نگاه کردن بازیای یورو 2008 هیچ فاییده هم نداشته باشه به دیدن پسرای کله زرد چشم آبی می ارزه, اینکه همهً نژادای اروپایی رو دور هم می بینیم و می تونیم نظر بدیم کدوم نژاد خوشگل ترن ؛ یا کدوم مردم خوش اخلاقتر. .........

برو بچ تلویزیون هم دستشون درد نکنه واقعا زحمت کشیدن هرچی اضافات تو این مسابقات بود حذف کردن تا ما شاهد بازی تمیزی باشیم . از آخرین اضافات هم لگد خوردن  به نا کجا آباد کلوزه بود ( خوب می دونی!!آأم باید خیلی دقیق باشه تا این چیزا رو کشف کنه)

بد بخت اون درد می کشید و من این جلو می خندیدم.

.

این وسط خبر آلمان رفتن پسر عموم ( جناب مخفی ) مجبورم کرد یه فلاش بک به تابستون پیش , همین موقعها بزنم. اون زمونا من یه سری نقاشی خاطره انگیز که خودم از جناب مخفی و دیگر فامیل کشیده بودم رو بردم دانشگاه. ملت هم اونارو نگاه می کردن و راجب به اتفاقات تو نقاشی بحث می کردیم. همگی یه نظر داشتن که این جناب مخفی حسابی تو چشم میاد و باید انسان جالبی باشه . منم که اون موقها با نظر احترم و عشق و علاقه از این آدم یاد می کردمیه سخنرانی کامل از خصوصیات ریز و درشت مثبتش ارایه کردم . آبی بود که از لک و لنج ملت راه افتاده بود .

آره جونم براتون بگه خیلی به این آدم علاقه داشتم و اون زمونا رو به رو شدن باهاش خیلی برام سخت بود , قلبم میزد , دست و پام میلرزید و همیشه می خواستم بهترین رفتار و جلوش داشته باشم . این بود که دست به کار شدم و تبلیغ کردم یه نفر و با خودم ببرم کار آموزی چاپخونهً عموم که تنها نباشم . عدهً  مدیدی داوطلب شدن اما به دلیل کم بودن جا من فقط حق داشتم یه نفرو با خودم ببرم که اونم از بین دوستان صمیمیم انتخاب کردم .

روز اول کار آموزی و علی الخصوص لحظه اول مثل چی برام گذشت . ولی بعد .........

نمی دونم چرا اینقدر خنگ شده بودم و از بین تیکه های ریز و درشتی که خودش و معلم کار آموزی ( طراح چاپحونه) برامون میومدن نمی فهمید م علاقه ای به حضور ما ندارن و ما فقط براشون دو تا جونور مزاحمیم .

ما میومدیم و می رفتیم و کار یاد نمی گرفتیم ؛ حتی توهین هم میشنیدیم اما نمی فهمیدیم . بعد از هفته اول یه کم چشم و گوشم باز شد . گفتم بهتره یه نوع دیگه به این مساله نگاه کنم . زاویمو که تغییر دادم به نتایج جالبی رسیدم . ما کل هفته یا ساعات رو نمی اومدیم , اما صندلیها رو پر می کردیم پس مشتریا دیگه صندلی نداشتن کامیا دست ما بود . صبا با سلام سرد و چهار ساعت بعد که می رفتیم با خدافظی تلخ رو به رو میشدیم . هرچد مشتریا یا رفقایی که سر میزدن خیلی با ما ( من و دوستم ) گرم میگرفتن اما این چیزی ازون بعد اشغال کردن جا کم نمی کرد . حتی یکی از مراجعین که دوست آقای مخفی بود و اتفاقا یه شرکت هم داشت تا خواست یه کم به ما توجه کنه یا ایضا پیشنهاد کار بده لک و لوچه ی آقای مخفی کجو معوج شد و بحث و عوض کرد ترسید چیزی بهمون بماسه!!

