تخلیه فکری

ادامه نوشته

پیری مسلک

 عمرا از خونه که در میومدم فکرشم نمی کردم هوا هم باهام شوخی داشته باشه و پام به بیرون مترو نرسیده بخواد سیل بیاد!!!بعد من با یه تا پیرهن و مانتو نازکم وایسم زیر سقف هی حساب کنم بزنم زیر بارون و زودی  بپرم تو ماشین یا نه، هی تخمین بزنم چقد ممکنه خیس شم و تو این هیر و ویر بچام!!

از سرما متنفرم ،کافیه شروع  شه تا همیشه سر انگشتام یخ بزنه و سرد باشه، دماغم قرمز شه،خیلی گلم به سبزه نیز آراسته شم و قیافه ای به هم بزنم اون وسط.تو خونه هم فقط جورابام دمای بدنمو تنظیم می کنه، جورابامو در نمیارم،فقط پاییز گذشته دو دست سابیدم انداختم دور،نیست هیچ جا نمی رفتم و هیچ کارم نمی کردم، جورابارو تو خونه اینقد از پام در نیاوردم که کپک زد و سوراخای گنده گنده در آورد ،اون آخرای عمرش شصت پامم از توش پیدا بود ، موجو فحش می داد و می گفت ازم متنفره حالشو به هم می زنم !!!

کاردانیم تو قزوین خیلی خوش گذشت، هنوزم اسم قیمه نثار و شیرینی پا درازی که میاد واسشون غش و ضعف می کنم،ولی هیچوقت نمی تونم تحمل کنم باز برگردم به اون دوره و اون مسیر وحشتناک و هوای بی اندازه مزخرف و سردش رو تحمل کنم،ترم آخرم بدجور منو رو سفید کرد ، یه هفته کامل راه ها بسته شد از زور برف. اما جیغ می زدم زور می کردم که باید برم ،من ژوژمان* دارم حذف می شم،تا یه مسیری ام رفتم اما وضعیتو دیدم ،خودم دیگه روم کم شد، تهرونش که پنج صب اونجور برف نشسته بود مشخص بود قزوینش دیگه چیه!!هنوزم که عکسای اون روز و اون ساعت و می بینم همه وجودم پر میشه از همون حس خجسته که آخ جون همه چی کنسله، سردم میشه، حس می کنم داره ریز ریز برف کوچولو میاد می خوره به نوک دماغم ، میره تو چشمم!!اوووووووووه حس خوب برگشتن تو جای گرم با پتوی نرم ،اوووووووووم...........

 صبحشم چشممو واز کردم دیدم کلی برف همه جا نشسته و کلا حتی گند زده به بوته گوجه فرنگی ای که از تابستون قبل که تخم گوجه ها رو چال کردم تو گلدون و زحمت به عمل آوردنشونو کشیدم، روشو کیسه پلاستیکی کشیده بودم خیال می کردم سرما نمی زنه،عایقی مثل گل خونه میشه،اما بوته زیر برفا مرد!!!                             

آخرشم من کشاورز نشدم،تا چند سال همهً آرزوم این بود که یه مزرعه داشته باشم و توش کشاورزی کنم .(بسکه مزرعه دار بازی می کردم دیوونش شده بودم)، گوجه فرنگی ...بادمجون.. اونجا هوا همیشه گرمه،منم همیشه خوشحالم و به دیگران هدیه می دم، براشون غذای تازه درست می کنم،فقط خودمم و دختر خالم، حیف دیگه نه رویای مزرعه ای مونده و نه دختر خاله ای، چیزی واسم باقی نمونده جز رویاهای شخصی سفر به ژاپن ولهستان ، کتابخونه ملی رفتن و دیدن کتاب عتیقه ها و نسخه خطی های اصل !!همین و فقط همین...

 

***: ژوژمان یعنی: به برد زدن و نمایش دادن تمام کارهای انتخابی که تو طول ترم انجام دادیم تا استاد ببینه نمره بده، برای درس های عملی مثل طراحی، ماکت سازی،بیلبرد، یا هر چی و واسه هر درس عملی و هر رشته فنی ای اجرا میشه!!

surviver

 یه ویندوز ایکس پی 2002 دارم.هی میریزمش رو کامپیوترم.هر ماه یه بار اعلام می کنه می خواد آپ دیت شه منم می زنم تو دهنش پاکش می کنم  از اول باز می ریزمش خرش می کنم تا ماه بعد،اونوقت خیال می کنه جدیده مثلا!!

