این غول پیکر دوست داشتنی!!

ادامه نوشته

من مظلومم و معصوم!!!

غمگینم ،از خودم بدم میاد!!همیشه به این مرحله از دپرسی که میرسم یاد اون صحنه از " بر باد رفته" میوفتم که اسکارلت گریه می کنه و میگه:همیشه می خواستم مثل مادرم ، زن مهربون و آرومی باشم.!! اسکارلت بد نبود .اما جبر زمان و روحیات پنهانش با هم قاطی شد و تبدیلش کرد به یه آدم مستبد!!

حالا الان این زبان حال منه!! من همیشه دلم می خواست آدم آروم و مهربونی باشم.اینکه همه منو دوست داشته باشن و کسیو اذیت نکنم.اما مسائلی که واسم پیش اومد منو از یه دختر خجالتی به چیز وحشی و بی تربیتی که الان هستم تبدیل کرد.

آروم بودم.کم حرف، راجع به چیزی نظر نمی دادم.بعد کم کم ضربه خوردم.هر دفعه  که خورد شدم موقع ساخت مجدد ورژن وحشی تر من تقدیم جامعه شد!!کسی که بتونه تو صورت طرفش نگاه کنه تا ته حرفشو بزنه، من پوزخند زدن و یاد گرفتم،تحقیر کردن، کوبیدن!! خجالت کمرنگ شد و جاشو داد به لحن جید!!

چیزی که الان هستم با سابق متفاوته.تنها چیزی که ثابت مونده نگرانی  بیش از حدم واسه آدماییه که واسم مهمن.کمک کردنم جور دیگه ای بلد نیستم جز به زور!!

اگه تاثیر لحن و رفتار دیگران منو تبدیل کرده به چیز مزخرفی که الان هستم، منو ببخش!!باور کن، دارم تلاش می کنم آدم خوب و مهربونی باشم،که خانومانه رفتار کنم!!

پیش من بمون!!!   

برای تو می نویسم

برای تو می نویسم.تویی که ازم دوری.تویی که هم می شناسمت و هم نمی شناسمت!!تویی که حتی اگه تو خیابون ببینمت نمیتونم تشخیصت بدم؛ چون هیچوقت ندیدمت!!!

لابد هنوز شبا میشینی رو صندلی جلوی پنجرهً اتاقت،هنزفری های ام پی تیری پلیرت رو می کنی تو گوشات و هی وقت خوندن خوانندهه فکر می کنی......احتمالا به روزایی که گذروندی .....به پولهایی که باید جمع کنی ..... به محمد !!کسی که هم دانشگاهیت بود بعد با هم دوست شدین.بعد دو سال بش گفتی در تمام این مدت دوسش نداشتی و این حرفا....یارو رو نابود کردی گذاشتی کنار!!!

البته بحث این بود که معشوق تو همیشه تو فکرت یه پسر قد بلند بوده که قد تو فقط به سر شونه هاش باید برسه!!اما محمد تقریبا هم قد خودت بود.

.

.

یا شایدم داری می خوابی....خوب دوباره تابستون داره میاد و هوا هم گرم شده و پشه ها در اومدن...توام که فقط یه تیکه ملافه داری که دست و پات از هر طرفش میزنه بیرون.!! یا پشه ها می خورنت یا مجبوری چار زانو زیرش جمع بشی و در پناه ملافه بخوابی!!!

می بینی ؟؟ من همه چیزو یادمه.....اگه بعد دو سال پاشدم اومدم دارم پست می ذارم بدون به خاطر توئه!!! به تو فکر می کنم!! همیشه ...همه جا.....به تو فکر می کنم صبا....بهم بگو کجایی؟؟!!!َ

شاید پوست بندازی

کنکور عملی دادن من در نوع خودش شاهکار عالم بشریت بود, بهش میشد گفت ته برنامه ریزی , آرامش قبل از جلسه و از این جور حرفا . همونطور که مستحضرید واسه شرکت تو جلسه باید کارت گرفت خوب منم مثل بقیه دیگه , مگه خونم رنگی تره یا چمیدونم آشنایی پارتی ای چیزی دارم که خودشون بیارن تحویلم بدن؟!! نه …منم باید می رفتم پشت میله های دانشگاه تربیت معلم کارتمو می گرفتم , بعد سه ساعت تو صف وایسادن رسیدم اون جلو دیدم دست ملت یه فیش بانکی هم هست که میدن دست کارت تحویل بده ها , منو میگی شوک عظیم که اینا چیه؟!! ( همچین نگاه عاقل اندر سفیه به ملت)

کاشف به عمل اومد که بله!! اینا فیش سه هزار تومنیه که باید می ریختیم اونم نه الان دو هفته پیش وگرنه کارت واسمون صادر نمیشده , چشمت روز بد نبینه فشار من دچار نوسان شد و هی حالی به حالی میشدم و لی از اونجایی که بی اندازه آدم حفظ ظاهر کنی هستم می خندیدم و می گفتم عیبی نداره سال دیگه , چیزی نشده که!!

ملت اول رتبمو می پرسیدن و بعد دستشونو می ذاشتن رو شونم و می گفتن خدا صبرت بده .!!

