کافیه زمین صافه زدبازی پلی شه تا من با شیکم پرت شم تو تابستون دو سال پیش،صب کله سحر بیدار شده بودم و سعی می کردم لغتهای زبان فارسی رو بچپونم تو مغزم ،چون ظهرش کنکور داشتم! یه بطری 2لیتری رو هم آب کرده بودم گذاشته بودم بغل دستم هی مغز بادوم و توت خشک می خوردم و هی آب رو سر می کشیدم ، وسطشم تنگم  میومد باید می رفتم دست به آب!!

اس ام اس هارو قطع کرده بودن . دیگه روزنه ای وجود نداشت آدم بخواد کلشو از لاش بکنه بیرون ببینه چه خبره، اما یهو گوشی من لرزید، از خوشحالی نمی فهمیدم دارم چیکار می کنم ، وقتی هم فهمیدم دیگه دیر شده بود ! علی رغم قراری که با هوروک گذاشته بودیم بهش اس ام اس دادم…

 فقط می خواستم بگم اس ام اس ها آزاد شده، فقط می خواستم اولین نفراتی باشیم که اینو فهمیدیم!بعدشم هی زمین صافه ری پلی کردم و باهاش داد داد خوندم و زبان فارسی به کل از دستور ِ کار خارج شد!

محل کنکورم جای خیلی عجیبی نبود ، اما من همیشه مثل بچه مثبتها فقط راه خونه تا مدرسه مو بلدم، برای جاهای جدید دست بابامو می گیرم و میریم.

روی میزم اسم هوروکو نوشته بود ، با مدادم خط خطیش کردم ، بهش گفتم که عذابم میده و امیدوارم دوس دخترش زودتر بمیره، گفتم  اونقدر تو مغذمه که به هیچ چیز دیگه ای نمی تونم فک کنم ، صبح ها قبل اینکه چشمامو واز کنم اون میاد تو نظرم ، که زندگیمو به گند کشیده، چرا باید عاشق کسی باشم که عاشق یکی دیگه اس؟چطور جرات می کنی منو دور نگه داری؟ فک می کنی کی هستی؟فک می کنی چی هستی؟من به تو فک نمی کنم، واسه چی فک می کنی من به تو فک می کنم؟؟!!

همینطور اسمشو خط خطی کیردم و تو فکرم حرف می زدم، من خسته ترین و شکست عشقی خورده ترین دختر اون دوران کره زمین بودم، اما این دلیل نمیشد به تنها چیزی که برام باقی مونده بود اهمیت ندم!من درسمو خوب خونده بودم،کنکورو خیلی عالی دادم، به هر حال بازم خوشحالی خوب کنکور دادن دلیل نمیشد شکست عشقیمو فراموش کنم.

یاد گرفتم اون خیابون دراز به ولیعصر می خوره.همه راه رو از منطقه 3 پیاده اومدم .زدم به جاده و اومدم خونه ، چند ایستگاه آخر رو دیگه نمی کشیدم، لباسام خیس شده بود و چشام سیاهی می رفت، گشنم بود، نشستم رو صندلیای ایستگاه اتوبوس، بطری آبمو در آوردم که یه جرعه بخورم، از گرمای هوا به آب گرم تبدیل شده بود اما بازم خوردم باید اون چند تا ایستگاهم می رفتم ، باید زنده می موندم.بعد اون استراحت چند دیقه ای انگار اوضاع بدتر شده بود . پاهام باد کرده بود و درد می کرد، اما من بازم ادامه دادم.نمی خواستم ماشین سوار شم، می خواستم ثابت کنم می تونم .می خواستم تمام این درد کشیدنو با درد کشیدن با فکر کردن به هوروک قاطی کنم و تموم کنم.تمومش کنم!!

وقتی رسیدم خونه، افتادم رو زمین و به ساعت نگاه کردم و حساب کردم 2ساعت و 10 دیقه!! رکورد خوبیه . من سرعتی ام ، همیشه سرعت راه رفتنم خوب بوده! نشسته لباسمو در آوردم و سینه خیز رفتم سمت کمد، گوشیمو ور داشتم و چک کردم، هوروک گفته بود دیگه هرگز بهش اس ام اس نزنم با یه تشکر.فقط نگاه کردم گوشیو انداختم لای کتابا و رفتم زیر دوش نشستم، گریه کردم ... گریه کردم ... زیاد گریه کردم... تکرار کردم که شبیه یه زن بیوه ام که عشق به شوهر از دست رفته اش نمی ذاره به کس دیگه ای فکر کنه ، این سخت است خداوندا ... این خیلی سخت است.

واسه فرار از واقعیتی که بود با یه ... یه ... یه یارو دوس شدم!عاشقم بود ، اینطور می گفت! گریه هم کرد ، دیدم به چشم،اما خیانت کرد ... دروغ گفت ... خیلی دورغ گفته بود.همشو هوروک برام روشن کرد ، مخصوص برای کات دادن من با یارو بهم زنگ زد!برام روشن کرد که براش مهمم، که احساس خاصی بهم داره که نمی تونه توضیحش بده ، اینکه باید مراقب من باشه چون مثل یه ببئی ام!گرگا می تونن پارم کنن.

لابد من آخرین نسل از باقیموندهً دخترای خوب بودم ، دخترای آفتاب مهتاب ندیده،می خواست همونجور بمونم.من به هوروک بیشتر از هرکسی اعتماد دارم.لهم کرده بود هزاران بار، اما می دونستم هیچوقت دورغگو و عوضی نیست!

دو سالی از اون روزا می گذره، خیلی وقته نمی خونم آسمان آبیست و جای تو اینجا خالی، خیلی وقته هوروکو مثل برادر بزرگم دوس دارم و قبول دارم، خیلی وقته هوروک میاد بهم میگه هی ام اس اچ باز داری چه غلطی می کنی؟ منم میگم همه غلطا رو تو کردی واسه من چیزی نمونده. ماها ارزش دوستیمونو می دونیم هرچند شکلش عوض شده باشه، خوشحالم به چیزی که همیشه می خواسته رسیده، ازدواج کرده اونم با کسی که دوس داشته .ته قلبم حتی یه ذره هم ناراحت نشدم واسه خودمم عجیب بود. فقط می خندیدم و ذوق می کردم و براش دست می زدم!!

خیلی وقته یاد گرفتم عشق از بین نمیره بلکه از کسی به کس دیگه منتقل میشه، زندگی ادامه داره ،باید یاد بگیریم مطیع باشم همیشه بهترین واسه ما جایی دیگه اس ،باید حال رو ول کرد تا به اون جای دیگه رسید!

من یاد گرفتم ، سعی می کنم به بقیه هم یاد بدم اما فقط منو نگا می کنن ، نمی فهمن که باید عمل کنن، خیال می کنن اونا عاشقن و من فارغ ، اونا راس میگن و منم که دارم اشتباه می کنم، وقتی من به اون حد، به او جایی دیگر ک مال منه رسیدم و عاشقش شدم ، دیگران بلاخره می فهمن تمام مدت اشتباه کردن و به یه گذشته پوسیده چسبیدن !!