جیره این ماهشم  دیروز داشتم می ریختم دقیقا از 8 صب صبونه به دهن نشستم پاش تا شب که خواستم بکپم الافم کرد.هی می ریختم نصفه وصل می شد،داد می زدم باز می ریختم خر می شد ، باز داد می زدم ، یه دور دیگه ری استارت می کردم و داستان ریختن های من همینجور ادامه داشت....

داشتم خودمو ویندوزو کامی لگنمو همرو با هم میاوردم بالا!!! منطقی ازش  خواستم این کارو با من نکنه، آدم باشه وگرنه می ذارمش سر کوچه...آدم نشد....، گفتم بیا با هم دوست باشیم ...این سری سی دی رو می ذارم درست نصب کن...تو چشم من نگا کردو باز بچگی کرد نصب نکرد...، بهش گفتم اصلا من عوضی ،من بد!! به خودت رحم کن و درست نصب  کن وگرنه من که تا ابد همینطور ری استارتت می کنم تا آدم شی، فردا باید کار تحویل طوفانی بدم پس باور کن شوخی وردار نیست.

آدم نشد که نشد...آخرش روی منو کم کرد شال و کلاه کردم را افتادم سمت خونه میتی ویندوز 2010ازش بگیرم بیارم،و در نهایت ساعت 11 شب فهمیدم عیب از نصفه نصب شدن ویندوزم نیست که کانکشنش ایراد داره،فقط و فقط به خاطر یه سر سوکت قطع شدهً لعنتی...!!!

چروکیده و پلاسیده و کار انجام نداده متن زبانمو ورداشتم بردم تو جام بعد جمله ای که باید ترجمه می شد کاندینسکی به همان اندازه که نقاشی می کرد در شعر و موسیقی هم بحث می کرد، تبدیل کردم  به او اغلب در مورد شعر و موسیقی ناتوان بحث می کرد بعد نقاشی می کشید!!!

اصلا نباید ترجمه می کردم سپرده بودم یکی از رفقا که کاناداست، معنی متن 6 صفحه ای مو میل کنه ، نحسی 9 آبان انگار به یکی از فک و فامیل اون گرفت افتاد مرد ،باس می رفت مراسم تشییع ،منو با یه پیغام از درجات شرمندگیش رو به رو کرد ، اونوقت من موندم و متن زبانمو تشک ام و مغذ تیلیت شدم و کارای نکردهً طوفان!!

امروز طوفان به کار انجام داده ها می گفت به کار انجام نداده ها فحش بدن!!انیمشن های کوتاه گاو و میمون پخش می کرد می گفت اینا کار انجام نداده هان!!منم دیدم اینجوریه از بیخ خودمو زدم به اون راه که یعنی من که جزوشون نیستم ،من یه کار انجام داده ام!!

امسال این نهم خیلی قشنگ منو پیچون ..نه خوشم اومد، برنامشو انداخت هشتم و ترکششم زد به فامیل رفیقمون از هستی ساقطش کرد،نذاشت کارامو بکنم ، نشست اشک ریختنمو پای جنازه له شدهً کامی زیر فشار ری استارت مداوم تماشا کرد،ضایعم که شدم،کلاغیر مستقیم اعلام کرد... زرشک!!!

عیب نداره سال دیگه حالشو می گیرم، خواستم بگم زندم...زنده این که؟؟ از سنگرا بیاید بیرون،نهم رفته...پرچم بالاست.

                              

کمین کرده

هنوزم بعضی وقتا ترقوهً راستم تیر میکشه و بازوم سر میشه، یادم می ندازه تو دوره کاردانی ام با همهً پیغاما و نشانه ها شیکم مبارکمو ور داشتم را افتادم با بچه ها تو خیابون و واسه یه عمری خودمو ناقص کردم!!

چند وقت قبلش کتابای پائولو رو از فهرست کتابای کتابخونه دانشگاه پیدا کرده بودم و روزی یکی شو می خوندم کامل تحت تاثیرش بودم،داشت یه کاری می کرد برم تو مکتب ماه و خورشید و عفت مفت رو به باد بدم  شاید یه حقایقی با به کار گرفتن هم زمان پنج تا حسم بدست بیارم!!