بعد یه ساعت که رو پلهً یکی از خونه ها نشستم و دیگرانو تماشا کردم رفتم پارک لاله به قدم زدن و اونقدر توسط تماسهای مامان سرویس شدم که تصمیم گرفتم برگردم و یه بار دیگه شانسمو امتحان کنم , بلکه بهم کارت بدن , پولشو دستی بگیرن , یا یه مشت خاک تقدیم کنن بریزم سرم , بابا مرگ یه بار شیونم یه بار.

خوب مسئول حل مشکلات بعد توهین و تحقیر و پوزخند برگشت تو صورت من نگاه کرد و گفت : خسته نباشی … کارتت صادر شده فردا پولتو بریز فیشو بگیر بیا کارتتو ببر . منم تو صورتش نگاه کردم لبخند شیرین زدم و گفتم مرسی !! ( یعنی کارم گیرته حالا بعدا حالتو میگیرم ).

من فردا بعد از ظهرش کنکور عملی داشتم , شب تا صبح خواب می دیدم مثل هر روز تا لنگ ظهر خوابیدم و نتونستم فیشو بریزم کارتو بگیرم بعد هم خودمو برسونم سر جلسه !! خلاصه که خیلی شب بدی بود.

صبح خیلی راحت تر از اونی که فکرش رو می کردم بیدار شدم و پولمو ریختم بانک , فیشو دادم و کارتمو تحویل گرفتم, برگشتم خونه وسایلمو چیدم و به در و دیوار نگاه می کردم .

حالا فرض کن از اینجا باید بکوبم برم دانشگاه شهید بهشتی , دردسرتون ندم که تو زندگیم اینقدر استرس و سر درد نگرفته بودم , در حالی که من دارم داد بیداد میکنم که زودتر یکی با من بیاد همراهیم کنه و وسایلمو بیاره همه نشستن با فراغ بال ناهار میل میکنن بعد هم برنامه چایی رو می چینن بعد دنبال جوراب می گردن و……..

و بلاخره از در که اومدن بیرون تو مترو گم می شن !!! بله ……. چرا که نه ؟!! چیزی که زیاده وقت و دل گنده !!

وسایل من حتی کارت ورود به جلسم دست بابام بود , من و مامان هم تو واگن زنونه بودیم , پیاده که شذیم دیدیم بابام نیست. با چه حرصی تمام خروجی هارو چک کردم , برگشتم دوباره پایین رو سکو بله دیدم مامانمم دیگه نیست .! ساعت نشون میداد دیگه دارن در دانشگاه رو می بندن خندهً هیستریک میزدم و می خواستم داد بزنم : من یه بچهً آوارم , که اول باباشو گم کرد بعد مامانش و الانم هیچ تضمینی واسه گم نشدن خودش وجود نداره .

به یه جور خلسه و بی تفاوتی رسیدم نشستم و مردم و نگاه کردم , یه چند دیقه ای به این منوال گذشت و چقدر دلم می خواست در اون لحظه جای دوست دختر اون پسر روبه رویی بودم که راحت نشسته بودن رو صندلیهاشون دست همو گرفته بودن و نجوا می کردن و می خندیدن زمان براشون معنی نداشت …… چقدر به آرامش اونا نیاز داشتم .بلند شدم رفتم بالا رو یه پله وایسادم به حدی تابلو که هر کی از هر طرفی میومد میتونست منو ببینه چاره ای نبود این تنها کاری بود که برا پیداشدن خودم می تونستم انجام بدم , که بلاخره هم جواب داد ومن پیدا شدم .!! وقتی دوتائیشونو دیدم فقط داد میزدم و قسم می خوردم دیگه هیچوقت با خودم جایی نبرمشون .

با چه فلاکتی رسیدم دانشگاه …… مرده شور شمال تهرانو ببرن با این خیابونای کجش . وقتی راه سربالایی دانشگاه با اون 200 تا پله رو طی کردم کبود شده بودم و نفس نفس می زدم و فقط 5 دیقه به شروع جلسه مونده بود .چه وضعیتی…… خدایا…چه فلاکتی ….آه

ازمون یه باغ میوه خواسته بودن با یه مشت کارگر , مسخره بود آره خودم می دونم . یه چیز مضحکی کشیدم و رنگ کردم که واسه خودمم تخیلی میزد . اونوقت هی سرک می کشیدم رو کار دیگرانو اعتماد به نفسم میومد پایین ولی من واسه این جور موقع ها هم یه صوبتی دارم غیر از مرگ یه بار شیون یه بارا!!

میگم " هرچه بادا باد , همین است که هست و جز این نیست" .

ریلکس بارو بندیلمو جمع کردم کاغذمو تحوبل دادم و زدم بیرون , هوا دیگه تاریک شده بود و شگفتا همیشه بیرون جلسه بعد اتمام کار چه فضا جالبه و خوش میگذره . یه عالمه فشن واااااااااااای , همه شماره رد و بدل می کردن چقدر از دیدن مذکرای هم رشتهً خودم لذت می بردم با خودم می گفتم : اینا یعنی پسر هنری با احساس اما فقیر……. خوب محبوبه انتخاب با توئه چی می خوای؟ آیا می خوای ؟

کر کر خندیدم و راه افتادم نه….من که مال این صوبتا نیستم همچین با اعتقاد آکبند بازیه من جور در نمیاد تا الان کسی نبوده چرا از این به بعد باشه این قضیه یه جور برام حیثیتی شده . می گذرد ….بله … این نیز بگذرد.

