کردم،یه لباس می خریدم کادو می کردم بعد میرفتم دم خونشون ، مثل آدمایی که قراره از عزا درشون بیارن، ماچش کنم و یه کم راجع به خوبیای آدم از دست رفته بحث کنیم بلاخره اونم شکست عشقی سختی خورده فک می کنم مثل یه جور عزاداریه دیگه، خوب میتی هیشه بچهً با محبتی بوده خودش زودتر اومد پیشم و نقشه هامو به هم ریخت،از اینکه می دیدم همونطور شیک و برازندس با دندونای  ردیف  و آغوش همیشه بازش خیلی خوشحال شدم،راستش میتی یکی ازون دخترایی که همیشه می تونم بش حسودی کنم.

.

دیشب افتاده بودم تو جام هق هق می کردم و  باز داشتم فک می کردم دلیل ادامه زندگیم چیه؟؟! کل زندگیمو شخم زدم،نه خوشگلی چشمگیر،نه عشق افلاطونی به کسی،نه اعضای خانواده دوست داشتنی که نبودم ناراحتشون کنه،نه پول که بخوام خودمو باهاش خوشحال کنم، نه آینده شغلی، اوه خداوندا به دوستام هم فک کردم.....خوب بخش وحشتناکش بود چون اول باس به لیلا فک کنم که باش بیرون بودم سعی کرد ملاقاتش با نیما رو با سانسور تعریف کنه!! اونم جلوی منی که همهً غلطامو با حاشیه های قبل و بعدش براش میگم.جدا بم برخورد.خیلی ناراحت شدم .خوب به این نتیجه رسیدم شاید ما بعد 7سال فقط توهم دوست صمیمی بودن رو داریم یا شاید اون اونقدرام منو قبول نداره،به جاست فرندم فک کردم که روزامو به صورت مجازی باهاش می گذرونم وکلی می خندیم، زندگی اصلا بدون صحبت روزانه با اون برام غیر قابل تصوره ،ولی تو اون شرایط دیگه فرقی نمیکرد باید  به این نتیجه می رسیدم که آدم بدبختی هستم ،پس با خودم ادامه دادم که اون دوس دختر داره و دیر یا زود میره اونو میگیره اصلا مهم نسیت ما با هم جاست فرندیم هر آدمی سرش به زندگیش گرم میشه بلاخره و مهم نیست چقدر با هم مچیم مهم اینه که من یه دخترم در نهایت و اون یه روزی از پیشم میره!!اوه.....هیچ کس و هیچی نبود......!!

خواستم برم تو فون بوک گوشیم تا بهشون نگا کنم و میس کال بندازم به شکل احمقانه ای امید داشتم هرکی دوسم داره زود جواب میس کالمو میده ، اما یکی زودتر فکرمو خونده بود،یه میس کال از قبل رو گوشیم بود،میتی !!لبخند میزدم ، هنوز یه امید به زندگی داشتم ،یه نفر هست که همیشه منو دوست داره،بدون اینکه ازش بخوام  حواسش بم هست، همیشه وقتی به اوج بدبختی برسم منو با دوست داشتنش نجات میده،چقدر خوبه که من میتی رو دارم.

پ.ن: گاهی خیلی سیاه نگاه می کنم...آره خودم میدونم.

توان بی نهایت؟؟!!

این مطلب تا ابد رمزی می ماند و دیگر خوانده نخواهد شد.رمز نمیدهیم....!!

ادامه نوشته

ژرفای احساسم رو حس کن

یه کارایی هست که اگه خودمو بکشم هم نمی تونم انجامش بدم یا اگه زور زدم و شد یه چیز افتضاحی میشه،از جمله: دلداری دادن به مردم.یعنی خدا نکنه من مجبور باشم به یکی تسلیت بگم یا مثلا شکست عشقی ای اتفاق افتاده باشه یا بخوام به یکی از دوستان صمیمی سابق زنگ بزنم و شعور و معرفتم رو ثابت کنم،چنان گندی اینجور وقتا می زنم که اصلا راهی واسه جمع کردنش نمی مونه!!