کتابی که اون روز دستم بود ،یه چیزی راجع به آدم و حوا و سوالای اساسی بشر بود . یکی از شخصیت ها طلاهاشو تو جنگل قایم کرده بود جاشو فقط به یه دختری  که تو بار کار می کرد نشون داد که مثلا امتحانش کنه ببینه میره به بقیه بگه؟یا میره طلاها رو ور داره؟چمیدونم انگار می خواست ظرفیت بشرو ببینه، پائولو از زبون این شخصیت هزارتا سوال  واسه دختره مطرح می کنه،خدا مگه نمی دونست حوا و آدم بلاخره اون سیب و می خورن؟اگه می دونست عصبانی شدن و تنبیه چی بود؟اگه نمی دونست چه خداییه که عالم نیست؟می دونست اون ماره که میاد یواشکی تو بهشت شیطانه؟اگه می دونست چرا جلوشو نگرفت؟اگه نمی دونست باز چه خداییه؟یا همه اینا نقشه بود و خرتون کرد و از اول می خواست بفرستتون رو زمین!!

پائولو فک میزد و فک میزد هی مغز مارو به چالش می کشید،منم که کلا دهن بین،اونقدر فکر می کردم که مغذم تو خواب هم فعال می موند.

شبش هم خواب  دیدم باز دارم حرف می زنم و راجع به این قضیه فکر می کنم بعد غلت زدم، کلافه شدم از فکرام تو خواب،اما هرچی صبر کردم دیدم چرا تنم نمیرسه رو  اونورتخت، ....گرومب! با مخ اومدم  پایین....چراغو روشن کردن .منم نشسته بودم رو زمین،همه  ساکت و میخ کوب با چشمای گرد و وحشت زده همو نگاه می کردیم،که من زدم زیر خنده،اونقدر خندیدم که هم اتاقیامم خندشون گرفت .شیکمامونو گرفته بودیم و نصفه شبی قهقهه می زدیم،از تخت طبقه دو افتاده بودم پوست ساق تا آرنجم پنج سانت رفته بود!!

 فرداش سر کندن چوب واسه کلاس  چاپ دستی مغار در رفت خورد تو انگشتم، نمی فهمیدم اینا همه نشانه اس واسه رسیدن یه ضربه بزرگ و تا سه نشه بازی نشه!!

شب، خجسته شال و کلاه کردیم راه بیوفتیم بریم الواطی،یه کم شهر شناسی کنیم،پوسیدیم اینقدر درس خوندیم،شلنگ تخته می انداخیم تو پارک و نامبر بازی و معرفی پاف واسه همدیگه،لک و لنجمون که آویزون شد،گشنگی بهمون تنگ آورد نشستیم تو پیتزایی و به خودمون رسیدیم, پیتزاهه رو به چند دیقه هم نکشید از حلقومم در آوردن، 9 آبان بود درست راس 8:15 یه پراید اومد زد زیر من و 7متر رو هوا چرخیدم کوبیده شدم زمین و چند متری هم سابیده شدم کف آسفالت!!

بلند شدم فک می کردم مردم یا دارم خواب می بینم،همه چی تاره، چیزی رو  درست تشخیص نمیدم ،صدای جیغ میاد،شلوارای پاچه گشاد مردونه جلوی زاویه دیدم رو بسته، کفشهام پام نبود، دستمو دراز کردم کیف پولمو ور دارم..تو هر حالتی مراقب اسکناسام هستم!!دستم جلو نمی رفت نمیتونستم تکونش بدم،نشستم....نشستم ...صدای جیغ میومد.....جیغ.....فحش ....بعدم بیهوش شدم...فک کردم شاید مردم...شایدم خوابه!!

چند سال بود هی 9آبان بهم می گفت بکش کنار!! یه بار نشستم حساب کردم،یه عالم از این اتفاقا برای من یا اطرافیانم درست 9 آبان افتاده،تو کما رفتن نیما،یکی از کنکورام تو شب سرد کله تهران!،همه چی..همه چی انگار یه ربطی به این 9 آبان نحس داره..خوب یا بد به هر حال انگار یه جورایی این روز مهمه،من حواسم بهش هست،حتی ازش خوشم هم میاد،نشسته می خواد منو سوپرایز کنه،اگه شنیدین امسال ،این روز،واسه مترو یه اتفاقی افتاد شک نکن یحتمل من توش بودم ،تو مسیر دانشگاه منفجر شدم و شهید راه علمم!!                        