بیرون در مامان منتظر بود خوشحال شدم فکر می کردم الان باید مثل بد بختا تنها برم خونه ,تو اتوبوس یه فال حافظ خریم و باز هم شگفتا که اینا فال حافظشونم با کلاسه , پرسی بود به جای اینکه آشغالی و کاغد کاهی باشه!!

متن فال از همه خنده تر " عزیزی از شما دور می شود که دوری او شما را بسیار بی تاب و نالان می کند اما صبر داشته باشید که روز وصل میرسد هرچند که قدری دیر باشد.

از خنده منفجر شدم , مامان منو چپ چپ نگاه می کرد که یعنی این عزیز کی میتونه باشه؟!! گفتم حافظ!! بازی بازی , با همه بازی, با منم بازی!!!داشتیم؟!!.

اونموقع نفهمیدم ولی الان تنها امیدم همین جملست در مورد رابطه ای که اصلا جدی نبود.

فکر می کردم این روز بدترین و پر استرس تزین روز زندگیه من خواهد بود ولی خبر نداشتم همیشه بدتر از اینم میتونه همون لحظه اتفاق بیفته اما فقط من ندونم .

شب نیومده حادثه زد پس سرم .لیلا اس ام اس داد, نیما تو کماست .

 

 

پینوشت: بعد چهار روز پر از استرس و درد با نذر و نیا زبلاخره به این دنیا پیش ما برگشت خدایا شکرت میدونم که فقط لطف تو بود.

روز امتحان است

بلاخره انتظار به سر رسید و زمان کنکور عملی رو اعلام کردن , همین جمعه 17 باید بارو بندیلو ببندم پاشم برم طراحی کنم  , ببینم این چندتا دانشگاهی که تا اینجای کار ( از روی کنکور تئوری ) منو قبول کردن آخرش در موزدم چه تصمیمی می گیرن , می پذیرند یا نمی پذیرند.

 

آینده ما بچه هنریا رو که همش دو برابر ظرفیت اعلام میشیم کنکور عملی مشخص می کنه , اره خوب نفرت انگیزه با اعصاب آدم بازی میشه , تا 50% کار قبول شدی بعد یهو دیپورت , خدا امیدشونو نا امید کنه که اینطوری با اعصاب ملت بند بازی می کنن .

 

خیلی منتظرش بودم , هر دوشنبه سایتو چک می کردم بعد که نبود چندتا دری وری هم می گفتم و تمام ولی حالا که اعلام شده اصلا حسش رو ندارم , همش می گم که چی ؟ برم طراحی کنم ؟ از چی؟ دست , پا , گلدون شایدم آدم …….چه کاریه !!! تو طراحی اگه نفر اول نباشم سوم رو دیگه هستم اما بعد 9 ماه استراحت و خور و خواب , طراح حرفه ای هم که بود دستش خشک میشد دیگه من که جای خود دارم.

 

پاشم , پاشم برم بار و بندیلو دوباره بریزم بیرون  , یه چهار تا کتاب طراحی ورق بزنم چهار تا کاغذ خط خطی کنم , راست به چپ . بالا به پایین , بلکه دستم راه بیفته , اصلا بذار ببینم می تونم از ته کمدی , لای کتابی دفتری مداد و پاکنی چیزی پیدا کنم روش مانوور بدم !! آره دیگه…پاشم , پاشم که تنبلی بسه !!!

خوش میگذره

از بین تمام روزایی که داشتم دیروز یه روز استثنایی بود . فرض بگیر من چقدر بی رگم که تا حالا برای تغییر این روزای یکنواخت حرکتی نکردم . همش نشستم کنج خونه به امید یه سوپرایز, اعلام شدن زمان کنکور عملی , دیدن برنامه های احمقانهً تلویزیون , گوش دادن آهنگ های مورد علاقم ( که اونا هم الان تکراری شدن) , دیدن مراسم خداحافظی کارتون توپولوها , وب گردی....نه..دیگه هیچی خوشحالم نمی کردهیچی, حتی گرد و خاک کردن تو خونه و در آوردن صدای دیگران هم فاییده نداشت تا..... لیلا زنگ زد. گفت پاشو جمع کن بریم بیرون.

میدونه اینجور مواقع راحت رضایت نمیدم , خصوصا که هوا سرد شده, منم جملهً مخصوص خودمو دارم. "هوا سرده منم زیر پتوام, برای بیرون اومدن من باید هوا گرم شه , برفا آب شه , و خورشید خانوم لبخند یزنه" . ولی با تمام این تفاسیر , لیلا تو بله گرفتن حرفه ایه . بین تمام دور و بریا , مذکر و مونث فقط اونه که می تونه بله رو از من بگیره, بی شرف .

خیلی از انقلاب خوشم میاد!!, یه بند هم گذرم میوفته اونجا . چون لیلا بلاخره دانشگاه قبول شده و باید کتتاباشو می خرید . البته فرقی هم نمی کنه برای رفتن به پاتوق گذشتن از این خیابون از واجباته . !!