من همیشه به شکل احقانه ای سعی میکنم رمانتیک به نظر نیام واسه همین سر بحث های احساسی که میشه در تمام مدت حواسم جا اینکه به دلداری دادنم باشه به حالت نگرفتن صورت و لحنمه.اینکه خوب و مهربون به نظر نیاد ، منطقی، خشک، جدی و حالت چکشی داشته باشه.حالا از درون می خوام بپرم یارو رو بغل کنم ماچ کنم و دلداری بدم ها !!!

یادمه هنرستانی بودم،بچه خواهر یک سالهً یکی از دوست های صمیمیم که بعد از 12 سال نذر و نیاز دنیا اومده بود مرد!!اینجاهاست که مشکل من عجیب عود می کنه. اعتماد به نفسمم که همیشه ً خدا پایینه، دوست داشتنی هم که نباید به نظر بیام این میشه که نمی تونم برم تسلیت بگم.اونقدر پیشش نرفتم و زنگ نزدم تااااا........سر گرفتن مدرک دیپلم رو به رو شدیم .تازه باز زبونی تنونستم چیزی بگم.زبونم قفل می کنه،فقط بغلش  کردم و  بهش فهموندم چقدر درکش می کنم و ناراحتم!!

حالا این که به خوبی رفع و رجوع شد اما زد و دوسال بعدش مامان یکی دیگه از دوستای صمیمیم فوت کرد ، من رسما دیگه فلج شدم!!" مادر دوست صمیمی که خونش فقط یک ایستگاه باهات فاصله داره ".یعنی هیچ جوره نمی تونستم از زیرش در برم!! اونقدر واسه رفتن به مراسم تشییع لفت لفت کردم که وقتی رسیدم، در باز خونشون رو دیدم و حیاط خالی از جمعیت و فقط چند تا زن که داشتن واسه نهار مهمونا تدارک می  چیدن.از همسایه ها شنیدم که می گفتن دختر خونواده چطور ذجه می زده و صورتشو چنگ می انداخته و موهاش پریشون بوده،اینکه چقدر درد داشته، اونوقت من به عنوان دوست صمیمیش به خاطر ترسهام نمی تونستم خودمو راضی کنم برم پیشش، داشتم تو خونه وقت تلف می کردم تا با خودم کنار بیام!!!

روم نمی شد بگم من دوست صمیمی همون دختری هستم که امروز تو کوچه اونطور ناله می کرد.من کسی هستم که اون بهترین دوستش صدام می کنه،رازهایی رو بهم میگه که به هیچکس دیگه نمیگه در حال که من تو زندگی این دختر چی بودم؟ فقط یه هم هنرستانی(حتی رشتش با من یکی نبود) که مسیر خونش با اون تو اتوبوس یکی بود، به خاطر قیافهً مظلوم و بدبختم بهم اعتماد کرد و شد دوستم و....... .

عذاب وجدان دارم واسه  این همه حسی که اون بهم همیشه داره و من فقط جا کمک می ترسم و فرار می کنم.می تونستم تو مراسم باشم و زیر شونشو بگیرم از زمین بلندش کنم، از شنیدن ذ جه هاش و اون حال وحشتناکش هم نترسم اما.........

حالا بعد سه سال از اون قضیه باز دوست عزیزم دچار مشکل شده.......یه شکست سنگشن دیگه........احتمالا توقع داره من کنارش باشم اینو از اس ام اس ها و میس کال هاش میشه فهمید.......اونقدر شکست بزرگه که صدای خورد شدنش رو می شنوم....اما  بازهم......... .