چند سکانس احمقانه

 تازگیا اعصابم نمیکشه حرف بزنم،دیگه جای  توضیح دادن فقط" ری اکشن" اجرا می کنم،جملم و دوبار بگم انجام ندن، داد می زنم،بیشتر کشش بدن دیگه نمیشه پیش بینیم کرد،رومیزی رو با همهً وسیله هاش می پاچم رو زمین، گل و گلدون پرت می کنم اینور اونو،حتی یه بارم رفتم تلویزون و از پشت بغل کردم از رو میز بندازم پایین!.

.

ترجمهً متن زبانمو اشتباه زدن،برنجی که گذاشته بودم برگردم دم بزارم تا ته خوردن!!قبل بیرون رفتن از تو کمد برای اینکه طبقه چهارمی که دزده نشنوه به موجو زنگ زدم گفتم کلیدو کجای جاکفشی راهرو قایم کردم که میاد پشت در نمونه ،خستم... خوابم میاد کارای دانشگامو نکردم، اما دارم وب گردی می کنم.

.

نشستم پشت در حموم و فک می زنم .... فک می زنم و جیغ می کشم،می کوبم به درو تهدید می کنم نیاد بیرون میام تو بی آبروش می کنم .

.

کفشامو در میارم دیگه حوصله جیغ زدن ندارم،من هیچ وقت تو زندگیم نه جیغ می زدم و نه گریه می کردم،چرا این چند ماهه اینقد خل شدم!!گریه می کنم بلند بلند، میرم تو اتاق درو می زنم به همو فحش میدم...ساعت یه رب به هفت صبحه، بازم برام مهم نیست احتمالا همه تا الان تو ساختمون فهمیدن که یه خلی مثه من همسایشونه،لباسامو پرت می کنم ،کیفمو،در یک آن تصمیم گرفتم نرم دانشگاه،پتو رو می کشم رو سرم و می خوابم،دیگه منت کشی فاییده نداره،زندگی نکبتی!!

.

بیدار میشم گیجم... منگم..دونه دونه ابروهامو با موچین می کنم!! اجازشو ندارم،اعصابم نمیکشید فک کنم،کندم رفتم بالا،اوه خداوندا باز شدم مایه ننگ ،احتمالا باز آدم بی شخصیتیم که دیگه هیشکی نمیاد منو بگیره و پدر مادرم نمی تونن از این ننگ سرشونو جلو دوست وآشنا بلند کنن،باز باید بشینن فک کنن مایه ننگ و چطور پاک کنن.

.

کلاس بعدیمو میرم،می خوام ردیف اول بشینم شاید طوفان باز قربون صدقم بره بعد بگه برو برام چایی بیار ،یکی هم مال خودت بیاراااا، اونوقت مفتی مفتی باهاش چایی بخورم،دلم چایی می خواد من یه چایی خور حرفه ای ام!!

.

چتریامو ریختم تو صورتم چشام داره کور میشه ،اما نمی خوام لو بره چه ننگی باز به قیافم زدم باز باهام دعوا کنن جیرم مواجبم قطع شه!!، که ملت بگن دختر آقا فلانی رم بینین اوهو اوهو،خوب به درک، به شما چه؟زندگی منه،بم نگو چی خوبه چی بده!!

زنگ میزنم به لیلا کل زندگی چیپم و با کل اتفاقات امروز تعریف می کنم از خنده غش کرده،نفسش بند اومده صداش قطع و وصل میشه!! شاید باور نکرده،اما چرا باور می کنه،دیگه بعد هفت سال باور می کنه هرچقدم لحنم خنده درا باشه براش ،می دونه که دارم راست میگم،دست خودم نیست فک کنم بخوام داستان مرگ خودمم تعریف کنن مردم جای گریه به ریشم بخندن،تازه لیلا خودشم مثل منه،خجالت نمی کشم اگه بهش بگم کل داستان گند امروزم به خاطر چی بود.

خودمم قهقهه میزنم کلم داره سابیده میشه رو زمین،واقعا من صبح اون کارارو کردم؟؟!!

اصل چهار

تا قبل زمان ر.ضا..شا.ه هیشکی تو ایر.ان فامیلی نداشت، من حالا کاری ندارم یارو بی سواد و بی فرهنگ و فئو.دال بود و به زور و زد و بند و اومد سر کارو با حج.اب و فرهنگ مردم چه کرد،ولی از همون بچگی که با نفرت تو کتابای تاریخ ازش می نوشتن و بعدم تو چهار تا جمله یه سری از کاراشو نام می بردن تحسینش می کردم .برامون جاده زده، خط راه آهن کشیده،تو زمانش فیلم های اصل چهار رو آم .ری.کای جهان خوار آورد و برامون پخش کرد و یادمون داد بهداشت چیه.که کله هامونو به جای گل سرشور(همون گل)با شامپو بشوریم،به جای سفیداب از صابون استفاده کنیم ، اینهمه از مرض نمی ریم، رو سر و شکلمون همش جای آبله و سالک نباشه.