خرید کردن لیلا در نوع خودش بی نذیره , فقط باید وایسی یه گوشه نگاش کنی , جمله های آدم خر کن, فعلای مفرد , نگاهای دردمند, بیشتر از هزار دفعه متذکر شدم این تیریپای التماسو واسه صاحب مغازه نیاد چون تاثیرث رو قیمت جنسا نمی ذاره یا جی تی بازی در نیاره (جلب توجه , این کلمرو تو دوران هنرستان مخصوص لیلا اختراع کردم) .میگه چشم!! ولی به ثانیه نکشیده دوباره تکرارمی کنه , این نوع رفتا رو حرکات تو خونشه جزو شخصیتشه نه یه نوع رفتار که از قصد بروز کنه . این اینه , این فقط لیلاست . نه دختری که دیگران ممکنه از بیرون ببینن و فکر کنن از کرمشه , نه اون فقط یه دختر سادس که یادش میره نوع حرف زدن خودمونی مخصوص آدمای تو خیابون نیست یا همه صمیمیت برداشت نمی کنن!!.... من تو این جور مواقع نهایت کاری که کنم دستمو بذارم جلوی دهنم و خودموکنترل کنم تا اوضاع از این وخیم تر نشه .

بعد از یه خرید فوق العاده ما به سوی پاتوق رهسپار شدیم.

هر سری خواستیم این پاتوق رو عوض کنیم یا یه تحولی تو مسیرمون ایجاد کنیم دیدیم بازم از اونجا سر در آوردیم , هیچوقت برامون تکراری نمیشه , هر سری اتفاقای جدید و کیثای جالب . نمیشه انکار کرد , من اینجارو دوست دارم , با دیدنش تمام خاطراتم زنده میشه , تمام لحظاتم از سال 1382 تا الان .....نه ... دل کندن از اینجا واقعا سخته . مهم نیست هر سری میایم یکی پیدا شه که جاسوس از آب در بیاد و تا یه ماه طرز رفتار ما نقل محافل باشه یا همیشهً خدا یه کیثی رو جا بذاریم که تا چند سال بعدهم هی خودمونو لعنت کنیم ...... پا درد بگیریم , مسخره بشیم ... مهم اینه که اینجا رو دوست داریم . اینجا , نیمکتمون , و تمام آدمای احمقی که توش رفت و آمد دارن , اینجا محل تبادل اطلاعات و نظرات من و لیلاست , اینجا , اینجاست . فقط یه پارک , پارک لاله .

این روز واقها معمولی بود . تمام اتفاقات و حرفا معمولی بود , اما من لذت بردم . احساس کردم روزای کوتاه و کسل کنندم به یه روز کشدار با آدمای زیاد تبدیل شده , من از این روز و ثانیه هاش لذت بردم , از راه رفتن رو چمنا و ادای آدمای بی فرهنگ و در آوردن لذت بردم . نمی دونم چرا به خودم زحمت نمی دادم برم تو خیابون قدم بزنم یا من دوستامو به بیرون رفتن دعوت کنم , چطور تونستم اینقدر احمقانه زندگی کنم و دچار روزمرگی و افسردگی بشم , زندگی یعنی این.... یعنی همین. خیلی سخت نبود..... واین روز معمولی از روزای خوب زندگی من بود.

 

پته ها میاد رو آب

یه موقعهایی می بینی داری خوشحال زندگی نرمال و بی حادثتو دنبال می کنی و و توقع حتی یه تغییر کوچولو رو هم نداری بعد اون خبرایی که تو این مدت مخفی و زیر پوستی اتفاق میوفتادن یهو می خوره تو سرت و با مغز زمینت میزنه.

این حکایت منه که دارم روزامو مثل هم می گذرونمو گاهی از شباهت این روزای تکراری کسل میشم میزنم خیابون یه روزنامه ای چیزی می خرم یا تلفن رو ور می دارم زنگ می زنم لیلا تا آمار آخرین مزاحم تلفنیاشو برام تعریف کنه بعد مغزامونو میریزیم رو هم تا بفهمیم طرف کی میتونه باشه!!

از بین تمام اون مزاحمهای سمج یه احمقی هم پیدا شده بود که دنبال یه خواهر مهربون می گشت که باهاش بره پارک سینما این ور و اونور, این آدم شده بود باب خندهً ما از اونجایی که تنها کسی بود که لاتین اسم leila رو (که به غلط این طور باب شده) درست leyla می نوشت ما فقط تو آشناهای فول زبان دنبالش می گشتیم , لیلا فکر می کرد شاید فقط  یکی از بچه های دوران پیش دانشگاهیش باشن که دارن مسخره بازی در میارن واسه همین قرار شد من با خطم زنگ بزنم این مزاحم ایران .سلی ببینم نره یا ماده  . دیدم یه پسر بچش که صداش دورگه شده.همین

خوب از دو تا آدم بیکار که تو خونه نشستن تا دانشگاه واز شه برن سر درس و مشقشون توقع سر گرمی دیگه ای نباید داشت خصوصا که این حدس زدنا یه لذت نهفته ای داره که باید امتحان کنی تا بفهمی.