یادمه اون روز خیلی ناراحت و عصبی بودم و زیر لب می کفتم عوضی ؛ چون فکر می کردم بی توجهی آقای مخفی به من به خاطر به خاطر رابطش با مربیمونه!! به خاطر همین هم رفتار اطرافیان خیلی برام اهمیت نداشت . با خودم می گفتم

                              دیگی که واسه من نجوشه ؛ بذار سر سگ توش بجوشه.

 

بعد از چهار جلسه سه ساعته ما از خواب خرگوشی بیدار شدیم و واقعیات رو دیدیم و چون کار آموزی یعنی کار بیاموزی و ما نیاموختیم . دیدیم تو این اومدن و رفتنا  اگه قرار یاد گرفتنی در کار نباشه به توهیناش نمی ارزه .

 

از بدترین توهینایی که یادمه ؛ روزی بود که مسئول حسابداری اومده بود و می خواست رو کامی من بشینه . فکر می کردم کارش زود تموم میشه...... کنار ایستاده بودم و سوت بلبلی میزدم . سمانه ( دوستم ) هم بلند شد و کنار من وایساد .

ما یه 15 دیقه ای رو  وایساده بودیم عنر عنر . همه هم سرشون تو کار خودشون . سمانه دم گوشم گفت : محبوبه!! دیگه چطور باید بهمون بگن گمشید بیرون؟!!

یه تکون خوردم !! دیدم راست میگه . وایسادن ما و حرف نزدن و محل نذاشتن اونا یعنی چی؟!!

زدیم بیرون و از اون روز دیگه کار آموزی نرفتیم .

 روز آخر یه لیست از کارایی که کرده بودیم اونم با نظارت خودم درست کردم دادم مربیم  تا بنویسه تو جدولای دفترچه کا ر آموزی ( عرضهً اینم نداشت) .اون روز احساس خاصیداشتم . اونم اینکه تا این آدم ( آقای مخفی) رو ضایع نکنم از در بیرون نمیرم . عموی عزیزم ( مسئول چاپخونه ) تازه شمال اومده بود و از هیچی هم خبر نداشت , حسابی تحویلمون می گرفت و هی تعریف می کرد.منم تیزر جدیدی رو که آقای مخفی درست کرده بود و اون روزا صبح و ظهر و شب از تلویزیون پخش میشد رو  تا ائنجایی که بعد از دیدن این تیزر خونه مثل چی منفجر شد رو در گوش سمانه تعریف می کردم و هر هر می خندیدیم چون خود آقای مخفی هم توش به طرز مضحکی بازی کرده بود.

هر هر کردن من زیر گوش سمانه که تموم شد ؛ عمو بحث تیزر جدید آقای مخفی رو کشید وسط . یه لحظه بدنم یخ کرد که نکنه حرفام رو شنیده باشه !!  که همین لحظه خود مخفی پرید وسط و گفت : البته زیاد خوب نشده هول هولی ساختمش .

من به این نتیجه رسیدم چند جمله ای رو شنیدن. شونه هام رو بالا انداختم و شروع کردم به کر کر خندیدن.

 

حالا دیگه برام ارزش نداری , وقتب بهت نگاه می کنم حسی غیر از نفرت و ترحم بهم دست نمیده . حالا دارم می بینم چقدر حقیری . چقدر مفلوکی .می بینی یه زمانی تو منو از بالا نگاه می کردی ومن فکر می کردم لابد یه چیزی هستی اما حالا ببین من کجا وایسادم و تو همچنان قاطی لجنایی.

 

 

پینوشت : اسم پسر عمو رو گذاشتم آقای مخفی چون شخصیتش برام مخفی بود و در عین حال نباید لو بره . نه به خاطر اینکه ذره ای آبروش برام اهمیت داشته باشه نه !! فقط چون به من مربوط میشه و از روی اسم اون کل فامیل ساپورد میشن. همین.