 انگار همین چند وقت پیش بود که رفته بودم پیشش کادوی تولدش رو با یک ماه و اندی تاخیر بدم.اون هی سعی می کرد بغلم کنه و تشکر و ماچ.منم هی پرتش می کردم اونور و میزدمش می گفتم هیچ ازت خوشم نمیاد، اگه من نیام تو هیچوقت پیش من نمیای .دعوا سر معرفت بازی بود.7ماهی میشد که ندیده بودمش همه چی بینمون شده بود اس ام اس بازی فقط. بهونه ً جفتمون هم دانشگاست!!  بعد از این کارها کرممون میگیره جیک و پوک هم رو در بیاریم..بهم گفت که عاشق شده بلاخره...!!!منم باز خندیدم و پرتش کردم اونور......راستش اون آدمی نیست که از هرکسی خوشش بیاد و زود رفاقت کنه.دوستی پسرها با اون بد مرارت می خواد بد!!

اما این سری خودش رفته بود به زحمت شمارهً پسره رو پیدا کرده بود شروع کرده بود به دوستی!!البته یارو هم درست درمون بود و کل دانشگاه به سرش قسم می خوردن....واسش خیلی خوشحال شدم....یه عشق خیلی قشنگ داشت عمیق و واقعی با یه آدم با شعور!!

هه.....چی میشه گفت خوب، وقتی چند روز پیش یه لیدی زنگ زده و گفته زن عقدیشه و عقد نامش رو هم آورده سر قرار بعد هم گفته 15 مهر هم عریسیشونه؟!!هان؟

توقع داره پیشش باشم، تو اس ام اس هاش ناله می کنه ازم کمک می خواد..... میترای من داره خورد میشه.....ازم می پرسه محبوب عشق منو دزدیدن فقط تو یه روز، با خاطراتم چه کنم؟با اینباکس و عکسا چه کنم که شده همهً زندگیم ،تمام دلیل نفس کشیدنم؟اینکه پسره میگه باهام همچنان بمون و من مجبورم پسش بدم به زنش!!

نمی تونم آرومش کنم اصلا نمی دونم باید چی بگم...نمی تونم پاشم این یه ایستگاه رو برم جلوش وایسم رو در رو......نمی تونم ببینمش.....خارج از تحملمه....هروقت یه جمله ای گفتم که به نظرم عاقلانه اومد وضع بدتر شد...میتی ساکت شد،اون تحمل فحش شنیدن به عشقش رو نداره.....!!

 کدوم عشق؟کسی که دروغ میگه باید بمیره.....میخوام  اینو واسش باز کنم که هر کسی لیاقت دوست داشتن نداره و باید بذاریم یارو گم شه با تمام اینباکس و عکس و یادگاریاش....اما انگار یادم رفته خودم چطور پیش رفتم. پاک کردن اینباکس حد اقل دو ماه زمان میبره...یادم رفته باید برای عشق های از دست رفته عزاداری کرد...برای قلبمون.....برای روزایی که به خوشی گذشتن!! خیلی چیزا هست که یادم رفته.... اینکه هنوز اگه کسی بخواد به فلاپیای حاوی چت هام با هوروک نزدیک شه نابودش میکنم، اینکه چطور واسه پاک شدن تنها عکس شفافی که ازش داشتم زار زدم....

دارم سعی می کنم که یادم بیاد عاشق بودم......که فراموش کردن هم مرحله داره....که منطقی و خشک همیشه جواب نمیده،منم یه روزی احساسات داشتم وبا خودم کشتمش. ولی بحث الان کنار یه عاشق بودنه اینکه کمکش کنم فراموش کنه اونم از راه دور.....

امیدوارم میتی بدونه چقدر ناراحتیش داره عذابم میده.....چقدر می خوام کمک کنم، حتی اگه  جراتشو ندارم این یه ایستگاه رو برم و رودر رو بغلش کنم و حسم رو بهش بگم...من همیشه صبر می کنم تا یه چیزی از حرارت بیفته بعد بهش نزدیک بشم.تجربه نشون داده تو داغی گند میزنم!!

خداوندا این تتمه اعتماد به نفس و شجاعت رو از من نگیر!!!