.

.

.

مثل کبک سرشو کرده زیر برف کسی رو نمی بینه خیال می کنه کسی هم اونو نمی بینه . دو روز بود رفته بودم تو نخش, اون بی صاحاب گوشی از تو دستش زمین گذاشته نمیشد , منم باید می فهمیدم کی این بار دیگه به کی اس ام اس میده مثل تمام اون دخترای قبلی که فهمیدم و شمارشونو ور داشتم نه این که زنگ بزنم فحش و فطرات و تهدیدا نه  چون کار اصلا به اونجاها نمی کشید به یه هفته نرسیده مشترک مورد نظر عوض میشد , دخترای این دوره مثل ما پاسوز رفاقت و دوستی نمیشن اونم بچه های 14/15 ساله . والا ما که اینجوری نبودیم . خلاصه که این سری هم ویرم گرفت گوشیرو کش برم و شمارشو در بیارم, تا داداش کوچیکه رفت دوش بگیره منم پریدم سر کمدش , از اونجایی که یه کپی از رو کلیدش ساختم به سادگی درش رو واز کردم و گوشیشو ور داشتم ( به قول لیلا: بابا تو دیگه چه بی . شرفی هستی !!!)

یهو همون جا سنگکوب کردم , حالا فرض بگیر من روزه , نزدیک افطار, فشار پایین , همچین ضربه ای هم بهم بزنن , بدنم شروع کرد به لرزیدن نشستم رو زمین نمی تونستم گوشی رو تو دستم نگه دارم , از عصبانیت و هیجان هی وول می خوردم و می خواستم همون موقع منفجر شم تو حموم با ترکه تن خیس و لخ . تشو سیاه و کبود کنم کوچولوی عوضی رو ولی خودمو نگه داشتم تا اول تمام گوشی رو زیرو رو کنم , همه چیزو بفهمم بعد.....

Sms های تهدید و فحش از طرف دوست من میتی!! که آره اگه یه بار دیگه مزاحم من بشی به محبوبه میگم و از این جور حرفا . تو کانتکت گوشیش اسم تمام دوستای صمیمی من حک شده بود.!!!

.

اصلا حال خومو نمی فهمیدم , تموم این مدت تو صورت من نگاه می کرد بعد میرفت اون اتاق به آزار دوستای من, اون سوالا راجب به تاریخچه دوستی من با بچه ها که یه دوستی 5 سالس فکر می کردم و حرص می خوردم یه آدم چقدر می تونه بی شرم باشه , پس برا این بود که گوشی بچه ها یا خاموشه یا جواب نمیدن, خوب مزاحم دارن , اونم کی!! برادر آشغال دوست صمیمیشون. می خواستم بکشمش ولی حتی نمی تونستم نگاش کنم بهتر دیدم تا روشن شدن قضیه واسه خودم و دوستام به روش نیارم تا داستان رو با جزئیاتش بفمم و بعد بزنم تو سرش ,رفتم تو اتاق خودم اونم از حموم اومد بیرون  و خیر سرش رفت احیاء مدرسشون .

به تمام دوستام که اسمشون تو گوشی بود مسیج زدم جوابا خیره کنده بود, همه اون مزاحم ایران.سلی رو داشتن و داستان مربوط به یکی دو روز نیست , پای ماه وسطه. هر کدوم که می فهمیدن طرف برادر من بوده بعد از شوک شدید , از شدت تعجب خندشون می گرفت. اون شب به اندازهً تمام عمرم معذرت خواهی کردم

فکر کن واسه این کار رفته مخصوص یه سیم کارت خریده برا همین من موقع زنگ زدن با خطم واسه لیلا شمارشو نمیشناختم اونم شماره منو جواب داده چون هیچ وقت نذاشتم شمارمو بدونه تا یه همچین موقعهایی موچشو بگیرم , ای بابا..

خیر سرش رفته بود احیا ولی از اونجا هم همرو ساپورد می کرد.آخه نه یکی نه دوتا 5/6 نفرو گذاشته بود سر کار حتی دختر خالم . میتی هم که اونوشناسایی کرده بود واسه این بود که کشونده بودش سر قرار ولی چون میتی رو به خاک مادرش قسم داده بود اونم به من چیزی نگفته بود , فکر میکرده فقط مزاحم اون شده

با شوهر یکی از بچه ها اونقدر کل کل کرده بود وفحش ر.ک. یک داده بود که طرف رفته شکایت کرده و همین روزاست که بیان ببرنش.

هرچی بیشتر جلو می رفتم بیشتر حالم بد میشد, در عین اینکه گشنم بود افطار نکرده بودم اما حالت تهوع داشتم, نمی تونستم به غذا نگاه کنم . اون شوک اونقدر بزرک بود که برای اولین بار جلوی جمع گریه کردم همه با تعجب نگام می کردن که یعنی .آآه این محبوبس؟!! یعنی محبوبه هم می تونه گریه کنه؟!!

لیلا قهقهه میزد که ما رو بگو تو خفنای زبان دنبال این آدم میگشتیم نگو اصلا نمی دونسته چطوری اسمشو می نویسن.