درسته از بی کفایتی پادشاهای خودمون بوده، اما نمیشه که یکی تا حرف می زنه هخامنش و بکنیم تو حلقش که آره اون دوران که ما این بودیم شما بربر بودین، یا زمان صفوی که قورتتون می دادیم شما کله زردا داشتین تو شیپیش غلط می زدین!!

مهم از قاجاریه به بعده که خوب ما هی گند زدیم و پس رفت کردیم بعد اونوریا هی پیشرفت کردن،کار به جایی رسید که بیان یادمون بدن چه جوری تمیز باشیم و بو گند ندیم!!

می گن یه روزی یکی از کله گنده ها میاد سراغ امیر کبیرو می گیره، بهش می گن رفته حموم،بعد این می پرسه امیر هر چند وقت به چندوقت میره حموم؟جواب می شنوه هر پونزده روز یه بار!...طرف تیکه می ندازه مگه امیر مرغابیه؟!!!(دیگه حد و حدود فرهنگو خودت تخمین بزن)

این اسمایی هم که تو فرهنگمون داریم و رو حموم رفتنامون گذاشتیم همچین بیخود نیست، اونقد کم می رفتن که میشد واسش اسم گذاشت،حموم دومادی: یارو بعد مدت ها رضایت می داد بره تنی به آب بزنه(من نمی فهمم کی حاضر بوده باهاش ب.خوابه)، یا حموم زا.یمون : که دیگه واقعا مجبور بوده بره خونارو بشوره ،چاره ای نداشته!!

البته هنوز که هنوزه یه حمومی تو سی.ستا.ن بلو.چس.تان هست که سیستمش خیلی خاصه!!یعنی آب میاد تو خزینهً مردونه بعد ملت می پرن خودشونو می شورن، اونوقت همین آبه میره میریزه تو خزینه زنونه، یه سری هم اون طرف خوشحال باز شیرجه میزنن توش!!

من خیلی خوشحال میشم اگه یه کم از اون پولایی که میره صرف یه سری آدم جاهل میشه که خودشون دستی دستی کش.ورشو.ن و تقدیم کردن به غریبه ها ،بعدم واسه مرگ ص.د.ام ، تو صورت من ، سه روز عزای عمومی اعلام کردن، بره خرج همون جنوب کشور خودم بشه که مردم از بی فرهنگی و تو کثافت زندگی کردن دارن می میرن ، واسه تمیزی زنای ب.لو.چی که بوی گند میدن،واسه فرهنگ مردای احمق اون پایین که هنوز دختراشونو خ.ت.نه می کنن، واسه سالم زندگی کردن اون بچه های کثیف و زشت و شیپیشو که تا یه غریبه می بینن نپرن آویزونش شن و پول بخوان و چهرهً توریستی چ.ا.بهار و خراب کنن...

من کشو.رمو دوس دارم، می خوام بهترین جای دنیا باشه، می خوام سرمو بالا بگیرم و از نوک دماغم به کله زردا نگاه کنم ، که وقتی اسم وطنمو می یارم برنگرده تو روم بگه.....shit!!

 

پ.ن1: احتمالا فیلمای ا.صل چ.هار رو تو هفت سوراخ تو در توشون قایم کردن و به هیشکی نمیدن، شایدم اصلا این میراث فر.هن.گیارو سر به نیست کرده باشن، کی می دونه؟آخه نیست م.یراث و اینا خیلی مهمه!!

پ.ن2:من مخالف کمک رسانی  پول و دارو نیستم. وظیفهً هر آدمیه، علی الخصوص که خودمم مذهبیم و کلن نمی خوام اونور یقمو بگیرن بگن از دین خارجی از بیخ و بن، بعدم بندازنم جهنم که به برادر مسل.مونم کمک نکردم؛هرچی باشه اون ها انسانن حالا پنجاه سال پیش یه غلطی کردن موندن توش!! ولی خوب گفتن کمک نه دیگه ..خ..مالی!هوم؟؟

از بزرگواریمونه که....!!