اونشب منم احیاء گرفتم , اونم چه احیایی!! فقط منتظر نشستم تا برگرده  خرخرشو بجوئم. وقتی برگشت اونچه فحش بلد بودم نثارش کردم و از کلماتی مثل کوچولو , بیبی و جوجو افتادی دنبال مرغها استفاده کردم . فرار کرد  تو اتاقو کلشم کرد زیر پتو هیچ صدایی هم ازش نیومد.

اینه که حواستون باشه اگه یه پسر کوچولوی نو نهال تازه 18 ساله تو خونه دارین مراقبش باشید غلطای زیادی نکنه گوشیتونم از جلو دستش جمع کنین تا فوضولیش گل نکنه.

حال می کنم زندگی رو بهش ذهر مار کردم همونطور که اون واسه من و دوستام کرد. این همون چیزیه که همیشه می خواستم , اینکه به دیگران و خونوادم ثابت کنم این پسر کوچولو آدم نیست سر و گوشش می جنبه و ارزش این همه اعتماد و احترام علاقه رو نداره

                                                                                                                         

                                                                                                                 والسلام

 

اندر پیچ و خم روزهای گذشته

همونطور که مستحضرید این سایت مدت مدیدیه که آپ نشده! خوب نتونسته بشه چون کامی من در شرایط بغرنجی یه سر می برد؛ بر اثر نصب آنتی ویروس بیت دیفندر رسما همه سیستم مختل شده بود ؛ ما هم گفتیم میدیم این یارو که باباش آشنای بابامونه؛ خونشون هم که همین بغله خوب زود میاره میده . سه روز طول کسید بیاد کامی رو نگاه کنه ؛ دو روز طول کشید تصمیم بگیره بیاد هارد رو ببره اف دیسک کنه؛ قرارشد دو روز دیگه بیاره که رفت که رفت و خونشو عوض کردو حالا بود که بیاره.با چه بد بختی یه ایرانسل ازش پیدا کردیم رو حساب اینکه صدای دخترونه منو شنید بندو آب دادو مجبورش کردیم هاردو پس بیاره.عوضی

تو اون دوران یه نمایشگاه بین المللی صناییع ساختمان برپا بود از اونجایی که ما داریم خونه کودکی و خاطره هامون رو خراب می کنیم و جاش آپارتمان سیازیم؛ رفتن به این نمایشگاه و دیدن نو آوریها لازم بود. خصوصا من که دیدن بر و بچ کله زرد چشم آبی رو به هر چیزی ترجیح میدم. جو کل ملت رو گرفته بود؛ من برا دیدن خارجی ها رفته بودم اما هرچی می دیدم خارجی نما بود. پسرای تر و تمیز مو مش کرده با یه چیزی به اسم کروات بد جوری دلبری می کردن؛ شگفتا؛ اینا تا حالا تو کدوم سوراخ مملکت قایم شده بودن.

سر جمع 7تا خارجی دیدم.دو تا چینی, سه تا فرانسوی ماست, دو تا اهل اسلوونی, اونقدر کاتالوگ جمع کرده بودم که خودمو به زور می کشیدم, تمام سیاهرگای انگشتام زده بود بیرون, با وحشت به دستم نگاه می کردم و بعید می دونستم دوباره درست بشه.

خوب تو این دوران اتفاق خوب هم افتاد از جمله: قبول شدن من تو مرحله اول کنکور کادانی به کارشناسی با رتبه 417 گرافیک , 214 نقاشی , هر دو گرایش رو قبول شدم . وقتی شنیدم هیچ احساسی نداشتم , شاید چون دیگه علاقه ای به درس خوندن ندارم و محض رضای لیسانس می خونم ,شایم چون مطمئن بودم و می دونستم قبول میشم , نمی دونم , همیشه می گفتم من قبول نشم کی قبول بشه!! همه و من !!

تازه اگر مرحله عملی هم قبول بشم کلاسا از بهمن شروع میشه , دانشگاهای دولتی فقط تهران داشت اونم ظرفیتارو رو هم میذاشتی 105 نفر میشد , منم مجبور شدم غیر انتفاعیا رو هم بزنم سه تا از شمالی ها رو زدم اونم به خاطر دریا , دیگه حوصلهً زندگی تو غربت رو ندارم تو دورهً کاردانی قزوین برام بس بود. شهر نفرت انگیز با مردم نفرت انگیز, نه به خاطر اون چیزی که براش مشهورن, عوضی گری اونا از نوع دیگه ایه. آدمای دو رو, روانی , عقده ای ,

خود پرست . نسل جدید و قدیم هم نداره همه مثل همن.

مدل کنکور دادن من

همه موقع کنکور دادن استرس می گیرن فجیع , اما من تا دو ساعت قبل کنکور داشتم لغت زبان فارسی حفظ می کردم و پشت پا می زدم به تمام مطالب روانشناسی مشاوره ای کنکور.

محل کنکور دبیرستان رشد تو میدون بهشت بود. قرار بود پشت میز و نیمکت کنکور بدیم.

میشد گفت انتظار بیشتری از محل و زمان کنکورم داشتم . ملت رو با شیکم پر ( بعد از ناهار) تو این گرما که حتی خر هم از مزرعه تی تاب صرف نظر می کنه می کشونن کنکور بدن.

معلوم نبود جلسه کنکوره یا مجلس دوستانه , تمام دوستای دوران زندگیمو دیدم و نشستیم حال و احوال.

سر جلسه کنکور داشتم سوالات انگلیسی درک مطلب رو نگاه می کردم بلکه فرجی شه . متن رو می فهمیدم ولی تو تستاش می موندم . ییهویه فرجی شد , تست رو فهمیدم , گل از گلم شکفت . در همین لحظه چشمم افتاد به مراقبمون که داره منو عاقل اندر سفیه نگاه می کنه , حتما با خودش گفته این خل و چل به چی داره می خنده!! نکنه دستگاه شنودی, چیزی همراشه !!

از اون لحظه به بعد بد جوری رفت تو مود من و ول کن هم نبود . منم برای اینکه ریلکسی خودم رو نشون بدم دفترچمو بستم و کیک و ساندیس سق زدم.

اونقدر خجسته شده بودم که سوالاتی که مربوط به رشتم نبود رو هم جواب دادم( خیلی بد ه آدم اطلاعات زیادی داشته باشه ) البته مشکلی پیش نمیاد چون حساب نمیشه .

والا من که ندیدم چون جزو آخرین نفراتی بودم که اومدم بیرون , اما مادر دوستم که از اول بیرون در وایساده بود تعریف می کرد اکثرا با خود زنی و اشک میومدن بیرون . چی بگم؟من که می خندیدم!!

تو این سه ماهی که از خونه بیرون نیومدم دخترای ملت حسابی افسار پاره کردن و هرچی گیرشون اومده پوشیدن. مانتو مدل لخت که تا هم فی خالدون طرفشو می ریزه بیرون , قشنگی که نداره هیچ , مایه ننگ و وقاحته .

همیشه فکر می کنم کسی که اینو می پوشه واقعا می دونه چه شکلی شده؟ می دونه الان کدوم طبقه گوشت و چربی یا خطی از لباس زیر ش پیداست ؟غیر از اینه که این پسرای بد بخت جامعه رو دگرگون و مفلوک کنه .

اصل کلام اینه که , عزیز من یه کم به خود درونت اهمیت بده , ببین شخصیتش چیه ؟ چی دوست داره؟ آخه هرچی مد شد تنش نکن . به خدا بعضی چیزا ارزش پوشیدن ندارن. هرچی مد شد که صرفا قشنگ نیست.

حکایت همون مانتو زردس که آتوسا هم در جریانه. با هم گفتیم : یعنی کدوم جکسونی می تونه اینو بپوشه.   

از اوج آسمونا تا ته لجنا و قاطی باقالیا

 نگاه کردن بازیای یورو 2008 هیچ فاییده هم نداشته باشه به دیدن پسرای کله زرد چشم آبی می ارزه, اینکه همهً نژادای اروپایی رو دور هم می بینیم و می تونیم نظر بدیم کدوم نژاد خوشگل ترن ؛ یا کدوم مردم خوش اخلاقتر. .........

برو بچ تلویزیون هم دستشون درد نکنه واقعا زحمت کشیدن هرچی اضافات تو این مسابقات بود حذف کردن تا ما شاهد بازی تمیزی باشیم . از آخرین اضافات هم لگد خوردن  به نا کجا آباد کلوزه بود ( خوب می دونی!!آأم باید خیلی دقیق باشه تا این چیزا رو کشف کنه)

بد بخت اون درد می کشید و من این جلو می خندیدم.

.

این وسط خبر آلمان رفتن پسر عموم ( جناب مخفی ) مجبورم کرد یه فلاش بک به تابستون پیش , همین موقعها بزنم. اون زمونا من یه سری نقاشی خاطره انگیز که خودم از جناب مخفی و دیگر فامیل کشیده بودم رو بردم دانشگاه. ملت هم اونارو نگاه می کردن و راجب به اتفاقات تو نقاشی بحث می کردیم. همگی یه نظر داشتن که این جناب مخفی حسابی تو چشم میاد و باید انسان جالبی باشه . منم که اون موقها با نظر احترم و عشق و علاقه از این آدم یاد می کردمیه سخنرانی کامل از خصوصیات ریز و درشت مثبتش ارایه کردم . آبی بود که از لک و لنج ملت راه افتاده بود .

آره جونم براتون بگه خیلی به این آدم علاقه داشتم و اون زمونا رو به رو شدن باهاش خیلی برام سخت بود , قلبم میزد , دست و پام میلرزید و همیشه می خواستم بهترین رفتار و جلوش داشته باشم . این بود که دست به کار شدم و تبلیغ کردم یه نفر و با خودم ببرم کار آموزی چاپخونهً عموم که تنها نباشم . عدهً  مدیدی داوطلب شدن اما به دلیل کم بودن جا من فقط حق داشتم یه نفرو با خودم ببرم که اونم از بین دوستان صمیمیم انتخاب کردم .

روز اول کار آموزی و علی الخصوص لحظه اول مثل چی برام گذشت . ولی بعد .........

نمی دونم چرا اینقدر خنگ شده بودم و از بین تیکه های ریز و درشتی که خودش و معلم کار آموزی ( طراح چاپحونه) برامون میومدن نمی فهمید م علاقه ای به حضور ما ندارن و ما فقط براشون دو تا جونور مزاحمیم .