صبا می شینم تو مترو بند و بساطمو پخش می کنم رو صندلیا ،پاهامم دراز می کنم رو صندلی جلوییم یه جوری که کفشم کمترین تماس و با روکشش داشته باشه و کثیفش نکنه،بعدم هندزفری هارو می چپونم تو گوشم و inna رو پلی می کنم.اوایل از اینکه مسیرم یه جوریه که یاد پسرک بیوفتم عصبی می شدم،اینکه  چقدر سوار همین خط لعنتی شدم و رفتم شهرشون،کل راهو تا برسم مسیج بازی می کردیم و اون همیشه دقیقا وای میستاد جلوی زیر گذر بخش پارکینگ تا من برسم وبریم بگردیم مثلا!!

بعد ازقضیه لو رفتنش زمانی که منتظر بودم بیاد و اعتراف کنه تو وطنه،صبح به صبح که می رسیدم با همهً نفرتم به همون نقطه نگاه می کردم و انگشت بغل انگشت اشاره ام رو میاوردم بالا.

فک می کنم یه سری علامت سوال و مجهول راجع بهش تا ابد تو ذهنم بی جواب بمونه،درست مثل کیسه ای که از وسائلاش پر کردم و انداختم ته کمد تا چشمم بهشون نیوفته،هیچ وقت روم نشد یه سری مسائل و باز کنم یا به روش بیارم تا خجالت بکشه ،یا شایدم می ترسیدم پرده های حرمت بینمون بیوفته....

تولدش که رفته بودم کادوشو بدم و قضیه رو "هپی اندینگ" تموم کنم،نه روم شد وسائلشو پس بدم، نه  سوال کنم ،نه حتی بهش بگم این دیدار آخره!! طبق معمول فوضولچه بازیم گل کرده بود و داشتم به همه چی ور می رفتم..کلمو کرده بودم تو داشبورد و کیف مدارک و اینا....اونم هی حرف میزد و بینش هم وسائلو از دستم پس می گرفت می ذاشت سر جاشون، ولی مرض من نمی خوابید و باز به یه چیز دیگه دست می زدم،یه بروشور عینک فروشی پیدا کردم،اومدم دهنمو واز کنم بگم:چه گرافیست مضحکی داشته،چه طرح و رنگ احمقانه ای....که زودتر از من گفت:این بروشور همون جاییه که عینک دودی جدیدمو ازش خریدما..!!!

حرف تو دهنم ماسید...بی اندازه حافظهً قوی ای دارم،فقط خشک شدم،حتی سرمو بلند نکردم، بروشور و گذاشتم سر جاش و دیگه آروم نشستم....یادم میومد چهار ماه قبل  که با  کلی خل و چل بازی هی عینکو میزد به چشمش و من حرصم می گرفت درش میاوردم (خوشم نمیاد با یکی که حرف می زنم ارتباط چشمی نداشته باشم)، تو چشم من نگاه کرده بود و گفته بود تو سفر آخرش از کانادا خریده....!!

واسه جداییم دلیل زیاد داشتم،اما هیچ کدومش به اندازهً این واسم مهم نبود،از دروغ و دروغگو متنفرم،هیچی بیشتر از شنیدن دروغ نمی تونه یه نفرو از چشمم بندازه،آدم ضایع کردن کسی هم نیستم، فقط سرمو می ندازم پایین،اما گاهی فک می کنم شاید باید می پرسیدم چرا؟....چرا؟؟!!....

به قول مامان بزرگم:آدم باید حتی اگه شده تو لفافه بگه تا طرفش فک نکنه خر بود و نفهمید ، بذار بدونه از بزرگواریته که داری از روی اون مساله می گذری،که بر نمی گردی تو صورتش جوابش و بدی!!

ماله کش از نوع حرفه ای

نشستم تو بوفه  تا کلاس بعدیم شروع شه، کار ندارم بکنم طبق معمول یه ورق گذاشتم جلوم تا توش بنویسم.اکثر پستای وبلاگمم همینجوری می نویسم،یعنی اول چرکنویس تو کاغذ بعدم تایپ تو کامی،وقتی می شینم جلوی کامپیوتر مغذم قفل می کنه و انگار هیچ صوبتی ندارم که بکنم،اتفاقا همین چند روز پیش دوتا از چرکنویسای عتیقه ام توسط مامان کشف شد کلا داستانی شده بود در نوع خودش،علی الخصوص چرکنویس پست"چشم گنده به مسلخ نمی رود"که من با این همه سانسور و زدن از سر و تهش گذاشته بودم اینجا و بعد فرض بگیر اصل یه همچین مطلبی با حاشیه هاش بیوفته دست مامانم!!