ما میومدیم و می رفتیم و کار یاد نمی گرفتیم ؛ حتی توهین هم میشنیدیم اما نمی فهمیدیم . بعد از هفته اول یه کم چشم و گوشم باز شد . گفتم بهتره یه نوع دیگه به این مساله نگاه کنم . زاویمو که تغییر دادم به نتایج جالبی رسیدم . ما کل هفته یا ساعات رو نمی اومدیم , اما صندلیها رو پر می کردیم پس مشتریا دیگه صندلی نداشتن کامیا دست ما بود . صبا با سلام سرد و چهار ساعت بعد که می رفتیم با خدافظی تلخ رو به رو میشدیم . هرچد مشتریا یا رفقایی که سر میزدن خیلی با ما ( من و دوستم ) گرم میگرفتن اما این چیزی ازون بعد اشغال کردن جا کم نمی کرد . حتی یکی از مراجعین که دوست آقای مخفی بود و اتفاقا یه شرکت هم داشت تا خواست یه کم به ما توجه کنه یا ایضا پیشنهاد کار بده لک و لوچه ی آقای مخفی کجو معوج شد و بحث و عوض کرد ترسید چیزی بهمون بماسه!!

یادمه اون روز خیلی ناراحت و عصبی بودم و زیر لب می کفتم عوضی ؛ چون فکر می کردم بی توجهی آقای مخفی به من به خاطر به خاطر رابطش با مربیمونه!! به خاطر همین هم رفتار اطرافیان خیلی برام اهمیت نداشت . با خودم می گفتم

                              دیگی که واسه من نجوشه ؛ بذار سر سگ توش بجوشه.

 

بعد از چهار جلسه سه ساعته ما از خواب خرگوشی بیدار شدیم و واقعیات رو دیدیم و چون کار آموزی یعنی کار بیاموزی و ما نیاموختیم . دیدیم تو این اومدن و رفتنا  اگه قرار یاد گرفتنی در کار نباشه به توهیناش نمی ارزه .

 

از بدترین توهینایی که یادمه ؛ روزی بود که مسئول حسابداری اومده بود و می خواست رو کامی من بشینه . فکر می کردم کارش زود تموم میشه...... کنار ایستاده بودم و سوت بلبلی میزدم . سمانه ( دوستم ) هم بلند شد و کنار من وایساد .

ما یه 15 دیقه ای رو  وایساده بودیم عنر عنر . همه هم سرشون تو کار خودشون . سمانه دم گوشم گفت : محبوبه!! دیگه چطور باید بهمون بگن گمشید بیرون؟!!

یه تکون خوردم !! دیدم راست میگه . وایسادن ما و حرف نزدن و محل نذاشتن اونا یعنی چی؟!!

زدیم بیرون و از اون روز دیگه کار آموزی نرفتیم .

 روز آخر یه لیست از کارایی که کرده بودیم اونم با نظارت خودم درست کردم دادم مربیم  تا بنویسه تو جدولای دفترچه کا ر آموزی ( عرضهً اینم نداشت) .اون روز احساس خاصیداشتم . اونم اینکه تا این آدم ( آقای مخفی) رو ضایع نکنم از در بیرون نمیرم . عموی عزیزم ( مسئول چاپخونه ) تازه شمال اومده بود و از هیچی هم خبر نداشت , حسابی تحویلمون می گرفت و هی تعریف می کرد.منم تیزر جدیدی رو که آقای مخفی درست کرده بود و اون روزا صبح و ظهر و شب از تلویزیون پخش میشد رو  تا ائنجایی که بعد از دیدن این تیزر خونه مثل چی منفجر شد رو در گوش سمانه تعریف می کردم و هر هر می خندیدیم چون خود آقای مخفی هم توش به طرز مضحکی بازی کرده بود.

هر هر کردن من زیر گوش سمانه که تموم شد ؛ عمو بحث تیزر جدید آقای مخفی رو کشید وسط . یه لحظه بدنم یخ کرد که نکنه حرفام رو شنیده باشه !!  که همین لحظه خود مخفی پرید وسط و گفت : البته زیاد خوب نشده هول هولی ساختمش .

من به این نتیجه رسیدم چند جمله ای رو شنیدن. شونه هام رو بالا انداختم و شروع کردم به کر کر خندیدن.

 

حالا دیگه برام ارزش نداری , وقتب بهت نگاه می کنم حسی غیر از نفرت و ترحم بهم دست نمیده . حالا دارم می بینم چقدر حقیری . چقدر مفلوکی .می بینی یه زمانی تو منو از بالا نگاه می کردی ومن فکر می کردم لابد یه چیزی هستی اما حالا ببین من کجا وایسادم و تو همچنان قاطی لجنایی.

 

 

پینوشت : اسم پسر عمو رو گذاشتم آقای مخفی چون شخصیتش برام مخفی بود و در عین حال نباید لو بره . نه به خاطر اینکه ذره ای آبروش برام اهمیت داشته باشه نه !! فقط چون به من مربوط میشه و از روی اسم اون کل فامیل ساپورد میشن. همین.