نشستن پیش خودشون جلسه گذاشتن که دارم هرز میشم و مایه ننگم و یحتمل باید شوهرم بدن، و احیانا اگه حرف زیادی بزنم جیره مواجب و حق خروج از منزلم هم میره رو هوا،چه برسه به دانشگاه رفتن و چشم چرونی تو مترو!!

حالا منم که بیدی نیستم به این بادا بلرزم،حفظ ظاهرم تو این موقعیتا عالیه،دست پیش می گیرم پس نیوفتم،یادمه پنجم ابتدایی بودم چند تا طرح وقیحه صکصی زده بودم، راستش نمی دونم یه بچه یازده ساله چرا باید همچین چیزی بکشه،شاید فیلمی چیزی دیده بودم خواستم تقلید کنم....عهد این صور قبیحه رو مامانم پیدا کرده بود و از شدت خشم و نفرت پاره پورشون کرده بود،من پاره هاشو پیدا کرده بودم و فهمیدم کار مامانس ماستمو کیسه کردم.اصولا تو خونه ما جوری نیست که به روی هم بیاریم،فقط تو لفافه اعلام میشه طرف مایه ننگه و یه تصمیماتی براش اتخاذ خواهد شد!!

این دفعه هم همینه،فقط من خیلی خوشحالترم که این دفعه نسخه خطی ناخوانا پیدا شده تا یه تصویرتابلو،اینجوری حرف توش کمتره و میشه حاشا کرد.

پریروز از خونه که در میام قبلش یه پست هم واسه مامانم اختصاصی نوشتم گذاشتم تو کمدم که مثلا میره سرش به طور اتفاقی پیداش کنه...بعد توش اعلام افسردگی و بدبختی ناراضی بودن از وضع موجود و کردم و اینکه دست نویسام داستان تخیلیه !! کلا خودمو زدم به موش مردگی تا قلبش برام به درد بیاد..الان باز باهام مهربون شده و فک می کنه راجبم بد برداشت کرده....داستان احتمالا اونجور نبوده که خونده....اونقدر تاثیرش خوب بوده که دیشب می گفت دلم برات تنگ شده، بیا ماچت کنم جوجه جون!! فک کن!!!

حرکت ناجوانمردانه ایه سر کار گذاشتن مامان،خوب چاره ای نیست،مادره دیگه نگران بچه اش میشه که نکنه کار بد کنه،خواستم خیالش راحت باشه ، دست از سر کچل منم ورداره!!....

شاید زمانی دیگر...!!

حذف شد.........

 

 

پ.ن: برو به جهنم.همونجا که استحقاقشو داری بوگندو!!!!!

چشم گنده به مسلخ نمی رود...!!

 تا بیکاریم که هی نق می زنیم چرا بیکاریم و کلاسا انگار اصلا شروع نشده،وقتی هم که بهمون پروژه میدن که انجام بدیم باز نق می زنیم چقد بهمون کار میدن!تازه من کلاس اون ماهی بیچاره رو پیچوندم رفتم با دو تا از بچه ها نشستیم تو سلف به خوراکی خوردن و بحثای خاله زنکی.

رویا تازه عروس شده و من جدیدا تا بهش میرسم صدامو جیغ جیغو می کنم و هی تند تند میگم عرووس، عرووس..!! اونم می خنده انگشتشو می کنه تو چشمم و میگه چه بامزس..چه گندس...گشادترشونم می کنی گنده تر میشن!!

تو کل زندگیم تنها عضوی از من که دیده شده همون چشم گندم بوده،همین ته تمه اعتماد به نفسی که دارم واسه همینه، یادمه هنرستانی بودم،معلم طراحیمون خیلی رک بود هرچی دلش می خواست می گفت، تا باهاش قاطی نمیشدی نمی فهمیدی اونقدرام که به نظر میاد نفرت انگیز نیست.

یه بار رفت پای تخته یه خط عمود کشید و تو 3/1 بالاش هم دوتا دایره چسبوند به اطراف خطه بعد گفت این محبوبس ،این دو تا هم چشماشن!!دیگه کرکره بچه ها تا آخر روز قطع نشد،از اون به بعد هم اسم منو گذاشت چشم گنده و صدام می کرد طراحیامو براش ببرم نمره بده.

البته که بهم برنمی خورد خودمم خندم می گرفت،وقتی یه زن اونقدر نمی تونه خودشو کنترل کنه که به نکتهً بارزت اشاره نکنه،پس یه مرد دیگه اصلا نمی تونه جلوی خودشو بگیره . من از این طریق کلی جی تی بازی را انداخته بودم واسه خودم!!

جی تی(جلب توجه) کلمه ایه که همون دوران برای نوع رفتار لیلا اختراع کردم هرچند که در مورد خودمم صدق می کرد.هر آدمی یه جور جی تی تو خونشه، یکی عشوه خرکی،یکی زبون بازی،یکی بادی لنگوئج و ... .اما جی تی من اینه:فقط  نگا می کنم،زل می زنم به یارو،من از کسی که خوشم بیاد نگاش می کنم، می تونم همهً جزییات صورتشو مرور کنم و ببرم تو حافظه ام، اونقدر نگاه منو رو خودش می بینه که حتی اگه دیگه نگاش نکنم باز می تونه چشم گندهً منو رو خودش حس کنه و اونقدر حس کنه که بمیره!! اوه...چه مدل پست فطرتی حرف زدم!!!

چند وقت پیش فک می کردم اونقدر شکست عشقی خوردم و چندش  و تهوع آور شدم که کارایی جی تی مو از دست دادم، تو مترو کل راه رو زل زدم به یه پسرک لنگ دراز خواب آلود دانشجو،اصلا از همون لحظه که از کنارم رد شد و نشست رو صندلی به سبب لنگ درازش کاندیدش کردم.

بعد یه نگاه ممتد، معمولی ، بی هیچ معنی جانبی ای! این نگاه نیست که ملت و دیوانه می کنه این استمرار نگاه بی معنیه !!به مقصد نزدیک می شدیم و اون فقط خمیازه می کشید و چنگشو می کرد تو موهای پریشونش و چشمای قرمزشو می مالید،(خداوندا مردا چقد تو این حالتای داغون و خسته دوست داشتنی و جذابن،دوس داشتم بپرم به گردنش آویزون شم!!)مطمئن شده بودم بعد این همه سال دیگه اونقدر بی اثر و زشت شدم که جی تی خاصیت خودشو از دست داده،اما یهو به دوستش اشاره کرد و جفتی برگشتن منو نگا کردن!!پس راجع به من فک می کرده ،حرف میزده!!

موقع پیاده شدن هی سعی می کرد خودشو عقب بندازه تا بهش برسم نامبرو بچپونه کف دستم، از خنده داشم منفجر میشدم بی اندازه از نظر ظاهری مورد پسندم بود اما تو اون برحه از زمان به اندازه کافی حرف پشت سرم درآورده بودن نمی تونستم ریسک کنم و جلوی همراها نامبرو بقاپم.....به خدا سپردمش و دست تقدیر تا شاید روز دیگه ای جای دیگه ای یا اصلا باز همون جا  ببینمش...

زیاد بهش فک می کنم، به سرو شکلش، نوع ارتباط از مد افتادش،به مارک ش.ورتش که بی حیا انداخته بودش بیرون، به این نوستالژی نامبر تو کاغد دادن!!تکرار می کنم نوستالژی نوستالژی و بلند بلند با خودم می خندم.

 

پ.ن:اووووووه خودم می دونم چقد جی تیم دبیرستانی و خز و خیل و جواده،اصلا زندگی من تشکیل شده از همین خزبازیا، حالا همینه که هست،فعلا که جواب میده،خوب فک کردی بی اف ام چطور بیشتر خر شد؟ دقیقا از بعد اینکه منو دید و زل زدم بهش،ممتد و بی معنی واسه مدتی بس طولانی ،بعدش دیگه اصلا نباید نگا کنی اینطوری فقط خاطرهً نگاهت تو ذهن طرف می مونه و هی سعی می کنه باز نگات کنه تا نگاش کنی اما نباید این کارو بکنی تا تشنه بمونه  و نهایت چیزی تو ذهن طرف می مونه اینه که آیا اصلا تو نگاش کردی؟یا همرو خواب دیده!! اینجوری آدم می تونه کل گناه تور کردنو بندازه گردن طرف و از بیخ و بن خودشو مظلوم و معصوم نشون بده!! آآآآی جواب میده!!